۵۰ مطلب با موضوع «کودکان دروازه غار» ثبت شده است

جمعه, ۳۰ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۱۴ ب.ظ
خاطرات تلخ و شیرین ما - مائده

خاطرات تلخ و شیرین ما - مائده

سیزده ساله است.
دو سه هفته ای است که نیامده.
معلمش منتظر است.
سراغش را از بچه ها می گیریم.
یکی می گوید: "نامزد کرده. ولی شما به کسی نگید که از من شنیدید".
به آخرین فرم ارزیابی کلاس کتابخوانی اش نگاه می کنم.
معلمش در پای فرم نوشته است:
"مائده مرحله ی حساسی را پشت سر می گذارد.
مدام در کتاب ها به دنبال یک الگوی خوب می گردد".
 


خاطره ای از احسان... عضو داوطلب تیم کتابخانه

۳۰ آبان ۹۳ ، ۲۲:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چهارشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۳، ۱۱:۰۴ ب.ظ
خاطرات تلخ و شیرین ما - کتابخوانی

خاطرات تلخ و شیرین ما - کتابخوانی

مدتی است که نبوده؛ تازه برگشته است.
کلاس سوم است.
کتاب هایی را که آخرین بار قرض گرفته، پس نیاورده
جریمه اش می کنیم که فعلا حق ندارد کتابی قرض بگیرد
و کتاب ها را فقط در کتابخانه می تواند بخواند.

ادامه مطلب...
۲۸ آبان ۹۳ ، ۲۳:۰۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
جمعه, ۴ مهر ۱۳۹۳، ۱۰:۵۵ ق.ظ
جشن آغاز سال تحصیلی در خانه ایرانی دروازه غار

جشن آغاز سال تحصیلی در خانه ایرانی دروازه غار

کودکان خانه ایرانی دروازه غار، آغاز سال نوی تحصیلی را جشن گرفتند.

خانه ایرانی دروازه غار یکی از مراکز جمعیت امام علی در مناطق حاشیه و محروم است که به ارائه انواع خدمات آموزشی - تحصیلی و امدادی رایگان به کودکان کار و محروم از تحصیل ساکن محله دروازه غار می پردازد.
با ما تماس بگیرید: 23051110 - 021 (10 صبح الی 17)

ادامه مطلب...
۰۴ مهر ۹۳ ، ۱۰:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

عکاس عزیز خانه ما... دنیا

در عمق وجود این کودکان شکوهیست بی نظیر

که با یافتن فرصت نقشی بدیع را برایمان به تصویر می کشند

که سراغ از اسمانی به رنگ معصومیت دارد....

.

.

.


http://khaneelmedarvazeghar.persiangig.com/92-Aks/92.09-Akkasie%20Donya/2.jpg

.

.

.

http://khaneelmedarvazeghar.persiangig.com/92-Aks/92.09-Akkasie%20Donya/1.jpg

.

.

.

http://khaneelmedarvazeghar.persiangig.com/92-Aks/92.09-Akkasie%20Donya/3.jpg

.

.

.

http://khaneelmedarvazeghar.persiangig.com/92-Aks/92.09-Akkasie%20Donya/5.jpg

.

.

.

http://khaneelmedarvazeghar.persiangig.com/92-Aks/92.09-Akkasie%20Donya/2.jpg

.

.

.

http://khaneelmedarvazeghar.persiangig.com/92-Aks/92.09-Akkasie%20Donya/4.jpg

.

.

.

جمعیت مستقل امداد دانشجویی - مردمی امام علی (ع)
با ما تماس بگیرید: 23051110
WWW.SOSAPOVERTY.OR

۲۲ آذر ۹۲ ، ۱۴:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برای ادیبه. دختری که رویای صادقه ام بود...


دیشب خواب دیدم روی موهایت ستاره می‌گذارم

تو می خندی و من عشق می کنم
تو کنارم هستی و من آرامش می گیرم
تو زیبا می شوی و من اوج می گیرم
من هستم و تو
تو در حال خوش و من در خیال خوش
سرم به سقف آسمان می رسد از خیال خوش بودن تو
سرخوشانه دست می برم در کیسه لبریز ستاره هایم
تا دوباره ستاره ای از کیسه ی "خود"
بر موهایت بنشانم
درکیسه که دست می برم
دستم یخ می کند
خشک می شود
مشتهایم را بیرون می آورم...
لبریز تاریکی ست!
ستاره هایم گم شده اند!
به یکباره کوچک می شوم از این غرور ناهنگام
جوجه پرنده ای می شوم در دستهای تو
حقیر و لرزان و ناتوان
نگاه می کنم
چه ضعیف و ناچیزم
سیاه سیاه
خالی از نور و ستاره
جوجه اردکی زشت و تنها در میان خنده و مضحکه عالمیان
قهقهه ها به هوا می رود از نمایان شدن زشتی ام
خجالت می کشم از این همه زبونی
از این همه ضعف
از این همه سیاهی
کوچک و کوچکتر می شوم
پنهان می شوم در دستهای تو
تو پناهم می دهی
نوازشم می کنی
مواظبم می شوی
و من
همچنان در دستان تو نشسته ام و می لرزم
تو می خواهی مرا پرواز دهی
اما من می ترسم
می ترسم از این همه کوچکی
از این همه ناتوانی و تنهایی
می خواهم تا ابد در آغوش گرم تو بمانم
تو را می خواهم فقط برای خود
و تو مرا
فقط برای عروج...
بوسه هایت تنم را گرم می کند
و نوازشهایت، پرهای روشنایی را روی پوست نازکم می رویاند
از قلبت شعاع نور می شکفد
حفره های تاریک روحم از شمع وجود تو روشن می شود
و عشق، در بلندای حقیقت به اثبات می رسد
در دستهایت قوی می شوم
شجاع می شوم
از تو شهامت پرواز می گیرم و یکی می شوم با تمام هستی
شهبال آزادگی از شانه هایم بیرون می زند
پر می کشم با تمام نداشته هایم!
پر می کشم به سوی رهایی
به سوی روشنی
به سوی جاودانگی
از خود دل می کنم و دل می دهم به پهنای بی قید جهان
از هر چه تعلق، رها می شوم و معلق می شوم در هوای بی تعلقی!
از تو تنها می شوم و به تو در وسعت بینهایت کائنات، پیوند می خورم
از من می گریزم و در تمام من های دنیا حل می شوم
از حضور تو پر می گیرم و در گریز از خود، پرواز می کنم!
آری!
از تو پر می گیرم و از خود پرواز می کنم...
سحرگاه است که بر می خیزم از آبی این رویا
از این مکاشفه ی شگفت
به یاد می آورم که دیروز
آرزوی پروازم، محال عالم بود
و امروز
آرزوی محالم
از بودِ تو معنا گرفت
و از نبودِ من ممکن شد!
درگاه ساده و بی عزّ و جلالت را سجده باید
که عظمت این روح، عزّت و جلال هستی ست...
---
نوشته: معصومه؛ از اعضای جمعیت و معلم ادیبه
.
.
.
http://khaneelmedarvazeghar.persiangig.com/image/92%20-%20Tak%20Aks/Adibe.jpg
ادیبه، دوست عزیز ما، کودکی از دروازه غار

۰۸ آذر ۹۲ ، ۱۴:۳۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

اسمش فاطمه زهراست...


صبح ها بلند میشه و میره سر کار (مجبوره بره سر کار... قصه اش طولانیه)
ظهر دست داداشش رو میگیره و میاد خونه علم... داداشش رو میذاره مهدکودک و خودش میره سر کلاس درس
با این سن کمش هم باید بره سر کار و هم بچه داری بکنه
راستی خیلی هوای داداش کوچیکش رو داره... موقع ناهار با دست خودش به اون غذا میده
بعد از ظهر داداشش رو میبره می گذاره خونه و دوباره میره سر کار
اگه اهل تهرانید شاید یه روز توی مترو یا سر یه چهارراه ببینیدنش در حالی که داره فال می فروشه یا اسفند دود می کنه یا...


 
 

۲۰ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

هنرمندای کوچیک و باسواد


اینجا کارگاه نقاشی خونه علم دروازه غاره و این بچه ها هنرمندای کوچیک و باسواد خونه علم هستن و دارن روی کیف های دوستدار محیط زیست نقاشی می کشن... شماره تلفن سفارش کیف ها: 09396007178 و 55895759

۰۴ اسفند ۹۱ ، ۰۸:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

معین به دنبال حریف!!!


معین 13 ساله دروازه غار، 10 دانشجوی مدعی شریفی را در 2 ساعت در دانشگاه صنعتی شریف مات کرد. او به بهانه برگزاری جشنواره پیشگیری از اعتیاد به عنوان نماینده کودکان این محله که از مراکز پخش مواد مخدر در تهران می باشد، در دانشگاه شریف حاضر شده بود. نماینده ستاد مبارزه با مواد مخدر حاضر نشد با معین مسابقه بدهد.

۰۴ اسفند ۹۱ ، ۰۸:۳۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - نازی کوچولو، معلمی به بزرگی یک پیامبر


خاطرات تلخ و شیرین ما - نازی کوچولو، معلمی به بزرگی یک پیامبر
---
وقتی وارد خونه علم شدم خوشحال بودم که میتونم کاری کنم و مفید باشم ، میتونم حتی خیلی کم چیزی به بچه ها یاد بدم ، اما هیچ وقت فکر نمیکردم جای ما عوض بشه و اونها معلمم بشن.
هر روز که میگذره یه درس تازه میگیرم . 
یادمه یه روز نازی تو کلاس کار آفرینی رنگش تموم شد به دو تا از دوستاش گفت تا بهش رنگ بدن ، دوستاش بهش گفتن الان معلم برات رنگ میاره ولی نازی اصرار داشت که تا معلم بیاد اونها بهش رنگ بدن ، من بهش گفتم نازی جان صبر کن الان معلمت برات رنگ میاره و دوستاشم بهش گفتن که صبر کنه تا معلمش رنگ بیاره ، اما نازی ناراحت شد ،همین موقع معلمش اومد و رنگاش رو بهش داد ، چند دقیقه بعد رنگ دوستاش تموم شد و از من رنگ خواستن تا خواستم برم براشون رنگ بریزم ، نازی که هنوز اخماش تو هم بود رو کرد به دوستاش و گفت بیاین از رنگای من بردارین . اینجا بود که واقعا از خودم خجالت کشیدم .
نازی کوچولو جدا به من یه درس بزرگ داد، بخشش و مهربونی.
---
شراره؛ از اعضای خانه علم دروازه غار

۰۴ اسفند ۹۱ ، ۰۸:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دنیا کوچولوی عکاس، خودش سوژه عکاس ما شد!


آموزش و تمرین عکاسی دنیا در خانه علم

این روزها دنیا برای خودش خاطراتی می سازه... براش دعا کنیم که به آرزوهاش

برسه...


۱۰ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۴۱ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰