۵۰ مطلب با موضوع «کودکان دروازه غار» ثبت شده است

خاطرات تلخ و شیرین ما - آرزوهای بزرگ معین!

داشت با تلفن حرف میزد صداش به گوش می رسید... با برادراش که توی کانون اصلاح و تربیت روزگار میگذرونه حرف میزد. میگفت مدرسه ام... خونه علم رو اینجوری توصیف میکرد...
از احوالش به برادر میگفت: میرم سر کار، میام خونه علم برای شطرنج... میخوام برم تیم ملی...
آخ که چقدر که پر از امیدی، چقدر ایمان داری به راهت...
آره پسرک، ما همگی باور داریم که تو یه روز از همین روزا قهرمان شطرنج میشی...
روزی رو به خاطره ام آوردی که بهم گفتی منو 4 ماه دیگه تلویزیون نشون میده.
و همچنان از اوضاع به برادر میگفت... از مادر... میگفت مامان میخواد از شنبه ترک کنه.
به خودم گفتم کاش این شنبه زودتر بیآد.

تو درس بزرگی به ما دادی... و چقدر ما کوچیک و ناتوانیم در مقابل تو...
تو شدی معلم ما و استقامت رو برامون معنی کردی... تو با تمام کوچک بودنت درس بزرگی به ما دادی. به ما آموختی که آرزوهای بزرگ دست یافتنی هستند، فقط یه کمی ایمان لازمه.
---
الناز؛ از اعضای خونه علم دروازه غار


۳۰ دی ۹۱ ، ۱۴:۱۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

طراح لباس مشهور

سولماز کوچولو به چه می اندیشد؟
هنرمند کوچک خانه علم دروازه غار آرزو دارد روزی یک طراح لباس مشهور بشود...
راستی این روزها یه خانوم مهربون داره بهش کمک می کنه که به آرزوش برسه... و اون نقاشی رو هم خودش کشیده.
۱۶ آذر ۹۱ ، ۱۶:۴۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مردای فردا

پسر بچه های خونه علم دروازه غار

مردای فردا که قراره محله شونو با دستای خودشون بسازن

۱۵ آذر ۹۱ ، ۰۷:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

Unknown


این هم یکی از عجیب ترین نقاشی های تاریخ پزشکی!
یوسف عزیز ما، از نگاه ساده و کودکانه خودش، گلبول های سفید و نقش اونا در حفاظت از بدن انسان رو به تصویر کشیده
یادتون نره: Comment ✔
---
راستی شما می تونید اصل این نقاشی را به نفع خانه علم دروازه غار خریداری کنید. اگه خواستید، توصیه می کنیم همین الآن تماس بگیرید قبل از اینکه نفر دوم باشید! تلفن ویژه سفارش: 09398753726
---
راستی به خریدهای بالای 30 هزار تومان علاوه بر تحویل اصل نقاشی یه یادگاری ویژه هم از طرف خانه علم تقدیم میشه؛

۱۵ آذر ۹۱ ، ۰۷:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

Unknown


خیلی آرام، گوشه ای خوابید...
انگار آرامش را تنها در خانه ی ما یافته بود
کاش می فهمیدم ذره ای از روزش را
روزگارش پر رنج است
پر از سختی هاست...

...
چند وقتیست معین پیش ما می آید
شطرنج بازی می کند
درس می خواند
گاهی هم خیلی آرام، یک گوشه ی دنج ساعتی می خوابد...
و خدا را شکر؛ خانه ای ساخته ایم
که در آن حتی گاهی کودکی در آرامش می خوابد.
---
تقدیم به معین

۱۵ آذر ۹۱ ، ۰۷:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نوید

نوید کوچولوی دروازه غار داره آروم برامون یه نقاشی میکشه...

لطفا زیاد سر و صدا نکنید آخه ممکنه حواسش پرت بشه!


۱۵ آذر ۹۱ ، ۰۷:۲۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کتاب خوانی


چند هفته ای است که جلسات کتاب خوانی را با چند تا از بچه ها شروع کردیم تا راهی باشه برای تشویق بچه ها به مطالعه و خواندن. خیلی وقت بود که منتظر بودیم بچه ها خودشون با پای خودشون بیان و با این دوست های جدیدشون آشنا بشن. امروز بالاخره اون روز رسید، روزی که بچه ها با شوق و ذوق برای امانت گرفتن کتابها، خواندشون و سر اینکه کی چه کتابی را برداره، با هم بحث می کردن و مدام کتاب هاشون را به هم نشون می دادند. سلماز می گفت: "بیا خانم، اینم اون کتابی که برده بودم. این دفعه یک کتاب بهم بده از این قشنگتر و بزرگتر." سمیه مدام می گفت: "منم کتاب می خوام، منم می خوام کتاب بخونم." پرویز می گفت: "خانم بهترین کتاب رو به من بده." ادیبه می گفت: "خانم بازم به من کتاب می دی؟" حالا دیگر بچه های دروازه غار هم در خانه علم کتابخانه ای دارند پر از شعر و قصه و داستان که می آموزند و به یاد می آورند آنچه را که امروز فراموش شده است. با تشکر از همه دوستانی که در جمع آوری و راه اندازی این کتابخانه ما را همراهی کردند.


۰۹ آذر ۹۱ ، ۰۹:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

احمد


خیلی راه دوری نرویم! پایین تر از ولنجک، پشت سعادت آباد و بالای همین شهرک ِ غرب همه باید "فرحزاد" را دیده باشند! کافیست راه امام زاده صالح را بگیری و بالاتر بروی... جایی که از دسترس صالح ِ بندگان خدا نیز دور مانده است... بروی و بروی تا به دره ی فرحزاد برسی، به رودخانه ای که احمد ِ 9 ساله خیلی چیزها در آن دیده است. احمد کودک کار است، 9 ساله است و در میدان تره بار با چرخ دستی باربری می کند، کلی مرد است! قرمز پوشیده است و بهانه ای می شود که سر بحث را با او باز کنم : احمد پرسپولیسی هستی؟ 

- : آره آقا، شما چی؟

- : منم... 

- : بزن قدش پس

و همین می شود بهانه ی دوستی مان. حرف حرف می آورد که صحبت از خانواده اش می شود و برادرش که معتاد است. می گوید برادرش نمکی است ( شما بخوانید زباله جمع آوری می کند) و با این کار فقط خرج اعتیاد خودش را در می آورد و زن برادرش در خانه های مردم کار می کند تا خرج 5 بچه اش را در بیاورد. 

از هم سن و سالهایش می پرسم: احمد اینجا بچه های هم سن تو چیکار می کنن؟ خیلی راحت می گوید : آقا یا کار می کنن یا معتادن!!!

خشکم می زند : احمد! بچه های هم سن و سال خودتو میگما!

-: آقا گفتم که! یا کار می کنن یا معتادن دیگه

- : یعنی چی؟ تو دیدیشون که معتاد شدن؟ 

- : بله آقا، توی رودخونه، توی چهل پله... بی حالن... همه ش خوابیدن و افتادن روی زمین

- : احمد چقدر زنده می مونن معمولاً وقتی معتاد میشن؟

- : آقا دو سه سال نهایتا!

- : احمد چرا معتاد میشن به نظرت؟

- : آقا برای اینکه سختشونه کار کنن، برای همین میرن معتاد میشن

( وبلند بلند فکر می کنم به دوراهه ی کودکانی که یکسویش کارکردنی نه از جنس فانتزی گل فروشی و فال فروشی، که باربری و کارهایی از این دست است و دیگرسویش اعتیاد و مقیم رودخانه ی فرحزاد شدن )

- : احمد تا حالا دیدی که از این بچه های معتاد مرده باشن؟

- : آقا بله که دیدم... من خیلی چیزا دیدم آقا... خیلی چیزا



۰۶ آذر ۹۱ ، ۱۰:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آلبوم عکس

با تشکر از خانم داوودی برای ارسال این عکس ها از یک روز حضور در خانه علم دروازه غار تهران

ادامه مطلب...
۰۱ آذر ۹۱ ، ۰۹:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

قایقم هدیه به تو...



قایقم هدیه به تو... قایق را به اب بیانداز...پارو بزن...امواج پر تلاطم است...دریا طوفانی است... دورم کن از تاریکی...از ظلمت...از ظلم...از جور...از اعتیاد...از فساد...فحشا...تا با هم به ساحل امن عشق...ازادگی...نور و یگانگی برسیم... اری کودکم...با هم به نور خواهیم رسید لبخندت...برق نگاهت...چشمان پر امیدت...توانی است بر بازوان نا توانم... زهرا لاسجردی از اعضای مهد خانه علم‬ 

۱۷ آبان ۹۱ ، ۱۴:۳۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰