ده اول محرم بود. مراسم روضه خوانی بود و سیل آدمی که برای عزاداری منتظر نشسته بودند. سخنران صحبت می کرد علی رغم اینکه کمتر کسی توجّه داشت من به حرفهاش گوش می کردم. از کلّ یوم العاشورا می گفت و کلّ ارض کربلا و اینکه در هر زمان و هر زمینه ی درسی، کاری، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی تعبیر کرد. حرفهای جالبی می زد.

وقتی مداح روضه می خواند و از ظهر عاشورا می گفت و از تشنگی و گرسنگی بچّه های کاروان.... من ناخودآگاه یاد بچه های دروازه غار افتادم. وقتی از آتیش گرفتن لباس بچّه ها و تاول زدن پاهاشون می گفت ... یاد روزی افتادم که برای شناسایی منطقه دروازه غار برای بچّه ها جشن گرفته بودیم و اکثر بچّه ها با پاهای برهنه روی سنگ های داغ راه می رفتند و می دویدند، صحنه بچّه های کوچیکی که با التماس می خواستند کمی اون ها رو بغل کنم از ذهنم نمی رفت پاهای من با کفش می سوخت چه برسه به پاها و بدنهای ظریف و عریان اون بچّه ها، هرچند دقیقه یکبار یکی گوشه لباسم رو می کشید و می گفت: (( خاله تورو خدا بغلم کن، پاهام سوخت)) وقتی مداح با ریتم تندی شروع کرد به گفتن: آب، آب، آب، آب، ...

و همه به سینه می زدند من با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن و با هر ضربه ای که به سینه می زدم مثل دوربینی که پش سر هم عکس بگیری هربار تصویر یکی از بچّه های دروازه غار جلوی چشمام می-اومد...

مداح می گفت: (( تصور کن توی دشت کربلا بودی و دردانه های امام رو می دیدی، چه حالی داشتی؟))

با این حرف ناله من بیشترشد، تصویر صداها رقیه ی کوچک که هر روز توی دروازه غار می دیدم، تصویر صدها قاسم، صدها عبدالله، تصویر صدها علی اصغری که هر روز توی اون محل به دنیا می اومدند و بدون هیچ جرم و گناهی به ظلم دچار می شدند، با خودم فکر می کردم اگر امام حسین امروز و این زمان بود، در مورد این بچّه ها چه کار میکرد؟

ما که ادعا می کردیم سرسپرده امام حسین هستیم و می خوایم جونمون رو فداش کنیم یا اینهمه قربون صدقه خودش و خانواده اش می رویم، ذرّه ای به اعتقاداتش اهمیّت می دیم؟ اگر اینجا بود در مورد بچّه های امثال بچّه های دروازه غار بی تفاوت نبود؟

مداح می گفت: (انشاالله روزی که امام حسین رو می بینی سر افکنده نباشی!)

تمام تنم داشت می لرزید! روزی که امام حسین رو ببینم؟!...

نکنه بهم بگه چرا در مورد رقیه های من بی تفاوت بودی ؟ چرا در مورد اصغرها و اکبرهای من بی تفاوت بودی و کوتاهی کردی؟!

نکنه بهم بگه چرا از کنار قاسم های من راحت و بی اعتنا گذشتی؟

نکنه بهم بگه خون تمام عزیزان و خانواده من به خاطر این ریخته شد که ظلم نباشه! ظلم رو دیدی و چشم هات رو بستی و گذشتی؟

غذای نذری رو توی دستم گذاشته بودند و من در حسرت این بودم که چرا بچّه های دروازه غار سهمی از این غذا ندارند؟ سر سفره های که به نام حسین و ابالفضل برپا می شوند چقدر جای محرومین خالیه....

برگشتم و به خانم هایی که برای رفتن به خونه و غذا گرفتن همدیگر رو هل می دادند نگاه کردم از خودم پرسیدم حرف های سخران ذرّه ای از جا تکونمون نداد؟ از امام حسین چی فهمیدیم؟ گریه کردیم، غذا خوردیم و بلند شدیم برای برگشتن به همون زندگی عجله داریم؟!...


---
از مربی های مهد