ساعت ده شب و نعره پدر: توله سگ! تا جنس منو جور نکردی، برنمیگردی خونه!
-------------
جوان 23 ساله بدنش درد می کرد. گوشه جوی آب تلوتلو می خورد. مردمان با تحقیر و دشنام از کنارش می گذشتند. بعضی، لگدی هم نثارش می کردند که حقش است! می خواست معتاد نشود.
-------------
هیچکس یادش نبود آن شب آن کودکِ پابرهنه چطور جنس برای پدرش جور کرد. اما خودش خوب یادش بود: در یک دخمه، تنش را تاراج کردند و سوزنی در بدنش زدند تا یک بسته کوچک گرد سفید جلویش پرت کنند.
-------------
ساعت دوازده شب. بازگشت کودک به خانه. کودکی 7 ساله که داشت حسابی نئشه می شد و نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت.

.

.

.