تو جمعیت که اومدم فهمیدم جاهایی مثل دروازه غار و خاکسفید وجود داره. واقعا ممنونم از بچه هایی که نشونم دادن چندتا محله و خیابون او نطرف تر داره چی می گذره. دلم خوش بود که حتما فقط تهران اینقدر وضعیت حاد داره به خاطر مهاجرپذیری زیادش و ... این طور حاشیه نشینی های معضل خیز داره و فکر می کردم شهرهای دیگه معضل اعتیادشون این جوری نیست. چه ساده دلانه...

ولی این چند وقت شنیدن از محله هایی مثل حصه تو اصفهان یا شنیدن از محله ی بیات شیراز که چیزایی که ازش شنیدم از دروازه غار نشنیده بودم... داغ دل رو داغ تر می کنه.

اگر من به داد همسایه ی خودم نرسم، دو روز دیگه خودم تو دروازه غار ها و بیات ها و حصه ها زندگی خواهم کرد... 

اگر نگم و نشنوم که هیچ وقت نمی فهمم کجا باید باشم، که کجا یه بچه منتظره. اگه نباشیم که کودکان شهرهامون از دست می رن...

وقتی یه بار لبخند بچه هایی مثل سولماز و سونیا رو ببینم، دیگه دنیایی را با نشستن کنار اون بچه ها و پابه پاشون قدم برداشتن و دیدن رشد سلامتشون عوض نمی کنم.

چه ساده می شه انسانی رو نجات داد اگر دست به دست هم بدیم.

طراوت؛ مربی مهد خانه علم