خانم واحدی به من زنگ زد و گفت نازی برای نداشتن مانتو و مقنعه دو هفته هست که نرفته مدرسه اگه میتونی براش یه مانتو تهیه کن که از فردا بره مدرسه. براش تهیه کردم و فردا صبح زود رفتم دنبال نازی گفتم آماده شو بریم مدرسه، منو نگاه کرد گفت چیزی ندارم بپوشم همینطوری بریم. فقط رفت از گوشه حیاط یه جفت کتونی پاره پوشید و رفتیم مدرسه. وقتی رسیدیم مدرسه مدیر نازی رو راه نداد برای اینکه آستین مانتوش مثل بچه ها دیگه مدل دار نبود و ساده بود. خانم واحدی هرچه سعی کرد که تلفنی با مدیر صحبت کنه موفق نشد چون اصلاً جوابشو نمیدادن و منم چون پسر بودم به داخل مدرسه راه نمیدادن. وقتی نازی متوجه شد که اونو به مدرسه راه نمیدن موجی از بغض و ناراحتی رو میتونستی به راحتی تو چشم های این بچه ببینی، وقتی که ازش خداحافظی کردم، مانتو جدیدش رو پوشیده بود و کیفشو روی زمین میکشید و به سمت خونه میرفت صداش کردم و به من نگاه کرد و برای دلخوشی من به سختی لبخندی زد و سرش رو انداخت پایین و به راهش ادامه داد.
---
مسعود؛ از اعضای فعال خانه علم