۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات و دلنوشته‌ها» ثبت شده است

خاطرات تلخ و شیرین ما - وقتی که کودکان کار، خودشان مددکار و عضو داوطلب و فعال طرح مادرانه میشوند.



داستان از این قراره ... اون شنبه مثل تمام شنبه های قبل تو خونه ایرانی دروازه غار بودیم و سر کلاس. یکی از مربیها در کلاس رو زد و خواست که بیام بیرون. گفت دو تا از بچه ها یه خانمی رو با دختر کوچیکش تو خیابون دیدن که یه گوشه نشسته و خیلی گریه میکنه، میرن سراغش،
میفهمن باردار و مریضه (فشار بالاست). نه پولی داره و نه توانی. اونا هم برش میدارن میارنش جایی که پناه خودشونه، تا شاید پناه این مادر و کودک در راهش هم بشه. تمام مدتی که با این مادر صحبت میکردم، بچه ها مدام مراقب دختر کوچولوش بودن و شدیدا هوای اون خانم رو داشتن و سعی میکردن به ما ثابت کنن که تمام حرفاش راسته و خیلی نیازمنده.

جدای از زیبا بودن نوع مراجعه این خانم به ما، نکته قابل توجه اینکه این خانم افغانی هستند و دو تا از بچه های ایرانی ما ازشون حمایت کردن. بچه هایی که خودشون معضل دارن، وقتی یه آدم رو میبینن فکر نمیکنن نژادش چیه؟ ایرانیه یا افغانیه؟ فکر میکنن حرفی که میزنه واقعیت داره؟ راست میگه یا نه؟
ما چجوری فکر میکنیم؟ قوم پرستانه؟ یا از روی انسانیت؟
======================
دلنوشته ی مهسا - یکی از اعضای طرح مادرانه
======================

مادرانه، طرح حمایت از مادران باردار و نوزادان ساکن محله های معضلخیز

.

.

.



۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۰۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نامه ای به یاسین کوچک






پاییز امسال، یاسین کوچک سه ماهه را در حالی که از متادون اووردوز کرده بود، در محله لب خط شوش تهران پیدا کردیم و به بیمارستان بردیم. امروز یاسین در مرکز نگهداری کودکان زندگی می کند. امیدواریم بهزیستی دوباره او را به پدر و مادری که صلاحیت نگهداری از او را ندارند، پس ندهد.

---

  نامه ای به یاسین کوچک

یاسینم! چه بسیار به گوش ها خواندیمت!
یاسینم! روزها درد کشیدی! درد کشیدی و افیون و سیاهی این روزگار را از جسم معصومت راندی!
یاسینم! قلب کوچکت دوباره برگشت و تو نجات یافتی! و سرآغازی شدی برای تاسیس خانه ای امن در محله ای ناامن! محله «لب خط!» جایی که غفلت و جهل، مردمانش را به ته خط کشانده است!
لبخند امروزت تداعی لبخند کودکان زیادی است که اکنون به خانه «لب خط» می آیند و درس می خوانند و کنار هم شادی می کنند. کودکانی که رسیدن به حقوق طبیعی شان را پس از سالها محرومیت تجربه می کنند. در لبخند تک تک این کودکان تو ماندگاری!
چه بسیار از عشقت شبانه به محله سرزدیم تا دیگر مادری اسیر افیون به نوزادش به جای شیره جانش، مواد و متادون ندهد!
یاسینم! نجاتت سرآغازی شد برای فریاد عشقت! رنجت! و فریاد لحظه ای که اُوِردوز کرده بودی، در جامعه ای خوابزده که گویی انسانیت و وجدان در آن اُوِردوز کرده است!
یاسینم! افیون افتاده به جان مادرانه ها تو را به ته خط کشاند... خدا را سپاسگزاریم که نجاتت سرآغاز زندگی برای ما و کودکانمان در محله «لب خط» شد...

نوشته عاطفه صحرایی از اعضای جمعیت امام علی

۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۰۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - وقتی که کودکان کار، خودشان مددکار و عضو داوطلب و فعال طرح مادرانه میشوند.



داستان از این قراره ... اون شنبه مثل تمام شنبه های قبل تو خونه ایرانی دروازه غار بودیم و سر کلاس. یکی از مربیها در کلاس رو زد و خواست که بیام بیرون. گفت دو تا از بچه ها یه خانمی رو با دختر کوچیکش تو خیابون دیدن که یه گوشه نشسته و خیلی گریه میکنه، میرن سراغش، میفهمن باردار و مریضه (فشار بالاست). نه پولی داره و نه توانی. اونا هم برش میدارن میارنش جایی که پناه خودشونه، تا شاید پناه این مادر و کودک در راهش هم بشه. تمام مدتی که با این مادر صحبت میکردم، بچه ها مدام مراقب دختر کوچولوش بودن و شدیدا هوای اون خانم رو داشتن و سعی میکردن به ما ثابت کنن که تمام حرفاش راسته و خیلی نیازمنده.
جدای از زیبا بودن نوع مراجعه این خانم به ما، نکته قابل توجه اینکه این خانم افغانی هستند و دو تا از بچه های ایرانی ما ازشون حمایت کردن. بچه هایی که خودشون معضل دارن، وقتی یه آدم رو میبینن فکر نمیکنن نژادش چیه؟ ایرانیه یا افغانیه؟ فکر میکنن حرفی که میزنه واقعیت داره؟ راست میگه یا نه؟
ما چجوری فکر میکنیم؟ قوم پرستانه؟ یا از روی انسانیت؟
======================
دلنوشته ی مهسا - یکی از اعضای طرح مادرانه
======================

مادرانه، طرح حمایت از مادران باردار و نوزادان ساکن محله های معضلخیز

.

.

.


۲۲ بهمن ۹۲ ، ۱۰:۱۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نامه خانواده صفر برای شما همراهان عزیز


خواهر صفر این نامه رو وقتی که شنید
18هزار نفر از سراسر دنیا کمک کردن و حتی عزیزی در بندرعباس
پلاک طلای کودکی اش را هدیه کرد
و دختر بچه ای در کرمان قلکش را بخشید برای شما نوشت...
زهرا نوشته: «مرسی که اشک رو از چشمای پدر و مادر پیرم گرفتین»
.
.
.


=======
روابط عمومی جمعیت مستقل امداد دانشجویی - مردمی امام علی (ع)
با ما تماس بگیرید: 23051110 - 021

www.sosapoverty.org

۲۲ دی ۹۲ ، ۱۷:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چیزی از پدر و مادرم یادم نیست ، فقط میدونم ازشون متنفرم!


زمانی که دو نفر در یک عشق گذرا غرق می شوند و تمام دنیا را به هم می بافند تا به وصال معشوقشان برسند معمولا کمتر به آینده فکر میکنند و تنها در آن لحظه پر میشوند از شوق وصال. حال تصور کن که این دو معشوق یکی زنی باشد که در دام فساد گرفتار است و دیگری جوانی که نام احساسش را عشق گذاشته و به هر قیمتی که هست به وصال معشوق که 16 سال از او بزرگتر است میرسد و می خواهد پناهش باشد ، زنی که پیش از او ، همسر تمام دوستانش بوده . مخالفتهای خانواده و نزاعهای معمول را هم که کنار بگذاریم، میرسیم به کودکی که ثمر این ازدواج است و به دعوت این زوج جوان پا به دنیا می گذارد. چند سالی که می گذرد، تب و تاب عشق از سر مرد می افتد و دل به اعتیاد می بندد و زن و پسرش را رها می کند، و بی خبر می رود. زن هنوز هم اسیر فساد است. و در این میان پسرکی در حال قد کشیدن است. پسرکی که تا سن دوزاده سالگی نه مهر پدر دیده و نه توجه مادر.
حال در این داستان اگر بخواهیم به دنبال مقصر باشیم شاید بشود انگشت اتهام به سمت بسیاری از شخصیتهای داستان بگیریم، اما در این میان وقتی که میخواهیم قربانی را پیدا کنیم تنها به یک نام می رسیم، پسری که مادر و پدری دارد اما مادر و پدری ندارد.
خانواده پدری برای محافظت پسر داستان ما حضانت او را تقبل می کنند، پدر رفته و مادر همچنان به کار خود مشغول است. مادر بزرگ با دستفروشی در مترو توانسته زندگی خود و نوه 12 ساله اش را بچرخاند و خانه را سرپا نگه دارد. اما می ماند روح پسرک که همیشه تشنه توجه و نیازمند مهربانی است .
روزهای اول که به خانه ایرانی آمده بود، خشونت و جلب توجه به هر قیمتی، شده بود جزء خصوصیات شخصیتی اش، می خواست توجه و محبت همه را به هر قیمتی بخرد. میخواست کسی پیدا شود تا نقش مادرش را بازی کند. کسی نقش پدرش را، دوست داشت کسی باشد که به او امر و نهی کند، دوست داشت دیده شود. دوست داشت مورد توجه قرار گیرد. اما روشهای معلمان خانه ایرانی برای رفتاری همراه با تعادل با این پسرک که به شدت مستعد داشتن شخصیتی ضد اجتماعی بود نتیجه داد. حالا مدرسه و خانه ایرانی برای او امن ترین جای دنیاست. مدرسه که تعطیل میشود خودش را به خانه ایرانی میرساند. درسش را میخواند. دقت بالایی دارد و بعد از چندین ماه توانسته رابطه مناسبی با دیگر دانش آموزان خانه ایرانی داشته باشد. حالا می داند بدون ریختن کتابها در راه پله هم مورد توجه است، درسش مورد پی گیری معلمهایش قرار میگیرد و کسی هست که نگران غذا خوردن و سلامتی اش باشد و حالا خانه ایرانی را خانه خود می داند و اما با تمام اینها هنوز هم مشکلات روحی فراوانی دارد که ریشه در گذشته ای دارند که مادر و پدرش برایش رقم زده اند و رفته اند. تصویری که از مادرش دارد و پدری را که جز در توهم و خماری ندیده؛ هنوز گوشه ذهنش پر رنگ و همیشگی هستند.
--
خانه ایرانی مولوی به عنوان اولین خانه ایرانی جمعیت امام علی (ع) در سال 1384، فعالیت خود را در محله مولوی در جنوب شهر تهران آغاز کرد. این خانه ایرانی مرکز خدمات رسانی امدادی به کودکان و بانوان تحت پوشش خود می باشد . در حال حاضر این خانه ایرانی، تمرکز بر فعالیتهای آموزشی، به خصوص در زمینه دروس کودکان و آموزشهای فوق برنامه از جمله کلاس های زبان ، کامپیوتر ، موسیقی ، ورزش ، قصه خوانی ، سفالگری و ... دارد .
برای همکاری و فعالیت در خانه ایرانی مولوی ، با ما تماس بگیرید : 55154165 - 55603436

============
جمعیت مستقل امداد دانشجویی - مردمی امام علی (ع)
با ما تماس بگیرید: 23051110 - 021
WWW.SOSAPOVERTY.ORG
.
.
.



۲۰ دی ۹۲ ، ۰۷:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

زندگی بی محبت مادری


وقتی خداوند در معصومیت کودکان مثل برف زمستانی می درخشد تو کجایی؟
شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، پر از هراس می شوم و دلم شروع می کند به تپیدن... دلم آنقدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم...
کجایی تو؟ صدایم را می شنوی؟؟....
--------
مادر فرزند را رها کرده و قلب کوچک کودک مدتهاست زندگی را بی محبت مادری لمس می کند...
=====
نوشته اعضای داوطلب خانه ایرانی ملک آباد کرج
خانه ایرانی ملک آباد کرج یکی از خانه های ایرانی جمعیت امام علی است که به ارائه خدمات امدادی آموزشی - فرهنگی به کودکان کار و محروم از تحصیل این منطقه می پردازد.
===
برای همکاری با ما به سایت مان سر بزنید:
www.sosapoverty.org
برای اطلاع از فعالیت های ما به فیسبوک مان بپیوندید:
جمعیت دانشجویی امام علی- علیه السلام
برای تماس با ما با روابط عمومی 23051110 -021 (روزهای غیرتعطیل 10 الی 17) در ارتباط باشید.
.
.
.

۲۰ دی ۹۲ ، ۰۷:۴۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - خداوند می‌بیند...


اصلا دوست نداشت درس بخونه. فقط می‌خواست بازی کنه. 6سالش بود و ساله دیگه باید می‌رفت مدرسه. اون روز وقتی اومد خونه ایرانی، سریع دوباره رفت پارک تا بازی کنه. هرچی صداش زدم ابوالفضل صبر کن، گوش نداد و خوشحال و شاد رفت. بعد از چند دقیقه من هم رفتم پارک دنبالش.
پارک خاک‌سفید بود. اولش تا من رو دید،جلو نیومد. فکر کرد می‌خوام ببرمش خانه علم تا درس بخونه وقتی بهش گفتم اومدم با هم بازی کنیم جلو اومد و خندید. بهش گفتم پس توپت کو؟ توپش رو انداخت زمین. یه دوست هم داشت اسمش شاهرخ بود، بعد سه تایی با هم بازی کردیم. وقتی خسته شدن نشستن رو صندلی پارک. بهشون گفتم می‌خواین براتون یه قصه تعریف کنم؟ ابوالفضل با خوشحالی گفت:آره! من هم قصه پینوکیو رو براشون تعریف کردم که رفته بود شهر اسباب‌بازی‌ها و فقط و فقط بازی می‌کرد تا یه روزی خسته شد!!
وقتی قصه تموم شد چهرش طوری بود که انگار رفته تو فکر، چیزی نگفتم. فقط گفتم:من دیگه باید برم اگه دوست داشتی فردا بیا خونه ایرانی تا با هم بازی کنیم، بعد بوسیدمش و رفتم.
فردا اومد خانه ایرانی و گفت: میشه بهم درس بدی خاله بعدش بریم بازی؟
===
دلنوشته های یک معلم داوطلب
===
خانه ایرانی (علم) خاکسفید تهران یکی از خانه های ایرانی جمعیت امام علی است که به ارائه خدمات امدادی آموزشی - فرهنگی به کودکان کار و محروم از تحصیل این منطقه از تهران می پردازد.
===
برای همکاری با ما به سایت مان سر بزنید:
www.sosapoverty.org
برای اطلاع از فعالیت های ما به فیسبوک مان بپیوندید:
جمعیت دانشجویی امام علی- علیه السلام
برای تماس با ما با روابط عمومی 23051110 -021 (روزهای غیرتعطیل 10 الی 17) در ارتباط باشید.
.
.
.

۲۰ دی ۹۲ ، ۰۷:۴۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سروده کارتن خواب ِ دیروز...


جنگ نرفتیم اما زیاد جنگیدیم
جانباز نیستیم اما با جونمون بازی کردیم
کوچه ای به نام ما نشد اما همیشه آواره کوچه ها بودیم
لباس خاکی نپوشیدیم اما لباسمون همیشه خاکی بود
عشقی نداشتیم ولی یه عمر عشقی بودیم

کسی دلش به ما خوش نبود ولی رفیقام باعث دلخوشیم بودن


سروده مصطفی - کارتن خوابِ دیروز

.
.
.

۰۷ دی ۹۲ ، ۱۸:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - آرزوت چیه؟


میگم: چرا کار می کنی؟
میگه: مجبورم.
می پرسم: آرزوت چیه؟

جواب میده: دیگه مجبور نباشم بیام توی خیابون کار کنم تو سرما...
بتونم خونه بشینم و درس بخونم و مشقامو بنویسم...
.
.
.

۰۷ دی ۹۲ ، ۱۸:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من امروز نوزادی دارم که نه پدر دارد و نه شناسنامه.


مهوش 17 ساله، یک سال پیش بار نوزادش را بر زمین گذاشت و او را مهنا نامید.

مهوش ساکن دروازه غار تهران نه شوهری دارد، نه صیغه نامه ای، نه عقدنامه ای... فقط خاطره ای به یاد دارد از پسر 18 ساله ای که دو سال پیش به او قول داده بود همیشه مرد زندگیش بماند... اما همیشه اش پایانی کمتر از چند ماه داشت.
مهوش هنوز خودش بچه سال است. و این مدت از ترس آنکه نوزادش را از او بگیرند، تا به حال برای گرفتن شناسنامه ی نوزادش اقدامی نکرده است.
فقر فرهنگی، اقتصادی، فقر احساس و فقر پشتیبان روزهای بی سرانجامی را برای بسیاری از دختران مناطق محروم رقم می زند. بسیاری از این دختران به دلیل آنکه خودشان فاقد شناسنامه هستند، امکان ثبت ازدواج خود را ندارند، در نتیجه حمایت های حقوقی را در زندگی زناشویی خود از دست می دهند.
مهوش دیروز هزاران امید داشت. و امروز رها شدن را با نوزادی در آغوش چشیده است. مهوش اما همچنان دوست دارد کیف و کتابی بر دوشش بیندازد و به مدرسه برود...

"من مهوش 17 سال دارم"
"من ترانه 15 سال دارم"
من امروز نوزادی دارم که نه پدر دارد و نه شناسنامه.
من ترانه 15 سال داشتم
امروز 17 ساله ام
منتظر فردا...

---
مادرانه،طرحی برای حمایت از مادران باردار و نوزادان در محله های محروم و معضل خیز
---
با ما تماس بگیرید. 23051110 - 021
جمعیت مستقل امداد دانشجویی-مردمی امام علی (ع)
www.sosapoverty.org
.

.

.



۰۷ دی ۹۲ ، ۱۸:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰