۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات و دلنوشته‌ها» ثبت شده است

خاطرات تلخ و شیرین ما - خونه نگین و دنیا



برای گرفتن مدارک، برای گرفتن شناسنامه بچه ها، رفتم دم در خونشون. هرچه اصرار کردم که پدرشون یک لحظه بیاد که باهاش صحبت کنم، نیومد. به ناچار خودم داخل خونه شدم و دم اتاقی که توش زندگی میکنن ایستادم و فقط سه بار پدر را صدا کردم که گلوم از بوی گند مواد و کثافت سوخت و داشت اشکم در می اومد و سریع اومدم بیرون... غم انگیزتر این که در همون اتاق یک دختر بچه دیگه که کاملاً برهنه بود، داشت چهار دست پا راه میرفت و زندگی میکرد.
---
مسعود؛ از اعضای فعال خانه علم
۰۷ دی ۹۰ ، ۰۷:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - اولین روز مدرسه نازی



خانم واحدی به من زنگ زد و گفت نازی برای نداشتن مانتو و مقنعه دو هفته هست که نرفته مدرسه اگه میتونی براش یه مانتو تهیه کن که از فردا بره مدرسه. براش تهیه کردم و فردا صبح زود رفتم دنبال نازی گفتم آماده شو بریم مدرسه، منو نگاه کرد گفت چیزی ندارم بپوشم همینطوری بریم. فقط رفت از گوشه حیاط یه جفت کتونی پاره پوشید و رفتیم مدرسه. وقتی رسیدیم مدرسه مدیر نازی رو راه نداد برای اینکه آستین مانتوش مثل بچه ها دیگه مدل دار نبود و ساده بود. خانم واحدی هرچه سعی کرد که تلفنی با مدیر صحبت کنه موفق نشد چون اصلاً جوابشو نمیدادن و منم چون پسر بودم به داخل مدرسه راه نمیدادن. وقتی نازی متوجه شد که اونو به مدرسه راه نمیدن موجی از بغض و ناراحتی رو میتونستی به راحتی تو چشم های این بچه ببینی، وقتی که ازش خداحافظی کردم، مانتو جدیدش رو پوشیده بود و کیفشو روی زمین میکشید و به سمت خونه میرفت صداش کردم و به من نگاه کرد و برای دلخوشی من به سختی لبخندی زد و سرش رو انداخت پایین و به راهش ادامه داد.
---
مسعود؛ از اعضای فعال خانه علم

۰۴ دی ۹۰ ، ۲۲:۱۶ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - برای معصومه



معصوم من
از کدام یکی برایت بگویم؟
که یکی نبود و
آنکه بود..
برای ما نبود.
کبوترم
مترسک کذاب شهر ما
با لشکری از کلاغ آمده است!!!!!

امسال هم از محصول
من و تو سهمی نداریم...
معصوم کوچکم
خورشید خانم نامرد قصه هم!!!

بر زمین سرد غارمان
عمود تابیده است.
قصه ی تو ماهکم
به آخر نخواهد رسید
ولی
کلاغ مرداب زده ی قصه ها
به تارج مزرعه
عمری رسیده است.....!!
.............................
ندا؛ معلم خانه علم
۰۴ دی ۹۰ ، ۲۲:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - یوسف



یوسف خواهرش رو در آغوش گرفته بود و معصومانه با خودش به خونه علم آورده بود تا درس بخونه چون مادرش برای ترک به کمپ رفته بود .....
مردونگی پسری که در نبود مادرش برای خواهر کوچکش هم چون یک پدر نون آوره خونست و همچون یک مادر پناه.... اونم تو سن دوازده سالگی .....گواه زنده بودن مردونگی تو زمانه ایست که ......
دیدن این بچه ها یعنی باور تموم اون واژه هایی که تو اون هارو در هیچ جای دیگه اینقدر دست یافتنی نمی یابی واژه هایی چون معصومیت،عشق،صبر......
۰۴ دی ۹۰ ، ۲۲:۱۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره ی یلدا 1390

در شب یلدا لحظه ای در بین جشن بغض گلویم را فشرد. جشن بود .جشن بلند ترین شب سال در کنار دوستان و کودکانمان .همه خوشحال بودیم و غرق شادی .همه در تکاپو و پر از انرژی از دور هم بودن در این شب . چند دقیقه ای بود که خورشید آسمان غروب و شب یلدایمان در تاریکی شب خانه علم خودنمایی اش را آغاز کرده بود .زمانی که دانش آموزان عزیزمان در اتاقی دیگر مشغول هیاهو و خوشحالی با گروه موزیک و تئاتر بودند ، در اتاقی دیگر کرسی شب یلدا را دور از چشمانشان ترتیب میدادیم .

بچه ها یک به یک وارد اتاق میشدند و با دیدن تنقلات و کیک و کرسی گرم از عشق خالص و محبت دانشجویان و معلمانشان به وجد میامدند . این مراسم پایانی جشن بزرگمان بود . همه برای دیدن همین لبخند روی لبهای زیبا و معصوم این کودکان روزها در تلاش بودند و حالا دیدن این همه لبخند روی لبهایی کودکانی که به خاطر کار از قطار هم سن و سالهای خود و زمانه شان جا مانده بودند چقدر دلنشین بود ....

چه خستگی را که از تنمان میزدود ...

بغضی از خوشحالی گلویم را فشرد ...چه پناه و سکوت پر حرفی بهتر از دیوان لسان الغیب در بلندترین شب سال ...وبه انصاف چه زیبا از زبان حافظ شیرازی توصیف جمعمان را گرفتیم

گر چه  ما بندگان پادشهیم * پادشاهان ملک صبحگهیم

گنج در آستین و کیسه تهی * جام گیتی نما و خاک رهیم

هوشیار حضور و مست غرور * بحر توحید و غرقه گنهیم

شاهد بخت چون کرشمه کند * ماش آیینه رخ چو مهیم

شاه بیدار بخت را هر شب * ما نگهبان افسر و کلهیم

گو غنیمت شمار صحبت ما * که تو در خواب و ما بدیده گهیم

شاه منصور واقف است که ما * رو همت بهر کجا که نهیم

دشمنان را ز خون کفن سازیم * دوستان را قبای فتح دهیم

رنگ تزویر پیش ما نبود * شیر سرخیم و افعی سیهیم

وام حافظ بگو که باز دهند * کرده ای اعتراف و ما گوهیم

---

فاطمه؛ از اعضای فعال در خانه علم

۰۲ دی ۹۰ ، ۱۶:۲۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - زمستان...



موضوع دیروز کلاس مهد کودک خانه علم ، پوشاک در فصل زمستان بود. به بچه ها گفتم هوا که سرد میشه چی میشه؟ گفتن: برف می باره بارون میباره. بهشون گفتم پس باید لباس گرم بپوشیم. اگه لباس گرم نپوشیم، سرما میخوریم، اونوقت...
یکی از بچه ها حرفم و قطع کرد و گفت:« اونوقت پول نداریم بریم دکتر»
---
زهرا-مربی مهدکودک خانه علم
۲۱ آذر ۹۰ ، ۱۰:۴۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما



داشتم از متروی شوش به سمت خونه علم میرفتم.. نزدیکای کوچه سمیه رو دیدیم که بی توجه به اطرافش داشت توی باغچه دنبال چیزی میگشت..اول با خودم گفتم نکنه دنبال چیزی بین آشغالا میگرده .. قدمام تندتر شد....کمی نزدیکتر که شدم دیدم چیزی توی باغچه نیست.. دقت که کردم دیدم سمیه داره چند تا سنگ از زمین بر میداره.. تو دلم گفتم وای نکنه با یکی دعواش شده ؟؟؟؟ داشتم تو ذهنم راه حل آماده میکردم که جلوی اینکارش رو بگیرم ... نگاهم که به صورتش افتاد دیدم بدون اینکه حواسش به من باشه سنگا رو نگاه میکنه و میخنده... ته دلم آروم شد... رفتم جلو گفتم سلام سمیه ... گفت سلام خانوم.. گفتم این چیه تو دستت؟ به سنگ توی دستش نگاه کرد و گفت : خانوم گفت برین بیرون سنگ بیارین آخه داره علوم بهمون درس میده..... نفس راحتی کشیدم و خوشحال از کارایی که توشون سهم دارم بهش نگاه کردم .... خانه علم واسه این بچه ها مفهوم سنگ ها رو هم عوض میکنه.
---
ندا؛ معلم خانه علم
۱۸ آذر ۹۰ ، ۲۰:۵۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاله میشه بیاید بابای منو ترک بدید...

خاله میشه بیاید بابای منو ترک بدید آخه منو خیلی اذیت میکنه... انعکاس طنین خواهش کودکانه ای که وجودت رو به تلاطم میندازه و نگاه پر تمنایی که خواهان حضوریست که رهاش کنه از مردمانی که جز وحشت و رنج براش تعریفی نداشتن و ندارن همه و همه تو رو تبدیل به فریادی میکنه که دیگه قادر به خفه کردنش نیستی و خواهان اونی که به اندازه تمام همه نبودن ها ،نشنیدن ها و نفهمیدن ها تو باشی ، بشنوی و بفهمی....

۱۴ آذر ۹۰ ، ۰۷:۵۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

...

می خواهم در کنارت بایستم ، فریاد زنم نیستم در زمره آنانی که تو را میبینند و روی برمیگردانند و اشک را برای متاعی میریزند که در دکان خودخواهی هایشان به حراج گذاشته اند و فریادی سر میدهند که جز ازجهالت نشانی دگر ندارد ...

۱۴ آذر ۹۰ ، ۰۷:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما



موقع برگشتنم از خانه علم تمام بچه ها با گریه ها و خنده هاشون همراهم بودن.
صورت نازی زمانی که توی بغلم بی قرار بود و گریون بهم میگفت خاله یه آقاهه بهم عرق داده خوردم از جلوی چشمام کنار نمیرفت.....
بودن در کنار این بچه ها و رنجهاشون تو رو بینا یی می بخشه ،آگاهی و فهمی رو برات به ارمغان میاره که بتونی در میون تمام ناممکن ها ممکنی رو ایجاد کنی و زیبایی رو در پهنه ی زشتی ها دگرگونه تعریف کنی .این اون چیزیه که مارو به رفتن و نایستادن در این مسیر وا میداره.
امروز کلاس بنفشه
۰۸ آذر ۹۰ ، ۰۸:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰