جشنواره غذا و بازارچه خیریه «بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی»

*نمایشگاهی از مهربانی بهار، برای کودکان زمستانی*

شما را خواهیم دید : چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه

16، 17 و 18 اسفند ماه 1391
از ساعت 11 صبح الی 11 شب
---
آدرس: تهران، پاسداران، میدان هروی، خیابان موسوی، کوچه شمشاد، نبش کوچه بهشت، پلاک 1
تلفن: 23051110 و 09351024343

کلیه عواید حاصل از این جشنواره، به منظور ساختن نوروزی زیباتر برای کودکان کار، نیازمند، بیمار و... هزینه خواهد شد.

‎*فرصتی فراهم آورده ایم برای شما*

می توانید همه محصولات فروشگاه خیریه از کارهای بچه های خانه های ایرانی جمعیت تا هنر دستان بانوان سرپرست خانوار تحت پوشش و خیلی چیزهای دیگر را یکجا ببینید و به نفع خیریه خریداری کنید.
فروشگاه خیریه سه روزه جمعیت امام علی در بازارچه «بوی عیدی»
به دوستان تان بگوئید.


برق کفش جفت شده تو گنجه ها...
---
نوروز که نزدیک می شود یاد کودکی ها می کنیم، روزهایی که کم کم دارد از یاد همه مان می رود، از یاد همه ما آدم بزرگها، آدم بزرگهایی که یک زمانی دلشان برای تای روی آستین یک کت، یا چشمک زدن پولکهای یک پیراهن، و برق کفشی که از دور فریاد می زد که تازه از ویترین آزاد شده، قنج می زد. ما آدم بزرگها گاهی همه چیز را فراموش می کنیم، حتی کودکانه هایی را که روزی در دریای شادیها و غمهایش شنا می کردیم.
اما قانون دنیای کودکی هنوز همان قانون است، هنوز هم کودکان برای تصاحب اسکناس تا نخورده لای کتاب ثانیه شماری می کنند و برای پوشیدن لباس داخل ویترین سر خیابان بی خواب می شوند. حالا تصور کن که تمام این امید ها با دیدن دستهای خالی پدر تبدیل به یک حسرت همیشگی شود. تصور کن که پدر با تمام غرورش سر به زیر اندازد و از آمدن شب عید و شادیهای مردم خیابان اشک به چشمش بنشیند، یا مادر دستان خسته اش را بر چشمان کودکش بگذارد و به آسمان پناه ببرد از اینهمه درد که یکه و تنها باید در دل پنهان کند. حالا تصور کن که هیچ برقی روی کفش و لباست نباشد تا شب عیدت را روشن کند. بیا فقط لحظه ای تصور کنیم کودکی هستیم پر از شوق آمدن بهار و در عین حال لبریز حسرتهای حاصل از نداریهای پدر.
اما اگر برقی بر چشمانت می نشیند از زرق و برقهای ویترینهای بهاری این روزها، می توانی به یاد کودکی ها لبخند و شوق را به چهره های کودکان بسیاری بسپاری، کار سختی نیست؛ فقط چشمانت را ببند و لحظه ای تصور کن کودکی هستی که دلش از شوق داشتن لباسی نو قنج می زند و چشمانش از برق کفش جفت شده در ویترین لحظه ای خواب ندارد.