۵۰ مطلب با موضوع «کودکان دروازه غار» ثبت شده است

سیاوش



سیاوش به من رو کرد و گفت: «عمو من خیلی این بارسا رو دوس دارم. دارم نقاشیشو میکشم، شماره این مسیه چنده؟ میشه شماره دروازه بانو بذارم 80؟ عمو هفتو به اینگیلیسی چجوری مینویسن؟» منم سمت راست بالای صفحه براش نوشتم.

«عمو یازده تا بازیکن بکشم کافیه؟ یا ذخیره هارو هم بکشم؟» گفتم اگه تو کاغذ جا میشه بکش.

گفت: نه یدونه مسیو بکشم کافیه... تازه نقاشیو که کشیدم تموم شد باید بزنیش به دیوارا گفته باشم..

---

حامد نخجوانی؛ از اعضای خانه علم دروازه غار


۱۷ آبان ۹۱ ، ۱۴:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پیمان



بگو پیمان صحراگرد

در این وادی، در این صحرا چه می جویی؟

در این دنیای وانفسا

کنار خواهرت دنیا،

که دنیاییست در اعماق چشمانش...

و یا همچون نگین آن دختر صحرا

که صدها آرزو دارد، در آفاق دنیایش...

تو را من خسته می بینم،

چرا اینگونه در خویشی؟

بیا یک دم ز رنج خویشتن پرده ها بردار؛

بزن فریادها، تا کَر شود این گوشهای مردمان کور مادرزاد!

که می بینند اما چشم می پوشند...

بگو آخر چرا یک کودک معصوم همچون تو

و همچون خواهران پاک و زیبایت،

در ایرانشهر من اینگونه تنهایید؟

نمی دانم چرا ایران به یک ویرانه می ماند؟

بدان پیمان، عزیز جان!

من اما نیک می دانم که فردا روز ما

می آید از آن دور بس آرام و بی مانند...

عجب زیباست، فردا روزگار ما؛

وفای عهد و پیمان ها،

نگین ها و درخشش ها،

و دنیایی که بس زیباست...

و من می پرسم: «آیا باز هم اینجا کسی تنهاست؟»

در دنیای فردایم،

جوابم می دهد دنیا که: «دیگر نه!»

---

تقدیم به پیمان، و خواهرانش نگین و دنیا صحراگرد؛ کودکانی از دروازه غار

فرزاد حسینی

۱۰ آبان ۹۱ ، ۱۷:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سجاد

سجاد امروز به تمرین فوتبال نیامد....غبتش پر از سوال بود چرا که او همیشه حاضر بود ،به دنبالش رفتیم ، سجاد ما رفته بود سر چهارراه دست فروشی....

دوران بدی است عزیزانم دورانی است دشوار که تحریم این سرزمین مرگ تدریجی است برای کودکانش ، هر روزشان پر است از خواهش و التماس تا با دستان خالی به خانه باز نگردند .....

اگرچه خانه ما کوچک است اما بی کرانی وجود این کودکان است ک این خانه را همچون کشتی نوح نجات بخش و پر از برکت ساخته با این کودکان همراه شوید تا سهم مان در این زمانه پر ز بی عدالتی فراموشی و بی تفاوتی نباشد با این کودکان همراه شوید که به حقیقت مایه نجاتند و حیات ابدی......


۳۰ مهر ۹۱ ، ۱۴:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سولماز

اولین باری بود که می دیدمش اولش یه کم غریبی کرد و با من حرف نزد ولی سر 5دقیقه با من اخت گرفت.وقتی گفتم بلدی من رو بکشی؟گفت آره...من طراح لباسم و شروع کرد به کشیدن من.

منی رو که اولین بار بود می دید توی لباس سیندرلایی کشید ; آن چنان گرم و صمیمی رفتار میکرد که انگار چند ساله همدیگرو میشناسیم.با خودم فکر کردم ما چطور با این بچه ها رفتار میکنیم وقتی توی مترو یا خیابان اونها رو در حال فال فروختن میبینیم؟آیا ما هم با اونها گرم و صمیمی رفتار می کنیم؟؟؟

الناز-از اعضا 

۲۶ مهر ۹۱ ، ۰۷:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مروارید


    این هم مروارید کوچولوی دروازه غار و نفس جادووووووییش...


۲۱ مهر ۹۱ ، ۰۸:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

امیر


امیر کوچیک ترین عضو تیم ما هستش که به تازگی وارد تیم شده.یه فوتبالیست تمام عیاره.....


۱۷ مهر ۹۱ ، ۱۵:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

معین ما حریف میطلبه



معین دوباره ما رو غافل گیر کرد با بازی فوق العادش تو شطرنج هیچکس تو خونه علم حریفش نیست ....

امروز تو زمانای استراحت بین درساش با اعضای خانه علم شطرنج بازی میکرد ارامشش در حین بازی دیدنی......یه انگیزه فوق العاده بالا داره که تو مسابقات شطرنج شرکت کنه ،راستی معین ما حریف میطلبه.....

۰۶ مهر ۹۱ ، ۱۵:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سجاد و سیامک


یادش به خیر تابستان سال 1389 وقتی که برای نخستین بار پارک خواجوی کرمانی رنگ و بوی دیگری به خود گرفت و به فضایی برای بازی کودکان محله دروازه غار بدل گردید...
ویژه برنامه های پیام مهر نخستین بار کودکان محله مجالی یافتند تا با ورزش دوستی های خود را مستحکم کنند و نیروی خود را به راه درست به کار گیرند.
بیش از دو سال از نخستین باری که سجاد و سیامک با مچ اندازی در جشن پیام مهر آغازی دیگر را به ما آموختند، می گذرد و حالا هر دو در تیم فوتبال خانه علم دروازه غار در کنار همدیگر بازی می کنند.


 

۲۹ شهریور ۹۱ ، ۰۵:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

معین



معرفت چیه؟؟ قدر شناسی چی؟؟؟ .... عشق رو تا حالا دیدی؟؟؟

معین رو دیدی؟؟

معین امروز یه کلاژ درست کردمیخواست کلاژ رو بده به صاحبکارش تا بزنه به دیوار کارگاه و یه عالمه اسم گفت تا برای یادگاری توش بنویسیم... با نوشتن اسم هرکس تو کلاژش میخواست بهش بگه من میفهم محبتتون رو دمتون گرم من دوستون دارم...... 

آآآآآآآآخ خدااااااااااااا معین اسمِ تورو هم نوشت.........

معین بی دریغ با این همه درد همه رو دوست داره............. تورو دوست داره.....تا لحظه ی آخر دنبال اسم میگشت نکنه یادش بره یکیو ، نکنه کسی از قلم افتاده باشه....... معین اسمِ خانوم نیلوفرشو فراموش نکرد و گفت اسمشو خودم می نویسم......

کجا می خوای یکی مثل معین ات رو پیدا کنی؟؟ به خداااا مَرده..... کجا میخوای پیدا کنی یه همچین مردی رو؟؟؟

ما اسم معین رو کجای کار دستیِ زندگیمون مینویسیم؟؟؟؟

۲۸ مرداد ۹۱ ، ۱۱:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - پیمان



از وقتی وارد شده بود یک لحظه آرام بود یک لحظه ناآرام. یکدفعه می‌آمد همه جا را به هم می‌ریخت؛ چند دقیقه بعد می‌‌آمد عذرخواهی و می‌خواست دوباره مرتب کند. یکبار می‌آمد داد و فریاد راه می‌انداخت و بچه ها را می‌ترساند و چند دقیقه بعد....با اینکه امروز برای ناهار بچه ها و دیگر کارها به ما کمک کرده بود ولی بیشتر از کمک دردسر ایجاد کرده بود. وقتی آخر ساعت بچه‌ها تعطیل شدند و رفتند خانه، سر جایش نشسته و بود و می‌گفت از اینجا نمی‌رم! و بعد همۀ جزوۀ درسی آموزشی عمو خیاط را پرت کرد روی زمین و به هم ریخت. داشتم برگه ها را به ترتیب مرتب می‌کردم و در عین حال سعی داشتم اذیتهایش را جدی نگیرم و برعکس سعی داشتم به او بفهمانم این کارها ضرری برای کسی جز خود او ندارد!
بلند بلند شماره صفحات را می‌خواندم و مرتب می‌کردم. به صفحاتی که زیر دست او بود اشاره کردم و گفتم: پیمان صفحۀ 70 به بعد پیش تو نیست؟ اصلاً برایم بخوان چه صفحه ای زیر دست توست؟ کمی هاج و واج به من و صفحه های زیر دستش نگاه کرد بعد شروع کرد به زیر و رو کردن و بالا و پایین کردن صفحات، اون هم سر و ته! اینکار را عمداً انجام نمی‌داد بلکه به خاطر این بود که اصلاً نمی‌دانست آنجا چه نوشته‌اند. اصلاً بلد نبود کلمات را بخواند. دوباره پرسیدم اول صفحۀ چنده؟ قیافه اش دیدنی بود! بریده بریده و با صدای آرام ناشی از استیصال گفت : یه دونه 1، یه دونه 0 با یه دونه 7، می‌شه چند؟ در دلم خندیدم و گفتم 107! مثل قلدری که کرک و پرش ریخته باشد بازوان پنبه‌ای‌اش فرو ریخته بود! او با چهارده سال سن و این همه ادعا و سر و صدا حتی نمی‌توانست یک عدد را بخواند. جای تعجب بود، چون بچه های بالای ده سال اینجا شمارش را خوب بلدند. حالا نوبت من بود! با تاکید خاصی گفتم: تو که باید عددها را خوب بلد باشی! راستی چند سالت بود؟ بچه های کوچکتر از تو که اومدن اینجا خوندن و نوشتن بلد نبودند ولی الان دارن یاد می‌گیرن! تو بلد نیستی؟ مگر برای همین نیامده‌ای اینجا؟ نگاهم کرد و گفت: نمی‌دونم! بعد آرام برگه ها را به سویم دراز کرد و گفت من بلد نیستم، خودت مرتب کن! گرچه بعد از آن دوباره به کارهای خود ادامه داد ولی امیدوار بودم در همان چند لحظه به ضعفهای بی سواد بودن کمی فکر کرده باشد.
---
زهرا ن؛ معلم داوطلب خانه علم

۰۱ خرداد ۹۱ ، ۰۵:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰