هر موقعی از سال ، یکی از بازارها ، داغ داغ میشه و به قول معروف نونشون تو روغنه.

مثلا دم عید بازار آجیل فروشا جای سوزن انداختن نیست چون مردم برای عید آجیل میخوان.

یا بازار لوازم تحریری ها آخرای تابستون شلوغه شلوغه چون مردم برای بچه هاشون که اول مهر میخان برن مدرسه باید کیف و دفتر و مداد و.... بخرن.

یکی دیگه از بازار هایی که دم عید چراغش روشن میشه و رونق پیدا میکنه، بازار حاجی فیروزاس؛ که یه مراسم سنتی ایرانی هستش و الان هم این رسم به این صورت انجام میگیره که چند شب قبل از عید که مردم مشغول خرید کردن میشن و خیابونا شلوغ میشه حاجی فیروزا میان تو چهارراها ، خیابونا ، میدونا و ... شروع میکنن به رقصیدن و دایره و تمبک زدن.

مردم هم استقبال گرمی از حاجی فیروز میکنن ، خوششون میاد که حاجی فیروز میرقصه و دایره میزنه .

مردم همیشه دنبال شاد شدن هستن ، حالا که حاجی فیروز میاد و شادشون میکنه ، چی از این بهتر ، فقط در آخر احساس دلسوزی و هم نوع دوستی گل میکنه و به حاجی فیروز کمک میکنن.

حالا دیگه خیلی مهم نیست که کی پشت این چهره سیاه هست یا سن و سالش چقدره ، اصلا حاجی فیروز باید اینجا باشه یا نه ، اینکه این بچه ی سیاه چهره الان کجاها میتونسته باشه و نیست ، اینکه قانون ممنوعیت کار کودکان چطوریه و ...

در آخر هم ترکیبی از حسِ شادیِ پس از تماشای یک رقص ریتمیک و دلسوزی برای سیاه چهره ی قرمزپوش و رضایت از حس هم نوع دوستی و دستگیری از به ضعف کشیده شده نتیجش این میشه که ....

دو هفته مهد کودک خونه علم دروازه غار هیچ بچه ای رو به خودش ندیده باشه و خالی خالی باشه.

بچه هایی که رفته اند صورت سیاه کنند چرا که مشتری منتظر است و بازار داغ داغ ... .

محمدجواد ، از اعضای خونه علم