۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات و دلنوشته‌ها» ثبت شده است

توضیحی پیرامون پستِ ِ اسمش فاطمه زهراست...


دوستی پرسیده چطور می تونم به فاطمه ماهیانه پول بدم که بهش کمک بشه؟

راستش دوست عزیز؛ فاطمه و فاطمه ها به پول نیازی ندارن... اونا روزانه به طور متوسط 50 هزار تومان و گاهی دیده شده که فقط از گدایی 100 هزار تومان توی یه روز سر چهارراه های این شهر از دست مردم بی مسئولیت ما که فقط توی فکر خلاص شدن از زیر بار مسئولیت انسانی شون هستن درآمد کسب می کنن... و این بچه ها چیزی از این درآمد برای خودشون ندارند.
همین فاطمه ممکنه هر لحظه مجبور بشه ازدواج کنه. جالبه توی مملکتی که به بچه زیر 18 سال پاسپورت و گواهینامه نمیدن، ما کلی بچه 12 یا 13 ساله می شناسیم که ازدواج کردن و دوباره خودشون بچه دار شدن. امثال مادر فاطمه زهرا انقدر زیادن که توی سن 19 سالگی هر کدوم بی خبر و غافل از همه جا 5 یا 6 تا بچه دارن و یه پدر که توی 15 سالگی ازدواج کرده و قرار نیست دیگه کار کنه... چون اونم توی بچگیش کاراشو کرده و حالا دچار افیون شده و بازنشسته شده گوشه خونه. قصه رنج این پدر هم طولانیه...
اون یه جور دچار افیون شده و جامعه خواب ما هم یه جور...
چیزی که مهمه اینه که هم اون و هم جامعه خواب ما هر دو دچار افیون شدن که به بی غیرتی رسیدن که در برابر این بی عدالتی سکوت می کنیم و فقط از کنارش رد میشیم یا آه می کشیم و فقط لایک می کنیم یا می خوایم فقط با دست کردن توی جیب مون از زیر بار این مسئولیت اجتماعی شانه خالی کنیم.
چرا فریاد نمی شیم توی گوش ابلیس؟
کی می خوایم یاد بگیریم یه حرکت اجتماعی انجام بدیم؟

یه حقیقتی هست که باید بپذیریمش و اون اینه که
اگه این بچه ها هستن بخاطر اینه که ما این طور خواستیم.

بیآید از امروز دیگه این طور نخوایم. دیگه این درد را تحمل نکنیم.
بیآید دیگه نشئه و خمار افیونی که توی جامعه مون پخش کردن نباشیم.
بیآید بیدار باشیم. ببینیم دور و برمون چی داره اتفاق می افته.

بیآید همسایه مون رو مثل خودمون دوست داشته باشیم.
بیآید آنچه برای خود نمی پسندیم برای دیگری هم نپسندیم.
بیآید خودمون را در برابر جامعه مان و این بچه های بی پناه مسئول بدانیم.
---
می خوای کاری کنی؟ می پرسی بهترین کار چیه؟
فریاد شو... اطلاع رسانی کن... بذار همه تنهایی این بچه ها رو بفهمن...
شاید جامعه را از خواب بیدار کردیم... من و تو... ما

۲۱ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۰۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

اسمش فاطمه زهراست...


صبح ها بلند میشه و میره سر کار (مجبوره بره سر کار... قصه اش طولانیه)
ظهر دست داداشش رو میگیره و میاد خونه علم... داداشش رو میذاره مهدکودک و خودش میره سر کلاس درس
با این سن کمش هم باید بره سر کار و هم بچه داری بکنه
راستی خیلی هوای داداش کوچیکش رو داره... موقع ناهار با دست خودش به اون غذا میده
بعد از ظهر داداشش رو میبره می گذاره خونه و دوباره میره سر کار
اگه اهل تهرانید شاید یه روز توی مترو یا سر یه چهارراه ببینیدنش در حالی که داره فال می فروشه یا اسفند دود می کنه یا...


 
 

۲۰ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلنوشته ای از یک کوچه گرد عاشق - در دل شب


امشب...با دیدن بعضی از آدمها سرم سوت کشید... درد گرفت از این همه فاصله... فاصله به وسعت دوری دنیای آدمهای ویلا نشین ولنجک و نیاوران تا اتاقک های دو در دو کارگران کوره های آجر پزی جنوب تهران...

اگر تا امروز شک داشتم دیگه کم کم به یقین دارم میرسم...
ترازوی عدالت خدا با هیچ منطق بشری قابل توجیه نیست.

پ.ن : امشب بچه های جمعیت دانشجویی امام علی- علیه السلام با اجرای فوق العاده منظم طرح کوچه گردان عاشق سنگ تموم گذاشتن....واقعآ اداره کردن چنین حرکتی کار بزرگی محسوب میشه
.
.
.

مهدی کریمی مهر

شب 21 رمضان



عکس های بیشتر در http://ilna.ir/news/news.cfm?id=93043

۱۰ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۴۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلنوشته ای از یک کوچه گرد عاشق - روایتی از شب دروازه غار


نمیدانم تا بحال جلوی چشمتان چند نفر نشسته اند مواد بکشند یا نه؟ جلوی چشمتان کسانی مشغول خرید و فروش مواد بوده یا نه؟ و در میان اینهمه کثافت کاری، بچه هایی را دیده اید که ساعت 1 نیمه شب در خیابان راه بروند و با چشمشان معتادها و ساقی ها و فاحشه ها را ببینند و برایشان عادی شده باشد؟! رفته اید در خانه بچه ای که پدرش از اعتیاد نای حرف زدن نداشته باشد یا نه؟

این تصویری عینی از آنچیزی است که دیشب دیدیم... کودکانی که نادیده انگاشته می شوند؛ دختر نوجوانی که با آتش چرخ کن، بساط دود دو مرد را به راه میکند؛ زنان و مردانی که در فقر و اعتیاد فرورفته اند! باید اعتراف کنم دردناک بود، اسفناک بود، وحشتناک بود... . بیش از این به گمانم نمی توانم درست به تصویر بکشم آنچه دیده ام، فقط لطفاً چشمانمان را به اجتماعمان باز کنیم و احساس مسئولیت کنیم و هر کسی یک گوشه کار را بگیرد و هیچ کس راضی نشود به فقر جسمی و روحی همنوعش و هیچ کس راضی نشود به اعتیاد همشهری اش و هیچ کس سکوت نکند دربرابر کودک آزاری و هیچ کس سکوت نکند در برابر آزار جنسی به زنان و کودکان... .
پ.ن: دیشب واقعاً شب قدر بود...
.
.
.
پرستو فخاریان
شب 21 رمضان
عکس های بیشتر در http://www.mehrnews.com/detail/Photo/2107705#ad-image-0

۱۰ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - اینجا منم دروازه غار


بعد از کلاس، مریم نشسته بود و آروم کاردستی فصل بهار رو درست می کرد و یه شعر رو زمزمه می کرد:

"اینجا منم دروازه غار... مردماش معتاد و خمار... زندگیشون رفته به باد... داد می زنن هوار هوار... داد می زنن هوار هوار..."

این شعر برام خیلی آشنا بود.
پرسیدم:
- مریم این رو از کجا شنیدی؟؟؟
- خانوم چند سال پیش توی پارک که بودیم، یه عالمه آدم اومدن، کلی شمع روشن کردن، شروع کردن این شعر رو می خوندن و راه می رفتن. من و داداشم نشسته بودیم تو پارک. ولی بعدش نمی دونیم کجا رفتن...
- مریم اون آدما همه ی معلمای خونه علم ها بودن. اون شب اومده بودیم اونجا دعا کنیم... تو که خیلی کوچولو بودی! سه سال پیش بود، یعنی شش هفت سالت بوده!
- خانووووم جدی شماها بووودین؟! من خوب یاااادمه...

-------------------------------------------
و این گونه شام عیارانی که هر شبِ شام غریبان در محله ای اعتیادزده برپا می شود و جمعیتی می شویم و از آنان دعوت می کنیم تا برای ترک از دود افیون برخیزند، دعوتی شده در گوش و یاد کودکان شهرمان که هر روز دود و دم در لابه لای زندگیشان سرک می کشد.
بیشتر که با مریم حرف زدم فهمیدم معنی شعر را درست نمی داند، اما از خواندش دست بر نمی داشت. این شعر را از ته دل دوست داشت... فقط به خاطر جمع عاشقی که آن شب در پارک محله یشان حضور داشته...
---
پانوشت: آیین شام عیاران نخستین بار در سال 1388 در شب عاشورا در محله اعتیاد زده دروازه غار برپا شد. 300 دانشجوی عاشق عضو جمعیت امام علی در این محله حاضر شدند و اعلام بیزاری از اعتیاد فراگیر در کشور کردند... راهی که از آن زمان پایدار ادامه دارد. تاکنون چندین کودک معتاد اعتیادشان را ترک کرده اند و تعداد زیادی از کودکان در خانواده های اعتیاد زده تحت پوشش خانه های ایرانی و علم جمعیت قرار گرفته اند.
---
طراوت؛ از اعضای جمعیت امام علی

۳۰ تیر ۹۲ ، ۱۹:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دل نوشته ها...

لبخند و نگاهت

مرا گواه نوری است که مرا به شاهراره هستی می کشاند.

مرا به خود بخوان دخترم که بی تو در نیستی خود مدفونم.

.

.

.

محیا، از اعضای خانه علم دروازه غار

۲۸ تیر ۹۲ ، ۱۷:۱۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پرده ای از عشق

یکی از بهترین دوستان داوطلب

در حال آموزش نظافت و کوتاه کردن ناخن ها به یکی از کودکان کار

.

.

.


http://www.freeuploadsite.com/uploads/13725376271.jpg

۰۸ تیر ۹۲ ، ۲۰:۲۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

صدای کودکان کار محروم از تحصیل باشیم...


قادر، ساناز، علیرضا، الناز و مصطفی از خانه علم فرحزاد تهران حرفی دارند.

.

.

.

http://www.freeuploadsite.com/uploads/13721832761.jpg

ایمیل روابط عمومی خانه علم فرحزاد:

khaneelm.farahzad@gmail.com

تلفن تماس روابط عمومی خانه علم فرحزاد:

09305432083

نشانی خانه علم فرحزاد:

تهران - فرحزاد شمالی - بلوار امامزاده داوود - کوچه عمویی ( روبروی کوچه شهید رمضانی ) - درب کرم رنگ


۰۴ تیر ۹۲ ، ۱۸:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما: تیم ملی کدام ملت؟ آیا این بچه ها جزو این ملت نیستند؟



(این خاطره مربوط به فردای روز پیروزی تیم فوتبال ایران مقابل کره جنوبی است. )
...
همین امروز صبح تو کارگاه خانه علم دروازه غار از مریم پرسیدم دیروز رفتی تو خیابون جشن؟

گفت نه مگه چه خبر بود گفتم تیم ملیمون برد میره جام جهانی. حتی نمیدونست جام جهانی چیه. فقط مریم نبود که تو جریان ماجرا های دیروز نبود بچه های دیگه ام بودن...
نمیگم به شماها شادی نکنیدا! حرفم اینه تو همین نزدیکیای شهرمون خیلی ها هستن که حتی نمیدونن جام جهانی چیه کاش جشنامونو به جای اینکه تو محله های خودتون برگزار می کردیم. میومدیم و با بچه های این محله ها شادیمونو سهیم می شدیم.
خیلی از ماها اونقدر غرق تو زندگی عادیمون شدیم که خیلی از چیزها را فراموش کردیم... شادی فقط سهم من و تو نیست، سهم همه مردمیه که دارن تو ایران زندگی میکنن.
محله های محروم شهرمون به ویژه بچه هاشو و بچه های کار را فراموش نکنیم.
...

پانته آ، معلم داوطلب از اعضای خانه علم دروازه غار

http://www.freeuploadsite.com/uploads/13719188261.jpg

( شب یلدا در خانه علم دروازه غار - سال 1391 )

۰۱ تیر ۹۲ ، ۱۶:۳۵ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نازی هستم متخصص طراحی پروانه!


گزارش مهر از کارگاه نقاشی خانه علم دروازه غار، کارآفرینی فرهنگی در حمایت از کودکان کار و خیابان محروم از تحصیل
---
بیشتر از 8-9 سال نداشت. پاتوقش چهارراه وصال بود که صبح تا شب کنارش بایستد و دست هایش را دور دسته‌های گل گره بزند و چشم بدوزد به چراغ راهنمایی سر چهارراه. تمام روزش را با انتظارهای 40، 50 ثانیه‌ای می‌گذراند. 40 ثانیه انتظار تا به محض قرمز شدن چراغ پا تند کند وسط چهارراه و سراغ ماشین‌ها برود و با شروع 40 ثانیه سبز بعدی، با صدای بوق و فریاد رانندگان دوباره تا حاشیه خیابان بدود.
---
مجله مهر: اسمش مبینا است و تا یکی دو هفته قبل، هر روز از ساعت 8 صبح تا آخر شب سر چهارراه گلفروشی می‌کرد، قبل از آن هم صبح تا شبش با فروش دستمال کاغذی و فال در زیر زمین می‌گذشت: «توی مترو می‌رفتم و جوراب و دستمال و فال می‌فروختم اما همیشه از دست ماموران فرار می‌کردم و می‌ترسیدم بارم را بگیرند. هنوز هم ترس دارم ماموران بیایند و ببرندم. یک بار آنقدر دویدم که نفسم بالا نمی‌آمد، وقتی من و دوستانم را می‌گرفتند آنقدر التماس و گریه می‌کردیم تا ما را آزاد کنند. کار خیلی سختی داشتم.» این‌ها را مبینا می‌گوید و ادامه می‌دهد: «کار در چهارراه‌ها و خیابان و مترو را دوست ندارم. اگر خانواده مجبورم نمی‌کردند، هیچ وقت حاضر نمی‌شدم دست فروشی کنم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر روزی بزرگ شوم همه به من می‌گویند تو را وقتی داشتی جنس می‌فروختی در خیابان دیده ام، آن وقت من خجالت می‌کشم.»
حالا، امسال اولین سالی است که در روز جهانی منع کار کودکان، مبینا از تعاریف مرسوم کودک کار فاصله گرفته است. طبق تعریف جهانی، کودک کار کسی است که پیش از رسیدن به سن قانونی مجبور به کار مستمر و مداوم باشد و به همین دلیل از رشد طبیعی، اجتماعی، روانی و جسمانی‌اش باز بماند.
زندگی مبینا از چندماه قبل عوض شده. کار هنوز جزو جدایی ناپذیر کودکی مبینا است اما این بار در کارگاهی که نه از چشم‌های غریبه خبری هست و نه از مزاحمت‌های خیابانی. جایی که رنگ هست، نقاشی هست، بازی و غذا هست و مهم‌تر از آن می‌تواند کنار کار کردنش درس بخواند. مبینا می‌گوید: «از وقتی به خانه علم آمده ام دیگر دست فروشی نمی‌کنم تا خرج خانواده ام را بدهم. من مجبور هستم برای خانواده ام پول ببرم به خاطر همین باید کار کنم و نتوانستم به مدرسه بروم اما حالا هم درس می‌خوانم و هم کار می‌کنم. ساک‌های پارچه‌ای می‌دوزیم و رویش را با رنگ پارچه، چاپ می‌زنیم. کار جالبی است که اصلا خسته‌ام نمی‌کند. بهش می‌گوییم کیف‌های دوستدار محیط زیست.»

http://www.freeuploadsite.com/uploads/13716627112.jpg

خانه علم دروازه غار نزدیک به سه سال است پناهی شده است برای کودکانی که روزهای خود را در کوچه و خیابان‌های شلوغ برای خرجی خانواده‌شان شب می‌کنند، کودکانی که آرزوی بیشتر آنها کار نکردن است، اینکه به جای رفتن به سر کار آنهم دست فروشی و گدایی در سطح شهر که برای آنها سختی‌های بسیاری دارد مانند بقیه همسن و سال‌های خود به مدرسه بروند و درس بخوانند، بازی کنند و غذای سالم و خوب بخورند و دغدغه‌ای برای خرجی خانه‌شان نداشته باشند.
به محض آنکه وارد خانه علم می‌شویم، صدای خنده بچه‌ها از اتاقی در طبقه بالای توی گوشمان می‌پیچد. همه جا پر از رنگ و پارچه‌های سفید است. بچه‌ها دور تا دور میزهایی رنگی، با دست و صورت‌های رنگ گرفته نشسته اند و با دست‌های کوچک‌شان پارچه‌ها را نقش می‌زنند؛ پارچه‌هایی که بعد از آن زیر دست زنان سرپرست خانوار دوخته می‌شوند و به شکل کیف و ساک وارد بازار می‌شوند. دخترانی که در خانه علم کار می‌کنند 8 تا 14 ساله هستند. آنها همراه با یک مربی داوطلب نقاشی روی پارچه را یاد می‌گیرند و بعد از فروش کیف ها، دستمزدشان را دریافت می‌کنند.
شکیلا دختر 13ساله‌ای است که از دو سال قبل به این خانه می‌آید. او برایمان می‌گوید: «از وقتی می‌آیم خانه علم دیگر به مترو برای فروش دستمال نمی‌روم. خصوصا از زمانی که نقاشی روی پارچه را در این کلاس‌ها یاد گرفته ام هم اینجا درسم را می‌خوانم و هم درآمد دارم. دیگر از مامورهای مترو هم نمی‌ترسم چون همیشه دنبالم می‌کردند و من مجبور بودم فرار کنم اینجا دیگر ترس و دلهره ندارم.»
کم‌کم همه بچه‌ها دورمان جمع می‌شوند. زینب، مریم، فریبا، صدیقه و سمیه... مریم می‌گوید: خانم، بنویسید که من اینجا را خیلی دوست دارم. درس می‌خوانم، بازی می‌کنم و چون مجبور نیستم به خیابان بروم خسته هم نمی‌شوم. فریبا 9 ساله وسط حرف‌های مریم می‌پرد و بلند می‌گوید: اینجا ما رنج نمی‌کشیم.
کلمه رنج، برای دهان فریبای 9ساله بزرگ است. اما حقیقت زندگی او همیشه با رنج همراه بوده است. با گدایی، دستفروشی و کار در خیابان ها. فریبا حالا می‌گوید که فکر می‌کند یک هنرمند شده است که با دست‌های خودش طرح‌های شابلون‌ها را روی کیف‌ها نقش می‌زند.

نازی هستم متخصص طراحی پروانه!
بچه‌ها لا به لای کار، هر چند وقت یک بار نام خاله الناز را صدا می‌زنند. الناز مربی بچه‌ها است که به صورت داوطلبانه آموزش آنها را به عهده گرفته است. او می‌گوید: «در روزهای اول بچه‌ها چندان با این کار آشنا نبودند اما با گذشت زمان هم علاقه‌شان به هنر نقاشی روی پارچه بیشتر شد و هم توانمندتر شدند. طوری که الان هر کدام از آنها برای خود هنرمندی هستند که به رنگ‌ها و هنر چاپ و ویژگی‌های پارچه آشنایی پیدا کردند.»
او ادامه می‌دهد: «یادم هست در روزهای اول بچه‌ها با هم کنار نمی‌آمدند و گاهی دعوا می‌کردند. اما حالا با هم دوست‌های خیلی خوبی شده اند و کنار هم بدون هیچ مشکلی و با علاقه کار می‌کنند و حتی به یکدیگر هم کار یاد می‌دهند، الان هر کدام از آنها برای خود شناسنامه هنری دارند به طوری که برای اجرای طرح‌ها تخصص پیدا کردند. مثلا یکی از بچه‌ها به نام نازی طرح پروانه را خیلی زیبا نقش می‌زند، آنها نسبت به این طرح‌ها و نقش هایشان تعلق خاطر پیدا کردند و دیگر مثل روزهای اول فقط درآمدزایی این کار برایشان مهم نیست.»
سمیه اکبری راد هم که از مسولان کارگاه خانه علم دروازه غار است می‌گوید: «یکی از برنامه‌هایی که در همان ابتدای کار آن را مورد توجه قرار دادیم کشیدن تصویر حیوانات در حال انقراض بر روی این کیف‌ها بود، در حال حاضر در تلاش هستیم هر چه جدی‌تر این برنامه را با هدف حمایت از محیط زیست به نتیجه برسانیم، در واقع ما می‌خواهیم با کشیدن نقش حیوانات در حال انقراض بر روی این کیف‌ها از ماندگاری و بقا آنها حمایت کنیم.»
او ادامه می‌دهد: «با این نگاه روز به روز تنوع و ایجاد طرح‌های جدید در برنامه‌های هنری کارگاه قرار گرفت به صورتی که در حال حاضر از طرح‌های مختلف و متنوع استفاده می‌کنیم که کنار خلاقیت بچه‌ها در استفاده از رنگ و نوع نقش زدن آن جذابیت کیف‌ها بسیار بیشتر شده است، ما تلاش کردیم که بچه‌ها در خلق نقش بر روی این کیف‌ها آزاد بگذاریم که نتیجه آن به جایی رسیده است که حالا ما داریم از این بچه‌ها چیزهایی هم در حوزه اخلاقی و هم فنی و تکنیکی و هنری یاد می‌گیریم.»
http://www.freeuploadsite.com/uploads/13716628121.jpg
از محیا واحدی کمال که مسئول خانه علم دروازه غار است هم درباره چگونگی راه اندازی این کارگاه‌های مهارت اندوزی که حال به تولید این کیف‌ها مشغول است می‌پرسیم که می‌گوید: «هدف اصلی از فعالیت‌های خانه علم دروازه غار که زیر نظر "جمعیت امداد دانشجویی- مردمی امام علی (ع) "است حمایت همه جانبه از کودکان کار و خیابان است. در واقع در حال حاضر 7خانه به نام‌های "علم" و "ایرانی" در تهران و تعدادی در شهرستان‌ها مشغول به مبارزه علیه معضلات اجتماعی و حمایت از کودکان کار و خیابان هستند.»
او توضیح می‌دهد که یکی از اهداف اصلی این خانه‌ها رسیدگی به وضعیت کودکانی است که به هر دلیلی چون فقر مادی و فرهنگی از ادامه تحصیل محروم مانده اند: «ما وقتی این خانه‌ها را راه انداختیم متوجه شدیم بیشتر این کودکان به دلیل رفتن به سر کار در سطح شهر و دست فروشی و کسب درآمد برای خانواده شان، مجبور به ترک تحصیل شده اند و نتوانستند مانند همسن سال‌های خود زندگی کنند.»
کمالی واحد با اشاره به اینکه هیچ فردی و هیچ جامعه‌ای علاقمند به این نیست که کودکی مجبور به کار کردن شود گفت: «متاسفانه این کودکان در خانوده‌هایی متولد شدند و زندگی می‌کنند که مجبور هستند برای کسب درآمد به سر کار بروند که بیشتر آنها به شغل‌هایی چون فال فروشی، گل فروشی و در کل دستفروشی و حتی گاهی گدایی تن می‌دهند، و هیچ مجری قانونی نیز جلودار این قضیه نیست، بر همین اساس ما برای اینکه فرصتی به این کودکان بدهیم که در کنار خودمان باشند تا بتوانند هم بر حسب نیازشان کار کنند و هم ادامه تحصیل بدهند این کلاس‌ها و کارگاه‌های مهارت اندوزی را بر پا کردیم.»
او می‌گوید: «در واقع تولید و فروش این کیف‌ها که بنام دوستدار محیط زیست ثبت شده است، مورد تایید و حمایت برنامه جهانی محیط زیست GEF از برنامه کمک‌های کوچک SGP که متعلق به UNDP قرار گرفته است و در تلاشیم تا این کودکان که بخش مهمی از جامعه ما را تشکیل می‌دهند و متاسفانه به حال خود رها شده اند مهارت‌هایی را کنار آموزش‌های تحصیلی خود در این خانه‌ها فرا گیرند تا باور کنند که چقدر توانمند و با استعداد و پویا هستند و اینکه می‌توانند با عزت و اعتماد به نفس زندگی کنند و دیگر مجبور نشوند وقت خود را به دور از هرگونه امکانات و امنیتی از صبح تا شب در خیابان‌ها و کوچه‌ها و مترو این شهر بگذرانند.»
---
زهره شریفی
مجله خبری مهر؛ کد خبر: 3358 تاریخ مخابره : 22/3/1392
http://webzine.mehrnews.com/FullStory/News/?NewsId=3358
---
برای سفارش خرید کیف ها با ما تماس بگیرید: 55895759 و 23051110 و 09396007178

۲۹ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۲۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰