درست از روزی که به خانه علم نمی آیی ما تو را چشم در راهیم .....
تو را هر روز در مسیرمان به خانه علم میبینیم که ساکت از کنارمان میگذری تا مبادا صدایت را که میگویی خانما یه دستمال ازم بخرید رو بشنویم ....
امروز به خانه یتان آمدیم پدرت را دیدیم که خماری را با سرخی چشمانش فریاد میزد سراغ تو را گرفتیم تو سر کار بودی تا دوای خماری پدرت و نان سفره یتان ،اجاره خانه یتان .... را با دستان کوچک و توانایت به خانه آوری.
هر روز نجوایت را با خود تکرار میکنم تا مبادا فراموش کنم آن رنجی را که در صدایت بود ....یعنی میشه به بابای من کمک کنید تا ترک کنه .....
امروز که از سر کار برگشتی به خانه و کنار من نشستی و دستانت را در دست گرفتم سردی دستانت ، چشمان سرخ و تبدار پدرت ....گویای قصه ای بود تکراری که در این محله هر روز از خانه به خانه اش به گوش میرسد ، قصه تباهی دخترکان و پسرکان معصومی که بهای اعتیاد پدران و مادرانشان را به جان خریده اند .....
چشمان گریان و ملتمس تو که از پدرت میخواستی که با ما همراه شود تا ترک کند وجودم را به لرزه انداخت ،در برابر پاکی نگاهت ، زلالی اشکانت چه کسی را صدا بزنیم..... از که بخواهیم تایاریمان کند تا به سر منزل برسانیم رسالتی را که تو با نگاه پر از دردت و صدای به بغض نشسته ات ما را به آن خواندی 
ما خدایی را صدا میزنیم که تو او را هر روز و هر شب با رنجت فریاد میزنی ..تا بشوید سیاهی اعتیاد را با نوری که در وجود تو به ودیعه گذاشته است.
زیبایی را تنها میشود در غیرت دختری دید که برای نجات پدرش این چنین استوار قیام کرده است ....خدایا یاریمان کن تا چون او قیام کنیم.
دعا کنیم که پدرش برای ترک اعتیاد قیام کند تا او دوباره کودکی اش را از سر بگیرد...

محیا - از اعضای فعال در خانه علم