حسین: خاله آرزو چی بنویسم؟
_ اون چیزی که بیشتر از همه دوست داری داشته باشی. 
حسین: خاله هر چی بنویسم برآورده میشه؟
_ خوب هر چیزی که نه، چیزی که بشه اونو خرید، بشه لمسش کرد، چیزی که برای سن شما مناسب باشه.
حسین: خاله اگه برات بنویسم، واسم مامان میخری؟
_عزیزم آخه مامانو که نمیشه خرید.
غم دوید زیر پوستش، چشمشو انداخت روی کاغذ سفید. خودکار تو دستش چرخید، لبهای کوچولوشو جمع کرد و زبون زد. چنگ انداختم تو موهای خیس خورده اش و به شوخی سرشو تکون دادم. سر بلند نکرد. دست گذاشتم زیر چونه اش. سرشو آوردم بالا. چهره ام افتاد تو سیاهی چشمش. تو اون سیاهی مچاله شدم، چرخیدم و ... یه قطره افتاد رو برگه ی آرزوها. نفسمو آروم دادم بیرون، سرمو بردم زیر گوشش و گفتم:
_مربی هایی که اینجا هستن از خیلی از مامانای دنیا مهربون ترن.
چشمای معصومشو ازم دزدید. رد نگاهش رسید به اون قطره اشکی که حالا دیگه داشت آروم آروم خودشو تو دل کاغذ جا می کرد. 
زیر لب گفت: خاله، خوب واسم یه دوست بخر!
دستفروشی که داشت آهن پاره می خرید، با قیل و قال پیچید تو کوچه؛ ولی من داشتم به صدای تکه تکه شدن قلبم گوش می کردم.
============
دلنوشته ی سمیرا از اعضای جمعیت امام علی اصفهان