۵۰ مطلب با موضوع «کودکان دروازه غار» ثبت شده است

خاطرات تلخ و شیرین ما - مریم


اولین روزی که به خانه علم آمده بود گفت که مرجان او را به اینجا آورده؛ وقتی فرصتی پیش آمد تا با او تنها و جدا از بچه ها صحبت کردم. می‌گفت: «قبلاً کلاس اول و دوم را کامل خوانده و باید به کلاس سوم می‌رفته ولی امسال رفته سرکار. پرسیدم چرا؟ شروع کرد به تعریف که: تا قبل از اینکه پدرم بمیره مدرسه می‌رفتم ولی بعد از اینکه بابام تصادف کرد و مرد، مامانم با پدر شوهرش (منظورش بابابزرگش بود) اختلاف پیدا کردند و پدربزرگم ما را گذاشته بود توی اتاق و در رو کلید کرده بود (قفل کرده بود). نه آبی و نه غذایی. داشتیم از گرسنگی می‌مردیم. همه‌ اش با مامانم دعواش می‌شد. ما هم فرار کردیم رفتیم گرمسار و اونجا تو مدرسه ثبت نام کردیم. بعد مامانم دوباره شوهر کرد. بعد از چند وقت با شوهرش اختلاف پیدا کردند و دوباره فرار کردیم و اومدیم تهران. بعد از اون دیگه مدرسه نرفتم. سر کار می‌رم خیابون دستفروشی!»

پرسیدم خواهر و برادر داری؟ خودش ده ساله بود. یک خواهر سیزده ساله و یک برادر هفت ساله داشت. گفتم چرا اونها رو نیاوردی اینجا؟ گفت: «خواهرم سرکار می‌رود ولی برادرم خانه است.» می گفت: «وقتی پدرم تصادف کرد برادرم همراهش بود. پدرم مرد و برادرم یک هفته کما بود. بعداً که خوب شد و اومد خونه، ناراحتی اعصاب گرفته! مثلاً همین جوری که نشسته توی خونه با چاقو پوست پاش را می کنه. کارهای خطرناک می‌کنه، نمی شه بیاد اینجا!»


قصه‌ی مریم اینجا تمام شد! آنچه برایم جالب بود لحن آرام مریم بود!

نه با بغض تعریف می‌کرد نه با خشم و عصبانیت! حتی نمی‌خواست احساسات طرف را برانگیزد. فقط دلش می‌خواست درس بخواند. با اشتیاق سرمشقهایش را نوشت و درسهایش را خواند!

خیلی از او خوشم آمده بود. دلم می‌خواست دوباره او را به مدرسه بفرستیم.

---

زهرا ن.؛ از معلمان داوطلب خانه علم

۱۵ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۷:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - نازیلا



نازیلا جزء آن دسته از بچه هایی بود که قبلاً یه مدت کوتاه به خانه علم می اومدند و دیگه نمیومدند الان بعد از مدتها دو روزی میشد که دوباره به اینجا اومده بود، در عرض همین یکی دو روز تمام حروف افبا رو یاد گرفته بود.
وسط درس یکدفعه از من پرسید:
خاله پارک بهتره یا خوندن؟ گفتم یعنی چی؟
گفت: میگم اینکه هر روز برم پارک بازی کنم ، ول بچرخم بهتره یا اینکه بیام اینجا درس بخونم؟
با تعجب نگاهش کردم داشت سبک سنگین میکرد که گفت: درس خوندن بیشتر خوش میگذره یا بازی کردن!
گفتم خاله نگاه کن بچه های دیگاه همه خوندن و نوشتن یادگرفتن، بلدند اعداد رو بخونن و بنویسن و بشمارن تو دوست داری سواد یاد بگیری بیا اینجا!
گفت: دستت درد نکنه خاله بیا ریاضی یادم بده دیگه هیچی نمیخوام!
---
زهرا؛ معلم داوطلب خانه علم
۱۱ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۰:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما؛ نازی کوچولو و حاجی فیروز هفت سین برکت 1391


توی جشن هفت سین همه بچه ها خوشحال بودن و بهشون خوش می گذشت.

اما نازی کوچولومون زیاد حالش خوب نبود و تب داشت. بردمش طبقه بالا تا کمی  استراحت کنه. حاجی فیروز جشنمون هم اونجا بود. نازی ازش پرسید:چه جوری صورتتو سیاه کردی؟

فکر کردم براش جالبه. حاجی فیروز براش توضیح داد که از یه ماده ای استفاده می کنه که بازیگرای تلویزیون استفاده می کنن.

بعد حاجی فیروز از نازی  راجع به کارش پرسید. نازی گفت که خواهرش گدایی می کنه و خودشو پدرش میرن تو خیابون. پدرش می خونه و نازی حاجی فیروز میشه و می رقصه!

نازی گفت که صورتشو با ذغال سیاه می کنه!

من و حاجی فیروز تازه متوجه شدیم که چرا سیاهی صورت حاجی فیروز برای نازی  مهمه!

سرما خوردگیش هم به خاطر سرمای این چند شبه.

نمی دونم اما شاید حاجی فیروز جشنمون برای نازی یاد اور سرمای خیابون و نگاه منتظر به دستهای مردم باشه.شاید.....

---

زهرا؛ مربی مهد خانه علم دروازه غار

۰۲ فروردين ۹۱ ، ۱۶:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آلبوم عکس نازی کوچولو

حالا دیگر او و خواهرش هر دو به مدرسه می روند. به آرزوی شان رسیده اند. صبح تا ظهر به مدرسه می روند و بعد از ظهر با همه خستگی ها تازه به خانه علم می آیند تا بیشتر یاد بگیرند تا تکالیف شان را هم همین جا حل کنند و به راستی که آنها شناسنامه امروز و فردای خانه علم ما هستند. این خانه هرگز بی حضور این کودکان صفا ندارد. خدا را شکر که با حضور آنان به خانه ما صفا داده است. خدایا لیاقت بودن کنار این کودکان را همواره در وجود ما زنده نگاه دار... — at خانه علم محله دروازه غار

لطفا برای دیدن تمامی عکس ها به ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب...
۱۶ دی ۹۰ ، ۱۶:۵۴ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - فریبا معلم دوستان خود شد!



دیروز به خانه علم چند تا از بچه هایی اومدن که اون روزای اول که خانه علم تأسیس شده بود می اومدن تا درس بخونن ولی بعد از یه مدت به خاطر رفتن به شهرستان یا از روی تنبلی درس رو رها کردن دیروز وقتی اومدن دیدن که دوستای دیگشون مثل فریبا و ناهید و نگین ....میتونن حروف رو بخونن و بنویسن بهت رو میشد تو چشماشون دید و اصرار داشتن همون لحظه درس رو باهاشون شروع کنیم .......
وقتی درس رو شروع کردیم فریبا اومده بود کنارشون و سعی داشت حروف رو بهشون یاد بده درست مثله یه معلم .....
به یقین همین بچه ها فردای دروازه غار رو به زیبایی رقم خواهند زد و با همین دستهای کوچکشون دستان بچه های دیگر رو خواهند گرفت و تسلیم جهالت نخواهند شد

۱۶ دی ۹۰ ، ۱۶:۱۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - خونه نگین و دنیا



برای گرفتن مدارک، برای گرفتن شناسنامه بچه ها، رفتم دم در خونشون. هرچه اصرار کردم که پدرشون یک لحظه بیاد که باهاش صحبت کنم، نیومد. به ناچار خودم داخل خونه شدم و دم اتاقی که توش زندگی میکنن ایستادم و فقط سه بار پدر را صدا کردم که گلوم از بوی گند مواد و کثافت سوخت و داشت اشکم در می اومد و سریع اومدم بیرون... غم انگیزتر این که در همون اتاق یک دختر بچه دیگه که کاملاً برهنه بود، داشت چهار دست پا راه میرفت و زندگی میکرد.
---
مسعود؛ از اعضای فعال خانه علم
۰۷ دی ۹۰ ، ۰۷:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - اولین روز مدرسه نازی



خانم واحدی به من زنگ زد و گفت نازی برای نداشتن مانتو و مقنعه دو هفته هست که نرفته مدرسه اگه میتونی براش یه مانتو تهیه کن که از فردا بره مدرسه. براش تهیه کردم و فردا صبح زود رفتم دنبال نازی گفتم آماده شو بریم مدرسه، منو نگاه کرد گفت چیزی ندارم بپوشم همینطوری بریم. فقط رفت از گوشه حیاط یه جفت کتونی پاره پوشید و رفتیم مدرسه. وقتی رسیدیم مدرسه مدیر نازی رو راه نداد برای اینکه آستین مانتوش مثل بچه ها دیگه مدل دار نبود و ساده بود. خانم واحدی هرچه سعی کرد که تلفنی با مدیر صحبت کنه موفق نشد چون اصلاً جوابشو نمیدادن و منم چون پسر بودم به داخل مدرسه راه نمیدادن. وقتی نازی متوجه شد که اونو به مدرسه راه نمیدن موجی از بغض و ناراحتی رو میتونستی به راحتی تو چشم های این بچه ببینی، وقتی که ازش خداحافظی کردم، مانتو جدیدش رو پوشیده بود و کیفشو روی زمین میکشید و به سمت خونه میرفت صداش کردم و به من نگاه کرد و برای دلخوشی من به سختی لبخندی زد و سرش رو انداخت پایین و به راهش ادامه داد.
---
مسعود؛ از اعضای فعال خانه علم

۰۴ دی ۹۰ ، ۲۲:۱۶ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - برای معصومه



معصوم من
از کدام یکی برایت بگویم؟
که یکی نبود و
آنکه بود..
برای ما نبود.
کبوترم
مترسک کذاب شهر ما
با لشکری از کلاغ آمده است!!!!!

امسال هم از محصول
من و تو سهمی نداریم...
معصوم کوچکم
خورشید خانم نامرد قصه هم!!!

بر زمین سرد غارمان
عمود تابیده است.
قصه ی تو ماهکم
به آخر نخواهد رسید
ولی
کلاغ مرداب زده ی قصه ها
به تارج مزرعه
عمری رسیده است.....!!
.............................
ندا؛ معلم خانه علم
۰۴ دی ۹۰ ، ۲۲:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

لبخند کودکان...

سهم تو از لبخند کودکانی که دیگر تو را غریب نمی خوانند و تو خود را در نگاهشان از هر آشنایی آشناتر می یابی ،معنای ناب زندگانی و جاودانگی است و تنها آن لبخند است ، آن لبخند که آرزوی تولد مهری به وسعت همه کودکان در کلامت ،نگاهت و آغوشت ... را بزرگترین خواسته تو خواهد کرد.

۲۲ آذر ۹۰ ، ۲۳:۰۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کودکان در حال تحصیل و شادی در خانه علم دروازه غار تهران


ادامه مطلب...
۱۰ آذر ۹۰ ، ۰۶:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰