داشت با تلفن حرف میزد صداش به گوش می رسید... با برادراش که توی کانون اصلاح و تربیت روزگار میگذرونه حرف میزد. میگفت مدرسه ام... خونه علم رو اینجوری توصیف میکرد...
از احوالش به برادر میگفت: میرم سر کار، میام خونه علم برای شطرنج... میخوام برم تیم ملی...
آخ که چقدر که پر از امیدی، چقدر ایمان داری به راهت...
آره پسرک، ما همگی باور داریم که تو یه روز از همین روزا قهرمان شطرنج میشی...
روزی رو به خاطره ام آوردی که بهم گفتی منو 4 ماه دیگه تلویزیون نشون میده.
و همچنان از اوضاع به برادر میگفت... از مادر... میگفت مامان میخواد از شنبه ترک کنه.
به خودم گفتم کاش این شنبه زودتر بیآد.

تو درس بزرگی به ما دادی... و چقدر ما کوچیک و ناتوانیم در مقابل تو...
تو شدی معلم ما و استقامت رو برامون معنی کردی... تو با تمام کوچک بودنت درس بزرگی به ما دادی. به ما آموختی که آرزوهای بزرگ دست یافتنی هستند، فقط یه کمی ایمان لازمه.
---
الناز؛ از اعضای خونه علم دروازه غار