۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات و دلنوشته‌ها» ثبت شده است

خاطرات تلخ و شیرین ما - سیزده آبان


تعدادی از بچه ها یکی یکی از مدرسه به خانه ی علم می آمدند...
از مراسم 13 آبان که در مدرسه برگزار شده بود می گفتند.
مریم کوچک ما با آن چشمان معصومش جلو آمد؛ برایمان تعرف کرد که
پرچم ها را در مدرسه به آتش کشیدند و در نهایت باید از روی آنها عبور می کردند تا به کلاس بروند.
با همان لبخند دل نشینش گفت: اما من از روی پرچم ها رد نشدم.
گفت: آخه میدونید من فکر می کنم آدماشون که گناهی ندارن....
مریم ما کوچک است اما افکاری بزرگ در سر دارد.
او آرزو دارد همه ی آدم ها با هم دوست باشند. به راستی که او به پیامبر صلح می ماند.
کاش در مدارسمان الفبای صلح و عشق را هم به کودکانمان می آموختند...
مریم امسال به ارزوی دیرینه اش که تحصیل بود رسید
و ارزوی امروز او تاسیس خانه علمی برای کودکان سرزمینش است.
این کودکان سرمایه جاودانند....

.
.
.

۱۴ آبان ۹۲ ، ۱۶:۴۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - یک دلنوشته...



http://khaneelmedarvazeghar.persiangig.com/image/92%20-%20Tak%20Aks/acon.jpg
.
.
.

یک کیت تست مورفین، مثل این عکس، که الان توی سطل آشغال است
خط های روی این کیت را خوب نگاه کنید
وقتی به جای دو خط یک خط روی کیت ها باشد
یعنی یک بچه ی 2 ساله و یک بچه ی 7 ساله مورفین توی تن شان دارند...
باز هم داستان این پسر بچه واقعی است
راستش خودمان هم خسته شدیم از بس گفتیم این داستان ها واقعی است
کاش روزی برسد وقتی فریاد میزنیم
و کمک میخواهیم برای بچه هایی که هم توی این شهر مرد بهشون تجاوز کرده هم زن
مجبور نباشیم این را اثبات کنیم
تو این شهر که مثل زخم دیروزمان "خدا" را شکر میکنند
که بچه ی بدون شناسنامه بعد از تصادف مرد و بدون مردن
کسی نفهمید چه کسی مرد و زنده نماند تا دیه بخواهد...
کاش روزی برسد که وقتی کودکی درد میکشد
به او نگوییم مردنت دروغ است، مورفین توی بدنت دروغ است...
اینکه همچین بچه هایی نداشته باشیم پیشکش...
"خدا"یی که این روزها برای خودمان ساخته ایم عجیب خدایی شده است، بگذریم...
.
.
.
اما این زخم امروز ما:
چند هفته پیش توی یک سطل زباله ی پر پسر هفت ساله ای نشسته بود و داشت ضایعات را جدا می کرد.
وقتی دیدیمش خودش را بیشتر در زباله فرو برد تا قایم شود و نبینیمش
شاگرد خودمان بود از ما خجالت میکشید
چند لحظه بعد پدرش که بعدها فهمیدیم اعتیاد ندارد
با یک گونی زباله آمد اول زباله هایی که جدا کرده بود ازش گرفت بعد بغلش کرد و از سطل پایین آورد
...
چند هفته پیش تر، وقتی توی خانه شان رفته بودیم، مادرش را دیدیم
زن رنج دیده ای که بچه ای دوسال ونیمه توی بغلش بود
که به خاطر اعتیاد مادرش به شیرمادرش معتاد بود و هنوز نتونسته بودن از شیر بگیرنش
وقتی مادر باردار شد معتاد میشه و از جنین این بچه با آتش اعتیاد تو تنش به دنیای ما میاد
وقتی باهاشون حرف میزدیم، موش و سوسک بود که از جلومون رد میشد.
کنار خونه بوی تعفن میزد. خیلی سعی کردیم که بالا نیاریم و رد شدیم رفتیم
...
یک روز توی خانه علم، وقتی زخم کتک های هر شبه اش و چرک های روی بدن شاگردمون رو میشستیم
و اون آب سیاه رو توی فاضلاب میفرستادیم توی رودخانه ی فرحزاد که خانه شون کنارش بود
خیلی حالش بد بود توهم داشت، خودش هم نمیدانست که معتاد است و نمیدانست توهم دارد
از بخور آن خانه ی کوچک معتاد شده بود میگفت عمو رفت هوا
...
روزی که برای زدن واکسن بچه ها، مادرشان را میبردیم
مادر گفت که میخواهد اعتیادش را ترک کند
راست میگفت وقتی درد سیم کشی (درد عضلانی هنگام خماری) داشت توی بیمارستان
وقتی سرش روی زانوی ما از خماری میلرزید مثل هیچ معتاد دیگری نبود
مثل هیچ معتادی از درد فحش نمیداد، نمیگفت منو ببرید خانه،
نگفت نمیخواهم ترک کنم، فقط با ناله "خدایش" را صدا میزد و دعا میکرد
هیچ کس دیگری به این درد مبتلا نشود
بی صدا گریه کردن ترسناک است کار هر کسی نیست
.
.
.
الان بچه ها زیر نظر پزشک توی بیمارستان و مادر در کمپ ترک اعتیاد دارند اعتیادشان را ترک میکنند
خیلی خوشحال اند وقتی فهمید مادرش میخواهد ترک کند گفت بدبختی ام تمام شد
ولی هنوز ترس دارند کابوسی داشتند که از آن به بیداری فرار میکردند
از همان کابوس وقتی بیدار بودند، به خواب پناه میبردند.
هنوز راهی برای کسب درآمد ندارند هنوز وقتی بیمارستان تمام شود
خانه شان همان خانه است
برای فتح این کابوس به کمک همه ی ما نیاز دارند
شما را به خدا بیاید برای یک بار هم که شده، "خدایمان" را جوری دیگر صدا بزنیم
برای مردن یک کودک بی شناسنامه شکرش نکنیم
برای اینکه به یک کودک اعتیاد زندگی بخشیدیم شکرش کنیم
نه به اینها... به خودمان کمک کنیم
.
.
.
دلنوشته ای اعضای خانه علم فرحزاد تهران
خانه علم فرحزاد یکی از خانه های ایرانی جمعیت امام علی است
که به ارائه خدمات امدادی و آموزشی رایگان به کودکان کار و محروم از تحصیل می پردازد

۰۹ آبان ۹۲ ، ۱۸:۲۴ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - سروده ی دختری که مدرسه نرفته است!

۰۹ آبان ۹۲ ، ۱۸:۱۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - گل مرداب


تیم مددکاری خانه علم مدتی است که فعال شده!
هرکدام از اعضای داوطلب خانه علم به صورت گروهی رابط خانواده چندنفر از بچه ها شدند.
وظیفه اصلی ورود به خانه هاست برای ارتباط باخانواده!
مخصوصا بچه هایی که امسال به مدرسه فرستادیمشان...
یکی از آن خانه ها خانه رامین و پوریاست و آن برادر کوچک همیشه برهنه شان،بنیامین...
از خانه شان نمیگویم! نمیگویم که پاتوق بود برای مصرف مواد!
نمیگویم که حمام اصلا نداشت نمیگویم که خرابه بود تا خانه نمیگویم که گاز نداشت برای زمستان
از نداشته هایش که زیاد بود بگذریم از این که مادر کودکانش را بی محابا تحقیر میکرد و فحش میداد
از اینکه پدر وقتی عصبانی میشد و کیفش کوک نبود کتک میزد ...کتک میزد...کتک میزد
و نمیدید آنکه زیردستهایش مچاله میشود،کبود میشود،اشک میریزد و تباه میشود به سادگی کودک است...
بیا از داشته های قشنگشان بگوییم:
اول رفتم مدرسه رامین تا جویای وضعیت درسی اش شوم!
یک گوشه حیاط مدرسه کز کرده بود تنها و دور از جمع.
مرا که دید گل از گلش شکفت با همه نیرو به سمتم دوید و مرا در آغوش کشید!
معلمش میگفت به خاطر بوی بد تن و لباسهایش توی مدرسه تنها مانده!
گفت به مادرش بگویید لباسهایش را بشوید!
نمیدانست که مادرش گرفتارتر از آن است که یادش باشد بچه ای دارد!
یخچال خانه رامین به برق وصل نبود اصلا!از بس که خالی بود...
در یخچال را که باز کردم به بهانه آب خنک...یک چیز قشنگ آنجا بود...
یک ستاره کوچک که رامین هر روز از روی شانه هایش برمیدارد و توی یخچال پنهان میکند!
یک نقطه امید...چیزی که روزی آرزوی رامین بود
امروز آنقدر نزدیک است به دنیای پاک معصومانه اش که با همه وجود از آن محافظت میکند!
-عمو جون این چیه تو یخچال گذاشتی؟
-(با صدایی که تلاش میکرد آهسته باشد،در حالی که زیرچشمی حواسش به پدرش بود)
عمو این کیف مدرسه امه! -(من هم مثل او صدایم را آرام کردم)
خب چرا گذاشتیش تو یخچال؟ -برای اینکه بابام نبینه!تا حالا دوبار رفته کیفامو فروخته...
رامین هر روز ستاره کوچک روشنش را توی یخچال پنهان میکند!
.
.
.



عکس: رامین از خانه علم قلعه ساختمان مشهد
خانه علم قلعه ساختمان مشهد یکی از خانه های ایرانی جمعیت امام علی است
که به ارائه خدمات امدادی و آموزشی رایگان به کودکان کار و محروم از تحصیل می پردازد.
...
جمعیت مستقل امداد دانشجویی - مردمی امام علی (ع)

۰۳ آبان ۹۲ ، ۱۷:۵۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - بیانیه یک کودک


مدیر گفت: بدون شناسنامه ثبت نام ات نمی کنم.
کودک گفت: باسواد میشم ببینم کی می خواد جلومو بگیره.
سپس بجای خداحافظی زبانش را بیرون آورد و با امید به طرف خانه علم به راه افتاد.
.
.
.


عکس: امید از کودکان خانه علم قلعه ساختمان مشهد
خانه علم قلعه ساختمان مشهد یکی از خانه های ایرانی جمعیت امام علی است
که به ارائه خدمات امدادی و آموزشی رایگان به کودکان کار و محروم از تحصیل می پردازد.
...
جمعیت مستقل امداد دانشجویی - مردمی امام علی

۰۳ آبان ۹۲ ، ۱۷:۴۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تونل وحشت...


این پست عکس ندارد
نمیشد داشته باشد
ولی متاسفانه کاملا حقیقت دارد...
----
تونل وحشت...
وحشتناکترین تونل دنیا، کنار پمپ بنزین یادگار، جایی که تعداد زیادی از بچه های کار فرحزاد گدایی میکنند، جایی که بچه ای که تو زمستون سرد شهر بی تفاوت بغل مادری یخ زد، تونلی بزرگ هست که تا امروز که با یکی از بچه های اعتیاد فرحزاد نرفتیم، ازش خبر نداشتم
جلوی درش آهنهایی بود که احتمالا توسط معتادها بریده شده بود و یکی از نوچه های صاحب پاتق واستاده بود جلوی در و اجازه ی ورود و خروج به کسی نمیداد
از عمق گناه و سیاهی حتی نمیشد نفس کشید
ما رو هم راه ندادند ولی تمام دردمون از جایی شروع شد که فکر میکردیم پاتق ها تو فرحزاد تموم میشن و بدترین پاتق شهر پاتق محمد دراز بود که پر بود از زنا و دخترای دیوونه شده از تجاوز گروهی و جوونهایی که بدنهایی که از کرم کرک پر شده بود و بچه شیرخواره از سینه ی مادر معتاد مرده اش خون میمکید
ولی زیر پوست این شهر جای خیلی بدتری هم بود
جایی که برای فاضلاب و موش ها درست شده بود ولی آدم ها هم بودند
جایی که جنازه ی معتادها، غذای موش ها میشد
جایی که گفتن: دو سه تا بچه ی معتاد دیگه هم اونجا هست...
جایی که میگفت اونقدر این تونل تو در تو و تنگ و تاریک هست که پلیس ها هم جرات نمیکنند برن

از غفلت ما است که حتی نمیدونستیم همچین جاهایی وجود دارند
وحشتناک ترین جای دنیا تونل غفلت ماست...
---
نوشته اعضای خانه علم فرحزاد تهران
خانه علم فرحزاد یکی از از خانه های ایرانی جمعیت است که به ارائه خدمات امدادی و آموزشی رایگان به کودکان کار محروم از تحصیل در این محله می پردازد.

۲۷ مهر ۹۲ ، ۱۴:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - خدا از نگاه یک فرشته کوچولو


جشن مون برای کودکان کار تمام شده بود...
همه مشغول جمع کردن صندلی ها و جمع کردن غرفه ها بودند.
بالون های روشن را هنوز میتوانستی بین برج های بلند سعادت آباد ببینی.
عسل آمد و کنارم ایستاد.
- خاله...من نمی تونم اونا رو ببینم!
قدش کوتاه است.3-4 سال که بیشتر ندارد.بغلش کردم که بتواند بالون ها را خوب ببیند.
دستش را دور گردنم حلقه کرد.وقتی بچه ای بغلت می کند و دستش را می اندازد دور گردنت؛
مخصوصا اگر خاله صدایت کند؛حس عجیبی قلبت را میلرزاند.
نمی دانم شاید همان حسی باشد که همه مادرها به دخترهایشان میگویند یک روز میفهمی.

همانطور که آبنبات چوبی اش را میخورد و به آسمان نگاه میکرد،پرسید: "اینا کجا میرن؟"
ستاره ای را نشانش دادم و گفتم : " اگه خاموش نشن تا اون ستاره هم میرن."
- پیش خدا هم میرن؟
گفتم :" نمیدونم! شاید برن"
- اگه پیش خدا برن میترکن؟
گفتم: " فکر کنم اونجا اگه برسن دیگه نورشون تموم شده خاموش بشن."
صورتش را برگرداند و به چشمهایم نگاه کرد.
گفت: "نه خاله اگه برن پیش خدا که خاموش نمیشن! خدا کلی نور داره روشنشون میکنه."

آبنباتش را توی دهانش چرخاند.سرش را گذاشت روی سرم و به بالون ها نگاه کرد.
جا خوردم از حرفی که عسل گفته بود.
اعتقادی که عسل به خدایش داشت را من هیچ وقت به خدایم نداشته ام.
عسل مطمئن بود بالون ها اگر بروند پیش خدا خاموش نمیشوند.
اما من حتی به او خوشبین هم نبودم...میدانستم عسل درست میگوید.
حتما درست می گوید.فرشته ها خدا را از همه بهتر میشناسند.

نمی دانم چطور باید این خاطره را تمام کنم.
گاهی وقت ها انسان دلش نمیخواهد نقطه بگذارد و چیزی را تمام کند.
دلش نمیخواهد خاطره ای،تنها خاطره بماند.
مدام نوشتن را طول میدهد و بالاخره چاره ای هم جز تمام کردنش ندارد.

اما اجازه بده عسل که این خاطره را تمام نکنم؛
اجازه بده تمام آن لحظات برای من و برای تو زنده بماند.
آن وقت،وقتی بزرگ شدی و قدت بلندتر از قد خاله ات شد
چشمانت همیشه به دنبال آن بالون روشن آسمان را می گردد
حتی اگر آن شب را و مرا یادت نباشد...

.
.
.

عکس: عسل، کودک کار از محله فرحزاد تهران، در جشن روز جهانی کودک
.
.
.
خانه علم فرحزاد یکی از از خانه های ایرانی جمعیت است که به ارائه خدمات امدادی و آموزشی رایگان به کودکان کار محروم از تحصیل در این محله می پردازد.

۲۷ مهر ۹۲ ، ۱۴:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نگاه کن...


نگاه کن! چقدر این زندگی تُهی شده!
چقدر رنگ باخته شرافت بشر!
چقدر روی دین و انصاف و عقل، خاک نشسته است!
پس این چیست که مردمان خود را به آن دیندار و منصف و عاقل می پندارند؟!
نگاه کن!
کودکی بر سر چهارراه گدایی می کند!
این شش کلمه، این یک جمله، چقدر همه ما را در برابر طبیعت، بی آبرو کرده است!
کدام گیاه یا کدام حیوانی را به گدایی می گُمارند؟!
نام موجودی که فرزندش را تاراج می کند چیست؟ انسان؟!!!
نه! این شوخیِ تلخ را ، این کابوسِ شوم را باید پایانی باشد!
.
.
.
حقوق پایمال شده کودکان را به آنان بازگردانیم.
به مناسبت هفته ملی کودک بر آن شدیم تا درد و رنج تنهایی کودکان سرزمین مان را فریاد زنیم
شاید گوشهای به خواب رفته بشنوند و از خواب گران بخیزند
.
.
.

۱۷ مهر ۹۲ ، ۱۷:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کودک بی پناه دنیای من! ما را ببخش!


دوست داری بازی کنی؟ دوست داری بخندی؟
دوست داری زنده بمانی و زندگی کنی؟
شاید دوست داشته باشی، اما حق نداری!
حق با کسی است که پدر دارد و مادر.
حق با کسی است... که چند برگه کاغذ به نام شناسنامه دارد.
حق با کسی است که سقفی روی سرش هست و نانی توی سفره پدر و مادرش
حق با کسی است که خداوندی دارد که بی دلیل حمایتش می کند.
خداوندی که تقدیر نام دارد. تقدیری که بیشتر به بخت و اقبالی کور شباهت دارد.
اقبالی که بی هیچ عدالتی تقسیم می شود.
کودکم! تو را برای بازی نیافریده اند، تو را برای خندیدن نیافریده اند،
تو را برای زندگی کردن نیافریده اند... تو قرار است بار همه رنج ها را به دوش بِکِشی!
سهم ما خوشی و سهم تو رنج است!
این چُنین جسم تو ذره ذره آب می شود و روح ما ، هر لحظه بیشتر می پوسد!
کودک بی پناه دنیای من! ما را ببخش!
ما خواب زدگانِ خوش خیال، در زرورقِ اعتیادِ روزمرگیِ خویش
به امانِ این روزگار پلشت رها شده ایم!
.
.
.
حقوق پایمال شده کودکان را به آنان بازگردانیم.
.
.
.
به مناسبت هفته ملی کودک بر آن شدیم
تا درد و رنج تنهایی کودکان سرزمین مان را فریاد زنیم
شاید گوشهای به خواب رفته بشنوند و از خواب گران بخیزند
.
.
.

۱۳ مهر ۹۲ ، ۱۸:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - دنیای ما


دنیا را محبت نجات میدهد.
دنیای ما امسال به کلاس دوم رفت.
امسال دنیای ما به مدرسه رفت...
رفتنی که غیرممکنی را بر ما ممکن ساخت
دوباره پیامی از آسمان که کودکان آسمانی اند را برای ما زمینیان چه زیبا خواند.
دخترم تو معجزه وار ایستادی و ایستادن به ما آموختی
یکسال بر همه رنج هایت خندیدی و به ما باور صبر دادی
دخترم درست لحظه ای که پا به مدرسه گذاشتی
یاد روزی افتادم که برای اولین بار به خانه علم پا گذاشتی
گریزان بودی و سخت، چشمانت خسته از درد بود و یارای رفتن نداشتی...
اما چشمان امروزت رنگ دیگری داشت و لبریز از مهر بود
مصمم بودی و خنده ات دوباره نوری شد که مرا به رفتن می خواند
باید رفت وقتی تو این چنین زیبا شکفتی...
دنیا جان، تو فریاد تمام دخترکان و پسرکانی هستی
که در گوشه گوشه این سرزمین بی رحمانه حقی برایشان قایل نیستند
و کودکی هایشان می سوزد و کسی دم نمی زند...
کاش دنیای ما هم رنگ تو را داشت رنگ خدا
رنگ دنیای خانه علم ما
رنگ آسمان
.
.
.


عکس: دنیا کوچولو از خونه علم دروازه غار تهران

۱۳ مهر ۹۲ ، ۱۸:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰