۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات و دلنوشته‌ها» ثبت شده است

خاطرات تلخ و شیرین ما - وقتی یک کودک کار با سواد می شود.


روزگاری را یادم میآد که نازی کوچولو تازه اومده بود خونه علم

روزگاری که با خواهرش فریبای نازنین دوتایی می اومدن

روزگاری که آرزوی خواهرش درس خوندن بود

روزگاری که می گفت: عمو تو رو خدا بیآ منو ببر مدرسه ثبت نام کن

روزگاری که نازی کوچولو خیلی کوچولوتر از حالا بود

روزگاری که داداش کوچیکشون حسین هم خیلی خیلی کوچیکتر بود شاید فقط 4 سال داشت.

روزی را یادم میآد که با خواهرش از سرکار برگشته بودند

با دو تا کیسه سنگین از لباس و خوراکی که از خونه های مردم بالاشهر جمع کرده بودن

یادم میآد که مادرشون می گفت چرا میآید دنبال این بچه ها

یادم میآد که مجبور بودن برن سرکار و نمی تونستن بیآن خونه علم درس بخونن

یادم میآد روز اولی را که فریبا خواهر نازی به مدرسه رفت

اگرچه با یکی دو سال تاخیر از همسن و سالاش

یادم میآد روزی که مادرشون می گفت اینا خنگ هستن ولشون کنید

اما معلم های خونه علم خسته نشدن معلم های مهربون خونه علم دلشکسته نشدن

معلم های خونه علم عشق داشتن،

عشق، همون چیزی که زندگی می بخشه و آدم را به جلو حرکت میده

یادم نمیره وقتی که بعد از دو سال فریبا آرزوی جدیدش را به یکی از خاله ها گفته بود؛

آرزو کرده بود که یه پزشک بشه

یادم میآد که همین چند وقت پیش فریبا دوید توی خونه علم پیشم و گفت:

«عمو قبول رفتم! حالا دیگه میرم کلاس چهارم...»

و حالا این عکس را می بینم عکسی از نازی کوچولوی خونه علم دروازه غار

همون نازی که همه معلم های دهه شصتی میگن شبیه وروجک آقای نجاره!

حالا دیگه دختر کوچولوی ما نازی هم باسواد شده

خدا رو شکر

.

.

.


۱۲ مهر ۹۲ ، ۱۵:۵۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من خواب دیده ام که هیچ کس از میان ما، رستگار نمی شود!


خداحافظ امیر! خداحافظ وجدان! خدا ما را بیامرزد!
"مرد شیشه ای که کودک یک ساله اش را به خاطر شکستن پایپ خفه کرده بود، پس از محاکمه در دادگاه کیفری به ۱۰ سال زندان محکوم شد.
... در جریان تحقیقات مرد معتاد سرانجام لب به اعتراف گشود و گفت : روز... حادثه در حال مصرف مواد مخدر شیشه بودم که امیر پایپِ* مرا شکست. عصبانی شده و ضربه ای به او زدم. امیر همینطور گریه می کرد. گریه هایش عصبانیت مرا بیشتر کرد. در یک لحظه کنترلم را از دست داده و او را خفه کردم. "
شهریور ماه 90 این قتل رُخ داده و آذرماه 91 این خبر درباره مجازاتِ پدر!! در خبرگزاری ها منتشر شد.

من خواب دیده ام که هیچ کس از میان ما ، رستگار نمی شود!
شاید چون همه ما در رفت و آمدیم. از خانه به دانشگاه. از دانشگاه به محل کار. از خانه به میهمانی. از میهمانی به تفریح. از تفریح به باشگاه ... و از زندگی به مرگ! از عشق ، به خاموشی و سردی. از وجدان و مسئولیت پذیری، به بی وجدانی و چسبیدن کلاه و گلیم و چراغ خویش! تا اولی را باد نبرد، دومی را به سلامت از آب بیرون بکشیم و سومی را که به خانه رواست، از مسجد دریغ کنیم!
نتیجه این است که امیر "نیست" می شود. امیری که اگر بود حالا سه سال از عمرش می گذشت. خنده های قشنگش می توانست دل هر کسی را نرم کند و بر لب هر کسی لبخند بنشاند. در خانه، در مترو، در تاکسی، در بازار... آری! کودکی که می خندد زخم های دنیا را مرهم می گذارد.
امیری که امروز در میان ما نیست، می توانست با چشمان معصومش کمی از تیرگی درون ما بکاهد و با دستان کوچکش، دست ما افتادگانِ بی روح و بی مهر را بگیرد و به دنیای کودکانه اش میهمانمان کند.
اما حالا او نیست. دو سال از نبودنش می گذرد و انگار هیچ چیز تغییری نکرده. کاش می توانستیم بگوئیم زندگی او هزینه شد تا ما بیدار شویم. تا ما در پی استیفای حقوق کودکان جامعه خویش طرحی نو در اندازیم. قانونی دیگرگونه را طلب کنیم و همتی بالاتر از مسئولانمان برای مقابله با اعتیاد مطالبه کنیم و برای مجازات پدران قاتل، کمی بیشتر از 10 سال حبس!! بخواهیم...
امیر دو سال است که در بین ما نیست. شاید هم مائیم که دو سال است از زندگی استعفا داده ایم و به مرگِ روزمرگی هایمان دچار آمده ایم!
کسی در تاریکی، حرف های مرا پوزخند می زند و با بُغض می گوید: همشهری! هر روز، کودکی در یک گوشه این خاک محنت زده، به دست پدری معتاد، در پای بُت جهل و خودپرستی ما قربانی می شود و ما با بی خبری و سکوتمان، هر روز از زندگی استعفا می دهیم.
بدبختانه راست می گوید.
راستی! این مصیبت از کی به سر ما آمده؟ این رفتن و آمدن های هر روزه ی بی احساس و بی عشق و بی مسئولیت؟ از خانه به دانشگاه. از دانشگاه به محل کار. از خانه به میهمانی. از میهمانی به تفریح. از تفریح به باشگاه ...
خداوند ما را بیامرزد اگر در این رفت و آمدها، مُرده ایم؛ و بیدارمان کند، اگر خوابی سبک، وجدانمان را فراگرفته!
عامل نجات باشیم و مایه ی حیات
.
.
.
*پایپ: ابزاری که جهت استعمال شیشه مورد استفاده معتادان عزیز می باشد و حرمت آن برای یک معتاد، از کتاب آسمانی هم بالاتر است. به گونه ای که برای حفاظت از آن، حاضر است فرزندش را نیز خفه کند(رجوع کنید به فرهنگ لغات دروازه غار). معتادان که به نظر بی غیرت می رسند و حتی از حراج خانواده خویش برای تامین مواد ابایی ندارند، در عین ناباوری، غیرت زیادی برای حفاظت پایپ خویش لحاظ می کنند. شایان ذکر است اگر همین مقدار غیرت را ما داشته باشیم، می توانیم اعتیاد را ریشه کن کنیم.
---
به مناسبت هفته ملی کودک و روز جهانی کودک که در راه است.
در راه حمایت از حقوق از دست رفته کودکان سرزمین مان.
.
.
.
جمعیت امداد دانشجویی-مردمی امام علی
فعال در زمینه رفع معضلات کودکان
----------

۰۷ مهر ۹۲ ، ۱۸:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آموزش حق همه کودکان است.


چقدر ساده می توان لبخندی را بر لبان کودکی نشاند

او هم کودکی است از سرزمینم... او هم حق دارد به مدرسه برود و درس بخواند

حق دارد کیف و کتاب و دفتر و مداد داشته باشد
...
«آموزش حق همه کودکان است.»
.
.
.

۰۵ مهر ۹۲ ، ۰۶:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - «بابات کتکت می زنه؟!»


چند روز توی اردو کنار هم بودن باعث شده بود بیشتر از قبل با هم دوست بشیم.

موقع برگشتن توی اتوبوس کنارم نشسته بو...د.
بی مقدمه و چقدر معصومانه ازم پرسید: «بابات کتکت میزنه؟!»
گفتم: «بچه بودم یکی دو بار که درس نخوندم... بابای تو چطور؟ میزنه؟»
گفت: «آره.»
پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «شیشه. شیشه می کشه.»
پرسیدم: «وقتی خماره میزنه یا وقتی نشئه است؟»

گفت: «وقتی خماره که همه چی رو میشکونه...»

.

.

.

---
عکس: اردوی همدان در کنار آرامگاه باباطاهر - تابستان 92

۲۹ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات ما - «پرشین بُرد.»


دوید و اومد توی خونه علم...

خیلی خوشحال بود.
یواشکی نگاهی به اطراف کرد....
معلم های خونه علم داشتن خودشون را برای کلاسها آماده می کردن...
یه دفعه داد زد: «پرشین بُرد.»

همه شروع کردن بهش تبریک گفتن

خدا رو شکر کردم
حالا دیگه بچه های دروازه غار یه تیم فوتبال دارن که هویتی ارزشمند براشون ایجاد کرده...

حالا دیگه اونا «تیم نونهالان پرشین؛ کودکان کار دروازه غار» هم یه تیم دارن،

هم هوادار دارن و هم می برن و دل خودشون و همه ما را شاد می کنن...

گاهی از خودم می پرسم آیا این من بودم که اومده بودم دل این بچه ها را شاد کنم

یا اونا هستن که منو اینجا دعوت کردن تا دلم را شاد کنن...

.

.

.



۲۲ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۵۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما: می خوایم با هم فرار کنیم!


فقط 16 سالشه... متولد 1376
میگفت: آقا می خوام باهاش فرار کنم!
پرسیدم: چرا؟...
گفت: باباش خیلی اذیتش می کنه...
می گفت بابای دختر عمه اش اعتیاد داره و امون دخترک بریده شده از بس که آزارشون میده...
می گفت: آقا می خوام دستش رو بگیرم و با هم فرار کنیم... میریم یه جایی که هیچ کس پیدامون نکنه
گفتم: چقدر سواد داری؟
گفت: یکی دو کلاس بیشتر خوندم! خیلی وقته از مدرسه اومدم بیرون!
گفتم: اون چقدر سواد داره؟
گفت: اون اصلا مدرسه نرفته.
بعد ادامه داد: به نظرت درس خوندن فایده ای برام داره؟
گفتم: حتما... من که از درس خوندم راضی ام. چشممو به این دنیا باز کرد...
یه نگاه معنی داری کرد توی چشمام و گفت: آقا کمکم می کنی درسمو دوباره ادامه بدم؟

گفتم: ما اینجاییم برای همین کار... مطمئن باش خونه علم و معلم هاش حتما کمکت می کنن.

.

.

.


عکس: یکی از بچه های تیم فوتبال «خانه علم دروازه غار تهران»

۱۷ شهریور ۹۲ ، ۱۷:۰۷ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات ما - مهربانی با طعم عشق

امروز
خانم مهربان و عزیزی در اوج سادگی و با عشق به کودکان
به پیج پیام داد که او و نامزدش تصمیم گرفته اند
تا هزینه مراسم نامزدی شان را به نفع کودکان تحت پوشش اهدا کنند.

خواستیم با انتشار این مطلب ازشون تشکر و براشون آرزوی خوشبختی کنیم.
به امید روزی که این قبیل کارهای زیبای دیگرخواهانه و ماندگار در جامعه مان فرهنگ سازی بشود.
.
.
.

۰۴ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۲۵ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حق همه ی کودکان...

حقوق کودکان سرزمین مان را به آنان باز گردانیم.

.

.

.


۲۵ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۲۳ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حق همه ی کودکان...


شادی و بازی، حق همه ی کودکان است.

.

.

.


۲۳ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حقش خیلی بیش از ایناست...


وقتی دیدیش که داره سر چهارراه کار میکنه

وقتی دیدیش که داره توی مترو التماس میکنه
وقتی دستا و پاهای کوچک و پر دردش را دیدی،
یادت باشه که اون فقط به یه چیز نیاز داره:
باهاش با احترام حرف بزن چون حقش خیلی بیش از ایناست.
.
.
.

۲۲ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰