خیلی راه دوری نرویم! پایین تر از ولنجک، پشت سعادت آباد و بالای همین شهرک ِ غرب همه باید "فرحزاد" را دیده باشند! کافیست راه امام زاده صالح را بگیری و بالاتر بروی... جایی که از دسترس صالح ِ بندگان خدا نیز دور مانده است... بروی و بروی تا به دره ی فرحزاد برسی، به رودخانه ای که احمد ِ 9 ساله خیلی چیزها در آن دیده است. احمد کودک کار است، 9 ساله است و در میدان تره بار با چرخ دستی باربری می کند، کلی مرد است! قرمز پوشیده است و بهانه ای می شود که سر بحث را با او باز کنم : احمد پرسپولیسی هستی؟ 

- : آره آقا، شما چی؟

- : منم... 

- : بزن قدش پس

و همین می شود بهانه ی دوستی مان. حرف حرف می آورد که صحبت از خانواده اش می شود و برادرش که معتاد است. می گوید برادرش نمکی است ( شما بخوانید زباله جمع آوری می کند) و با این کار فقط خرج اعتیاد خودش را در می آورد و زن برادرش در خانه های مردم کار می کند تا خرج 5 بچه اش را در بیاورد. 

از هم سن و سالهایش می پرسم: احمد اینجا بچه های هم سن تو چیکار می کنن؟ خیلی راحت می گوید : آقا یا کار می کنن یا معتادن!!!

خشکم می زند : احمد! بچه های هم سن و سال خودتو میگما!

-: آقا گفتم که! یا کار می کنن یا معتادن دیگه

- : یعنی چی؟ تو دیدیشون که معتاد شدن؟ 

- : بله آقا، توی رودخونه، توی چهل پله... بی حالن... همه ش خوابیدن و افتادن روی زمین

- : احمد چقدر زنده می مونن معمولاً وقتی معتاد میشن؟

- : آقا دو سه سال نهایتا!

- : احمد چرا معتاد میشن به نظرت؟

- : آقا برای اینکه سختشونه کار کنن، برای همین میرن معتاد میشن

( وبلند بلند فکر می کنم به دوراهه ی کودکانی که یکسویش کارکردنی نه از جنس فانتزی گل فروشی و فال فروشی، که باربری و کارهایی از این دست است و دیگرسویش اعتیاد و مقیم رودخانه ی فرحزاد شدن )

- : احمد تا حالا دیدی که از این بچه های معتاد مرده باشن؟

- : آقا بله که دیدم... من خیلی چیزا دیدم آقا... خیلی چیزا