عصبانى بود. زل زده در چشمانم و کتاب هایش را مدام بر روى میز میکوبید.
دست هایش را میگیرم.. میخواهد حرف بزند اما...اما سکوت می کند.
با جدیت تمام مینشیند و کتاب فارسى اش را باز میکند:
یک بند با موضوع دلخواه خود بنویسید!
من:خب دوست دارى درباره ى چى بنویسیم؟
یه خط تو بنویس یه خط هم من مینویسم خوبه؟

موضوع انشایش را میگذارد:


چرا من باید کار کنم؟
دست هایم یخ میزند... اشک در چشمان معصومش حلقه میزند

چرا من باید کار کنم؟ چرا پدر و مادر من کار نمیکنند؟
چرا پدرم باید از من پول بگیرد؟
من باید کار کنم تا خرج خانه را دربیاورم.باید کار کنم تا گشنه نمانیم.
اگر یک شب پول کمى به خانه ببرم مادرم مرا دعوا میکند.
من باید کار کنم چون پدرم معتاد است
و هرچه پول درمى اورم خرج اعتیادش میکند.
او مرا کتک میزند... موهایم را میکشد.
من درس خواندن را خیلى دوست داشتم اما باید کار میکردم
تا که یک روز یک خانم و آقا مرا به خانه ى علم آوردند.
من هنوز باید کار کنم اما درس هایم را خیلى خوب میخوانم
تا در آینده دکتر مغز و اعصاب بشوم....

ترس در چشمانش موج میزند...
خاله اگه یکى که میدونه این انشای منه... بخوندش چى؟
من: اشکالى نداره خاله... پاکش میکنیم
.
.

خاطره ای از ریحانه، عضو داوطلب تیم آموزش
خانه علم دروازه غار
خانه ای برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل
...
در خرید این خانه سهمی داشته باشید
https://www.facebook.com/events/1446882852219807