۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات و دلنوشته‌ها» ثبت شده است

يكشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۳، ۰۶:۱۶ ب.ظ
خاطرات تلخ و شیرین ما - دختر کوچک، اما حامله

خاطرات تلخ و شیرین ما - دختر کوچک، اما حامله

از اولین شاگردای کلاس والیبال بود
یه دختر فوق العاده مستعد

بعد از مدت ها، با یکی از بچه های جدیدتر تیم والیبال دیدمش
بعد از ازدواجش ندیده بودمش
فک میکردم تغییر قیافه ش
مال اون یه باریکه از موهاش بود که رنگ کرده بود

ادامه مطلب...
۲۳ آذر ۹۳ ، ۱۸:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
جمعه, ۲۱ آذر ۱۳۹۳، ۱۱:۲۰ ب.ظ
خاطرات تلخ و شیرین ما - چرا خدا فقط نظاره گره؟

خاطرات تلخ و شیرین ما - چرا خدا فقط نظاره گره؟

یک مدت خیلی طولانی به این فکر می کردم که چرا خدا فقط نظاره گره؟
این همه ظلم و درد و رنج رو میبینه و هیچ کاری نمیکنه؟
این همه بچه، در بدترین فضاها بزرگ میشن، شکنجه میشن
اما خدا کاری نمیکنه!!!

ادامه مطلب...
۲۱ آذر ۹۳ ، ۲۳:۲۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
يكشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ۰۷:۴۷ ق.ظ
خاطرات تلخ و شیرین ما - پیتزا

خاطرات تلخ و شیرین ما - پیتزا

قبلا بچه ها وقتی می خواستند صداش کند
به اسمش یه "تپله" اضافه می کردند
شاید یکی از دلایل اعتماد به نفس پایینش
که معلما بهش اشاره می کردند هم همین بود

اما پسر کوچولوی ما... یکی از مهربون ترین هاست.
و این رو... اون روزی بیشتر فهمیدم که....
ادامه مطلب...
۱۶ آذر ۹۳ ، ۰۷:۴۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
جمعه, ۳۰ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۱۴ ب.ظ
خاطرات تلخ و شیرین ما - مائده

خاطرات تلخ و شیرین ما - مائده

سیزده ساله است.
دو سه هفته ای است که نیامده.
معلمش منتظر است.
سراغش را از بچه ها می گیریم.
یکی می گوید: "نامزد کرده. ولی شما به کسی نگید که از من شنیدید".
به آخرین فرم ارزیابی کلاس کتابخوانی اش نگاه می کنم.
معلمش در پای فرم نوشته است:
"مائده مرحله ی حساسی را پشت سر می گذارد.
مدام در کتاب ها به دنبال یک الگوی خوب می گردد".
 


خاطره ای از احسان... عضو داوطلب تیم کتابخانه

۳۰ آبان ۹۳ ، ۲۲:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چهارشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۳، ۱۱:۰۴ ب.ظ
خاطرات تلخ و شیرین ما - کتابخوانی

خاطرات تلخ و شیرین ما - کتابخوانی

مدتی است که نبوده؛ تازه برگشته است.
کلاس سوم است.
کتاب هایی را که آخرین بار قرض گرفته، پس نیاورده
جریمه اش می کنیم که فعلا حق ندارد کتابی قرض بگیرد
و کتاب ها را فقط در کتابخانه می تواند بخواند.

ادامه مطلب...
۲۸ آبان ۹۳ ، ۲۳:۰۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دوشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۳، ۰۹:۳۶ ب.ظ
خاطرات تلخ و شیرین ما - رویاهای رویا کوچولو...

خاطرات تلخ و شیرین ما - رویاهای رویا کوچولو...

نیمه های شب بیست و سوم ماه رمضان امسال برای اولین بار در شب کوچه گردان عاشق دیدیمش. اسمش رویا بود اما زندگیش بیشتر شبیه کابوش بود. وقتی وارد خانه ای شدیم که تا نیم متر بالای زمین را آشغال و خرت و پرت پوشونده بود و پدری که در جنگ با دیو سیاه اعتیاد شکست خورده بود و مدتها بود که برده و اسیرش شده بود همه چیز شکل یک کابوس بود تا واقعیت ..تو راه برگشت از اونجا همش با خودم می گفتم مگه می شه واقعی باشه ؟ مگه می شه آدم تو همچین جایی زندگی کنه ؟مگه می شه یه دختر بچه صبح تا شب با بابایی که تا این اندازه تسلیم اعتیاد شده تک و تنها زندگی کنه ؟ مگه می شه یه آدمی تو خونش نه یخچالی باشه نه گازی نه حتی یه ظرفی که نشون بده حداقل چند وقت یکبار ممکنه غذایی بخورن ؟ مگه می شه تو یه خونه ای حموم که هیچی پیشکش همه ی ما آدمهای بیخیال این شهر ، حتی دستشویی هم نباشه ؟ مگه می شه یه دختر بچه ی معصوم اینقدر بی کس ، تو آتیش اعتیاد پدرش بسوزه ؟ مگه می شه یه دختر بچه ی 9 ساله اینقدر هیچی نخوره که شکمش از سوء تغذیه باد کنه ؟ مگه می شه یه فرشته ی معصوم همیشه خمار دود مواد باباش باشه ؟
ادامه مطلب...
۱۷ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کاش بچه های ایرانی رو از افغانی جدا میکردین!!

 
 
 


شخصی در فیسبوک نظر داده بود "کاش بچه های ایرانی رو از افغانی جدا میکردین من دلم نمیخواد تا بچه های خودمون هستن به یه کشور دیگه کمک کنم!
امروز که داشتم آرزوهای بچه ها را در سایت میخوندم دیدم که یه بچه افغان به اسم فرهاد نوشته بود: دوس دارم پلیس بشم تا به کشورم افغانستان کمک کنم!"
اینو که خوندم یاد آرزوی سوسن کوچولوی افغان افتادم که وقتی ازش پرسیدم آرزوش چیه؟ با نگاهی غم بار بهم گفت: دوست دارم مردم
با من خوب رفتار کنن و بهم فحش ندن و دعوام نکنن!
این را بهزاد هم تو آرزوهاش گفت که: دوست دارم بچه ها دیگه ما را فحش ندن و در خونه مان را نزنن و بهمون فحش ندن!
هردوشون تو دو روز جداگانه برام گفتن که چون افغانی هستن مردم باهاشون خوب رفتار نمی کنن و بهشون فحش میدهند و آنها برای همین ناراحتند و من درد و رنج را از این رفتار بد در چهره شان حس می کردم و چقدر کار هموطنانم برایشان درد داشت که رفتار عادی دیگران برایشان آرزو بود چه برسد رفتار محبت آمیز!
پس اگر حتی نمی تونید آرزوی مادی کودکی را در این لیست برآورده کنید، از این به بعد هرجا یکی از آنها را دیدیم، یادمون باشه که رفتار خوب با آنها یکی از آرزوهاشونه...



دلنوشته مهناز؛ از اعضای جمعیت امام علی

۲۴ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلنوشته اعضای خانه ایرانی شهناز بندرعباس

 
 

هر موقع که می خواستم در موردت بنویسم آنقدر محاسبه هایم را بهم می ریختی که بی خیال می شدم و می رفتم دنبال کارهای به ظاهر مهمتری که بخشی از زندگی شخصی ام را پوشش می داد.
آنقدر که در مقابلت حقیر بود آموزه هایم ، دنیایم و هر آنچه که فکر می کردم می توانم به تو ببخشم. در واقع آنقدر نداشتم که چیزی نمی ماند برای بخشیدن! شای
د هیچ وقت نفهمی چقدر از تو یاد گرفتم!
تو معنی روح بزرگ هستی! همان استثناهایی که همیشه فقط در موردشان خوانده بودم...
مهربان، دلسوز،مودب با احساس مسئولیتی کم نظیر! از دل محله های حاشیه....

زنگ فارسی است. کتاب تمام شده و فرصت داریم از تخیل های نانوشته با هم صحبت کنیم. وسعت خیال تو از ذهن شکل گرفته من فراتر است . از ربات های پرنده می گویی. ذوق می کنم! تو هم چنان حرف می زنی و من ذره ذره آب می شوم! از پیچ و مهره ها و وسایلی که اگر بود می توانستی ربات بسازی، از ساخته هایت، از همه ی چیزهایی که من داشتم و هیچ قله ای را فتح نکردم! چقدر خوب بلدی....
چشمم از دهانت به دستهایت کشیده می شود، همان دست هایی که نشان رو سیاهی من اند. چه زود دست هایت با روغن، گریس و نان آوری آشنا شده!!!!
کلاس آن روز زودتر تمام شد ترسیدم بترکد بغضی که داشت خفه ام میکرد از تبعیض ها. مدام این جمله با من است. کاش تو جای من به مدرسه رفته بودی، شک ندارم تو آدم خیلی بهتری می شدی!!!

===========
دلنوشته اعضای خانه ایرانی شهناز بندرعباس
«خانه های ایرانی»، نام مراکز امدادی جمعیت امام علی در مناطق حاشیه نشین است که به ارائه انواع خدمات امدادی آموزشی، مددکاری و درمانی و ورزشی و فرهنگی - هنری، تغذیه و... به صورت رایگان به کودکان کار و محروم از تحصیل ساکن این مناطق می پردازد.
تماس با نمایندگی جمعیت امام علی هرمزگان:09377813390

۲۴ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - آرزوی حسین

 
 
 
حسین: خاله آرزو چی بنویسم؟
_ اون چیزی که بیشتر از همه دوست داری داشته باشی. 
حسین: خاله هر چی بنویسم برآورده میشه؟
_ خوب هر چیزی که نه، چیزی که بشه اونو خرید، بشه لمسش کرد، چیزی که برای سن شما مناسب باشه.
حسین: خاله اگه برات بنویسم، واسم مامان میخری؟
_عزیزم آخه مامانو که نمیشه خرید.
غم دوید زیر پوستش، چشمشو انداخت روی کاغذ سفید. خودکار تو دستش چرخید، لبهای کوچولوشو جمع کرد و زبون زد. چنگ انداختم تو موهای خیس خورده اش و به شوخی سرشو تکون دادم. سر بلند نکرد. دست گذاشتم زیر چونه اش. سرشو آوردم بالا. چهره ام افتاد تو سیاهی چشمش. تو اون سیاهی مچاله شدم، چرخیدم و ... یه قطره افتاد رو برگه ی آرزوها. نفسمو آروم دادم بیرون، سرمو بردم زیر گوشش و گفتم:
_مربی هایی که اینجا هستن از خیلی از مامانای دنیا مهربون ترن.
چشمای معصومشو ازم دزدید. رد نگاهش رسید به اون قطره اشکی که حالا دیگه داشت آروم آروم خودشو تو دل کاغذ جا می کرد. 
زیر لب گفت: خاله، خوب واسم یه دوست بخر!
دستفروشی که داشت آهن پاره می خرید، با قیل و قال پیچید تو کوچه؛ ولی من داشتم به صدای تکه تکه شدن قلبم گوش می کردم.
============
دلنوشته ی سمیرا از اعضای جمعیت امام علی اصفهان
۲۴ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - خانه ی عشـــق دروازه غار

 

رویاهای بزرگی داریم. می خواهیم بهترین تیم والیبال دختران دنیا باشیم. می خواهیم صدای بی صدای فرشته هامون رو به گوش همه کسانی که نادیده می گیرنشون برسونیم.


برنامه میریزیم. جلسه میگذاریم. هماهنگی می کنیم. مثل یه تیم عالی. تو سرمای زمستان و گرمای تابستان دست در دست هم از خانه ایرانی دروزاه غار راهی سالن خرابه ای آن سو تر می شویم. هرچه هست می سازیم. چون این تیم، تیم فرشتگان خانه عشق دروازه غاره.
می گن که عشق رو خدا تو دل هرکسی قرار نمیده و راست می گن.
از چشیدن مزه عشق ناامید بودم. عشق برایم جز واژه ای بی مفهوم چیزی نبود تا روزی که رسیدم به دروزاه بهشت. خیابان خیام کوچه ای تنگ، ته یک بن بست چهارم، دروازه بهشت من، خانه ایرانی دروازه غار، با فرشته های بی نظیرش، نازی، فریبا، دنیا، کبری، پریسا، آمنه و . . . دختران کوچک خواب ندیده و از بی رحمی ترسیده.
و حالا من ویزای ورود به بهشت خانه عشق دروازه غار را گرفته و مفتخرم که مهمان فرشته های خانه عشق باشم.
فرشتگان من، منو مربی والیبال خودشون میدونن و من اونها رو مربی زندگیم. گاهی می ترسم که بیشتر از اینکه حضور من برای اونها مفید بوده حضور اونها به من درس داده.
فرشتگانی که به من احساس بی نظیر مادر بودن رو میدن، احساس بی نظیر وجود داشتن، احساس آسمانی دوست داشته شدن.
و احساس تعلقی که هر روز بیشتر می شه و ترس من که اگر یک روز دیگه نتونم نبینمشون چه کنم؟
تعلقی که حتی تصور آینده بدون آنها رو برام دردآور می کنه
چطور این سفره پر برکت عشق رو از دست بدم؟ وقتی خدا به من مزه عشق رو چشونده.
وقتی نازی با هیکل نحیف و لاغر با تمام وجود محکم بغلم می کنه از شادی فریاد میزنه کی می تونه به اندازه من عشق رو حس کنه؟ وقتی در شاد کردن و خندیدنشون سهیم می شم که می تونه به اندازه من مزه بودن رو درک کنه.
و من خوشبختم وقتی با فرشته ها ی کوچک خانه عشق دروازه غار هستم. حتی وقتی از شیطنت هاشون سرسام می گیرم. حتی وقتی خیلی خیلی خسته ام.
رویاهای بزرگی داریم. می خواهیم بهترین باشیم. تمرین می کنیم و کم نمیاریم. خوشحالیم از بودن با هم و لذت می بریم. برای بهتر شدن و بهترین بودن برنامه میریزیم. پس به دنبال تمرینات پیشرفته ترمی گردیم. تصمیم میگیریم که مربی حرفه ای داشته باشیم. آگهی می دیم. دوستانی داوطلب می شن و از بین آنها دوستی افتخار می ده تا تمرینات حرفه ای رو شروع کنه. 
ذوق می کنیم. مثل مادری که معلمی در خور برای پرورش استعداد فرزند بی نظیرش پیدا کرده. و اما معلم بعد از یک جلسه پس می زند!!
مثل مادری که برنامه های بزرگش برای شکوفایی فرزند دلبندش به هم ریخته به هم میریزیم و علت رو جویا می شیم. مربی حرفه ای عزیز اظهار می کنه که همان یک جلسه هم برایش خیلی سخت گذشته. او ادامه میده:
"داغون شدم، تو این کلاس ها انتظار تیم درست کردن نداشته باشید. هویت دادن به این بچه ها به چه قیمتی؟ به قیمتی که خودمون خالی شیم؟؟ کلی انرژی برای این بچه ها بگذاریم و کلی تخلیه شیم؟؟ پس خودمون چی؟ آیندمون چی؟ خانوادمون چی؟؟؟

بدنم گُر می گیره. صدای فرشته ی قشنگم مائده توی سرم می پیچه:
خانوم ما هم مثل بچه های خودتیم، نـــــه؟؟؟ نگاه پر مهرش جلوی چشمام ظاهر میشه.
فریاد های شادی شکیلا یادم می آید وقتی بالاخره سرویس زدن را یاد گرفته. 
سرم آماس می کنه: صدای دنیا توی گوشم می پیچه: خانــــــوم تو رو خدا هفته بعد بیا دیگه. تو نیای خوش نمی گذره. 
چشمان زیبای پریسا جلوی چشمم میاد وقتی بعد از اینکه ساعد میزنه زل میزنه تو چشمام که با نگاهم تاییدش کنم.
یادم می افته که چطور طاقت یک لحظه ناراحت دیدنم رو ندارند. کافیه کمی تو خودم برم که تک تک پاپیچم بشن: خانوم چی شده؟؟؟ ناراحتی چرا؟؟ خانــــوم تو رو خدا چی شده؟؟ پس چرا نمی خندی؟؟ و من ذوق می کنم که چقدر منو در قلب خودشون پذیرفته اند.
یاد تمام مهربونی هاشون. شور و عشقشون.
و یاد همه امیدهام. یاد روزهای سرد و گرمی که تمرین کردیم. یاد ذوق و شوق بچه ها.
چطور به این بچه ها امیدی نیست؟ چطور کسی می تونه متصور می شه که بودن با این بچه ها انرژی تخیله می کنه؟ مگر نه اینکه بعد از هر کلاس پر از حضور و حال و انرژی می شم؟
خودم رو آروم می کنم و همچون مادری که به توانمندی فرزند دلبندش ایمان داره تنها به گفتن این جمله در جواب به مربی محترم بسنده می کنم:
"دوست عزیز ممنون از جلسه ای که تشریف آورید. این کار با روحیات شما سازگار نیست. موفق باشید."
. . . اما همچنان به خودم می پیچم. آری من به فرشتگان مهربانم تعصب دارم. من به کبری و زینب و آمنه تعصب دارم. من برنمی تابم که کسی از فرشتگان من ناامید باشه. فرشتگان من که خود معنای امید هستند.
کمی به این دنیای بدسگال بد و بیراه می گم. چه بسیار کسانی که به وقتش داد حمایت از کودک محروم سردادند. چه کسانی که در کامنت ها و لایک باران کردن ها مدعی حمایت از حقوق کودکان محروم و رنج کشیده شدند اما به گاه عمل . . . 
یاد حرفهای محیا مسئول خانه ایرانی دروازه غار در جلسات هماهنگی مربیان می افتم:
- خیلی ها اومدند و نموندند. خیلی ها به قصد تغییر دادن این بچه ها اومدند و نتوستند. خیلی ها اومدن تا خودشون رو به جامعه نشون بدهند اما هیچکدوم دوم نیاوردند. یعنی بچه ها پس زدن اینها رو. این بچه ها معلم و مربی نمی خوان. اینها عشق می خوان. کسی که دوستشون داشته باشه و دوستش داشته باشن. کسی اینجا دوام میاره که عاشق بچه ها باشه.
یادآوری حرف های محیا آرومم می کنه و خداروشکر می کنم. خدایا شکرت که فرشته های روی زمین تو منو پس نزدند. خدایا خودت می دونی بی راه نیست اگه بگم که خانه عشق دروازه غار خانه حضور فرشتگان توست و می دونم که هرجا که عشق هست تو حضور داری. 
پس خداوندا سپاس که منو به خانه خودت راه دادی.
خدای مهربانم آینده دختران کوچک اما بزرگ و بی نظیرم رو به تو میسپارم. 
به امید خودت فقط...
============
دلنوشته مربی داوطلب خانه ایرانی دروازه غار تهران

۲۴ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰