دیشب خواب دیدم روی موهایت ستاره می‌گذارم

تو می خندی و من عشق می کنم
تو کنارم هستی و من آرامش می گیرم
تو زیبا می شوی و من اوج می گیرم
من هستم و تو
تو در حال خوش و من در خیال خوش
سرم به سقف آسمان می رسد از خیال خوش بودن تو
سرخوشانه دست می برم در کیسه لبریز ستاره هایم
تا دوباره ستاره ای از کیسه ی "خود"
بر موهایت بنشانم
درکیسه که دست می برم
دستم یخ می کند
خشک می شود
مشتهایم را بیرون می آورم...
لبریز تاریکی ست!
ستاره هایم گم شده اند!
به یکباره کوچک می شوم از این غرور ناهنگام
جوجه پرنده ای می شوم در دستهای تو
حقیر و لرزان و ناتوان
نگاه می کنم
چه ضعیف و ناچیزم
سیاه سیاه
خالی از نور و ستاره
جوجه اردکی زشت و تنها در میان خنده و مضحکه عالمیان
قهقهه ها به هوا می رود از نمایان شدن زشتی ام
خجالت می کشم از این همه زبونی
از این همه ضعف
از این همه سیاهی
کوچک و کوچکتر می شوم
پنهان می شوم در دستهای تو
تو پناهم می دهی
نوازشم می کنی
مواظبم می شوی
و من
همچنان در دستان تو نشسته ام و می لرزم
تو می خواهی مرا پرواز دهی
اما من می ترسم
می ترسم از این همه کوچکی
از این همه ناتوانی و تنهایی
می خواهم تا ابد در آغوش گرم تو بمانم
تو را می خواهم فقط برای خود
و تو مرا
فقط برای عروج...
بوسه هایت تنم را گرم می کند
و نوازشهایت، پرهای روشنایی را روی پوست نازکم می رویاند
از قلبت شعاع نور می شکفد
حفره های تاریک روحم از شمع وجود تو روشن می شود
و عشق، در بلندای حقیقت به اثبات می رسد
در دستهایت قوی می شوم
شجاع می شوم
از تو شهامت پرواز می گیرم و یکی می شوم با تمام هستی
شهبال آزادگی از شانه هایم بیرون می زند
پر می کشم با تمام نداشته هایم!
پر می کشم به سوی رهایی
به سوی روشنی
به سوی جاودانگی
از خود دل می کنم و دل می دهم به پهنای بی قید جهان
از هر چه تعلق، رها می شوم و معلق می شوم در هوای بی تعلقی!
از تو تنها می شوم و به تو در وسعت بینهایت کائنات، پیوند می خورم
از من می گریزم و در تمام من های دنیا حل می شوم
از حضور تو پر می گیرم و در گریز از خود، پرواز می کنم!
آری!
از تو پر می گیرم و از خود پرواز می کنم...
سحرگاه است که بر می خیزم از آبی این رویا
از این مکاشفه ی شگفت
به یاد می آورم که دیروز
آرزوی پروازم، محال عالم بود
و امروز
آرزوی محالم
از بودِ تو معنا گرفت
و از نبودِ من ممکن شد!
درگاه ساده و بی عزّ و جلالت را سجده باید
که عظمت این روح، عزّت و جلال هستی ست...
---
نوشته: معصومه؛ از اعضای جمعیت و معلم ادیبه
.
.
.
http://khaneelmedarvazeghar.persiangig.com/image/92%20-%20Tak%20Aks/Adibe.jpg
ادیبه، دوست عزیز ما، کودکی از دروازه غار