می گویند درد که از حدی بگذرد، عادی می شود.
می شود درست مانند بخشی از زندگی.
اگر جسم من درد بگیرد، راه فرار از آن یک مسکن است
هر چند که درمانش نیست.
اگر روح من درد بگیرد، مسکنش همین عادت است.
آنقدر درد هست که من دیگر نمی بینمش.
اما درمان درد روح من چیست؟ انکار؟ فرار؟ مسکن؟

درد روح یعنی اینکه تعادل زندگی من برهم خورده است.
چیزی در هستی من باید می بود، که نیست.
هستی من چیست؟


تنها غذاییست که می خورم؟
تنها آبیست که می نوشم؟
تنها لباسیست که می پوشم؟
آیا آن درختی که هر بهار از بوی شکوفه اش مست می شوم، هستی من نیست؟
یا آن کودکی که با دیدن چشمانش و لبخندش شیفته و شیدا می شوم، هستی من نیست؟
ما از هم جدا نیستیم، نه من از درخت
نه درخت از کودک و نه کودک از من.

درد جسم کودک، درد روح من است.
نابودی آن درخت، نابودی من است.
شاید نتوانیم همه دردهای جهان را درمان کنیم
اما همین که در مسیر قرار بگیریم، کافیست.

کارهای کوچکی هستند که اگر همین ها را انجام دهیم
در مسیر قرار گرفته ایم.
یکی از این کارهای کوچک
خالقش دست همین کودکان بزرگ است.
اسم این مخلوقشان را گذاشته اند

"کیسه های دوستدار محیط زیست."

مادران از پارچه می دوزندش تا اهریمن پلاستیک را از این سرزمین برانند
و این کودکان هستی بخش، طرح هستی اش را رقم می زنند..
دستهایشان شریک است، تا درختان درد نکشند
تا آنها هم قدمی هرچند کوچک در این راه بزرگ بردارند.
ما هم شریک این دستان کوچک باشیم
تا صاحبانشان، درد نکشند