برای دومین بار میخواستند برن استخر
تک تک بچه ها خوشحال بودن
اینو از صدای دویدن ها و خنده هاشون که کل کوچه رو گرفته بود فهمیدم
اما بین اون همه چهره خوشحال
یکی ناراحت بود

بعد از مدتها اومده بود خونه علم
اومد سمتمون و سلام کرد
" پس چرا داری میری؟ مگه با بچه ها نمیای استخر؟"

بغضشو به زور قورت داد و گفت:
نه باید برم سرکار، نون نداریم تو خونه بخوریم
بابام گفته باید امروزو کار کنم وگرنه گشنه میمونیم

چی داشتم جواب بدم؟
حتی نمیتونستم مانع رفتنش بشم

اون روز مدام جلو چشمم بود
صدای خنده ش که نمیومد آزارمون میداد
و بعدتر جای داغی که رو دستاش گذاشته بودند
لابد به خاطر پولی که برای جور شدن مواد والدینش نرسیده بود

اما این روزا حال و هواش فرق می کنه
بعد از چهار ماه که از شروع کلاس شنا می گذره
داره مرتب میاد
و صدای خنده ش بین صدای خنده ی بچه های دیگه شنیده میشه
.
.
.
خاطره ای از زهرا، عضو داوطلب تیم ورزش
عکس: نمایی از خنده و شادی دوستان کوچولوی ما
...
خانه علم دروازه غار
خانه ای برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل