۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات و دلنوشته‌ها» ثبت شده است

رنج نامه - اعتیاد بلای خانمان سوز سرزمین ما شده است.


اعتیاد بلای خانمان سوز سرزمین ما شده است.

اخیرا یک نفر به غیرتش برخورده بود که چرا ما در وبلاگ خانه علم اشاره کرده ایم که در محله دروازه غار معضلات اجتماعی بسیاری مانند اعتیاد فراگیر، تجاوز به کودکان، آزار کودکان، پایمال شدن حقوق کودکان و زنان بی گناه و کار اجباری کودکان وجود دارد!
نخست اینکه ما این وبلاگ را برای فریاد زدن درد جامعه مان به راه انداخته ایم و وجود این معضلات را فریاد می زنیم زیرا که از دیدن آنها دیگر به کلی خسته شده ایم و به عنوان یک ایرانی مسلمان با غیرت پیرو مولا علی (ع) نمی خواهیم شاهد این همه بدبختی کودکان سرزمین مان باشیم.
اگر غیرتی در میان هست، ما سه سال است در شب شام غریبان مولا حسین (ع)، دهم محرم، در این محله نماز می خوانیم و خواهش و التماس می کنیم که اهالی محل بر علیه اعتیاد قیام کنند و به ما بپوندند. ما از آنان دعوت می کنیم غیرت را حسین گونه برای مبارزه با اعتیاد به کار بگیرند و به جمع جمعیت امام علی (ع) بپیوندند تا با هم اعتیاد را از این سرزمین افیون زده که آبروی ما و کودکان ما و کشور ما را به روشنی برده است، پاک کنیم و بزداییم.
ما از این دوستان گرامی و با غیرت درخواست می کنیم تا اگر می توانند دست در دست ما بگذارند تا با هم به این محله ها و خانه ها برویم و آنها را بر علیه اعتیاد و بی غیرتی که خانه و خانواده ها را سوزانیده است، دعوت به قیامی دیگرگونه نماییم.
حرف برای زدن در دلهای ما بسیار است و از شما می خواهیم تا حرف های ما را از زبان همین بچه ها بشنوید که آنها خیلی زیباتر از ما این حرف ها را می زنند. از آنها بپرسید آیا آمدن به خانه علم را بیشتر دوست دارند یا زندگی در خانه های شان را؟ آیا آمدن به خانه علم را بیشتر دوست دارند یا دستفروشی در مترو و خیابان را؟
تعجبم از مردانی، چنین با غیرت، این است که چگونه رگ غیرت شما برای نشنیدن فریاد حقیقت بالا می زند، اما وقتی که برخی افراد این دخترکان نازنین و زیبا را در این زمانه بی شرمی و بی حیایی، به تنهایی به مترو و سر چهارراه ها می فرستند تا کاسبی کنند در حالی که بی شرفانی دائما به آنان پیشنهاد همخوابگی می دهند، خبری از غیرت شما نیست؟ اینها را هم همین بچه ها برای ما تعریف کرده اند و بارها گفته اند که چه رنجی می کشند وقتی در خیابان کنار ماشینی یا آدمی می روند تا فال و دستمال و گل بفروشند و مردی بی شرمانه به آنان پیشنهاد ارتباط جنسی و همخوابگی می دهد!
آیا غیرت و انسانیت را کجا باید بکار ببریم؟ آیا نخست نباید به غیرتمان بر بخورد که کسانی به این کودکان معصوم در مترو و خیابان پیشنهاد بی شرمانه می دهند؟
مولا علی (ع) فرموده است اگر در مملکت اسلامی خلخال از پای زن یهودی درآورند، انسان نیست مسلمانی که بشنود و کاری نکند و یا لااقل از غصه دغ نکند و نمیرد. آن وقت یک پدر معتاد دختر بچه اش را در این مملکت کرایه میدهد تا به او تجاوز کنند و آدم نماهایی جلوی ما می ایستند که چرا می خواهید به این دختر بچه کمک کنید. برای اینکه ما وظیفه مان خدمت کردن به این بچه هاست و راه مولایمان علی (ع) را می رویم که اگر او بود هم بی شک همین کار را می کرد و فریاد می زنیم که انسان نیست کسی که اینها را بشنود و کاری برای این بچه ها نکند.
مولا علی (ع) همواره در این جمعیت شاهد بوده است که ما خیلی بیشتر از همه آن آدم نماها برای این کودکان غیرت به خرج داده ایم و خواهیم داد.
برادر چشم مان را باز کنیم ببینیم خودمان معتاد نباشیم که سکوت و خواب و بی خبری خود دلیلی روشن بر اعتیاد است.
فرزاد
۱۲ بهمن ۹۰ ، ۱۹:۳۸ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - یوسف معلم بزرگ ما!

درست در زمانی که از تماشاچی بودن این همه درد خسته شده بودم یک روز که دل سرد به خانه علم آمدم یکباره چشمم به یوسف افتاد که پشت میز نشسته بود وتوی کلاس نقاشی مشغول تمرین و آموختن نقاشی بود ...با همون لبخند زیبای مختص خودش  ... مثل اینکه با نگاهش سحرم کرده باشه حتی یک لحظه هم نتونستم چشم از روش بردارم..دوست داشتم ساعتها کنارش بنشینم و برام حرف بزنه ...تماشای آرامش و لبخندهای زیباش آرومم میکرد ....کنارش نشستم و یوسف برام از کارش تعریف کرد که چطور توی خیابون بیسکویت میفروشه و چطور توی سرمای این روزها با سوزوندن چوب خودشونوگرم میکردند. برام از سوختن چوبهایی گفت که گرمای زیادی ایجاد میکردند و خوب میسوختند ... تمام مدت لبخندش به لبش بود و با رضایت و آرامش تعریف میکرد .وقتی بهش پیشنهاد استفاده از رنگ آبی رو دادم و گفت که قرمز بهتره فهمیدم طرفدار تیم پرسپولیسه ...اونم تائید کرد و گفت که بازی اخیر رو هم توی خیابون جمهوری زمانی که مشغول کار بوده تماشا کرده ....جلوی هر مغازه ای پنج دقیقه میاستادند و بازی رو تماشا میکردند و بعد مغازه بعدی ....

امروز یوسف رو دیدم ...یوسف مدت تقریبا زیادی بود که به علت مسافرت و نبود ادرش مدتی عهده دار نگهداری از خواهرش بود و به خانه علم نمیامد ... من تا به حال یوسف روندیده بودم ولی از روی شنیده هام اون برام تجلی و اسطوره از ایستادگی و مقاوت و همچنین مهربانی و لبخند بود .

فاطمه؛ از اعضای فعال در خانه علم

۱۰ بهمن ۹۰ ، ۱۹:۴۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - در مسیر بردن بچه ها به دندانپزشکی

هنگام انتخاب غذا ناهید نگاهی به فلافل کرد و گفت: خانم این جیگره؟ جواب من، مکثی توی چشم های این فرشته بود.

هنگام رفتنمون به مترو ناهید گفت: «من از مترو بدم میاد» و در جواب چرای من چیزی نگفت، تا اینکه از نگاه های مضطربش به مامورهای ایستگاه فهمیدم دستفرش  متروست.

هنگام برگشتن وقتی توصیه های لازم رو به بچه ها می کردم، ناتوانی رو عمیقا در خودم احساس کردم چون به فرشته ای که مقابلم بود سفارش می کردم وظایف مادری رو خودت باید انجام بدی! خوردن آنتی بیوتیک، سفارشاتم هنگام خونریزی دندون و درد احتمالی را به کودک 10 ساله آموزش می دادم. چگونه به این بچه ها بیاموزیم مادرهای خودتون باشید؟ درد دندون بعد از چند روز بهبود پیدا می کنه اما دردهای دیگه این بچه ها چطور؟!

خاطرات پریسا، از اعضای گروه پزشکی

۰۴ بهمن ۹۰ ، ۱۹:۳۴ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - لب از سکوت شکست...



فاطمه جان ،امروز با من حرف زدی و بالاخره در بازی شرکت کردی و من سرمست از تو، بوی تو، حس تو. انقدر از اعتمادی که بالاخره کردی شادم که فقط ، حالم را خدا داند. اعتمادت وه چه شیرین بود و من چه بی اندازه منتظرش بودم تا بدانی همه چیز و همه کس ترسناک نیست ، بدانی دوستت داریم و می توانی باور کنی !

عزیزکم ، دل من میخواهد تجسم لبخند خدا را همیشه بر لبانت ببینم می خواهم کنارت تا دنیا دنیاست،آرامش و شادی باشد و هرچه زیبایی در عالم است  برایت و برای همه کودکان دنیا !

عزیز من کاش دنیا برایت امن باشد تا دیگر هرگز سکوت، مهمان لبانت نباشد . کاش سهم همه شما کودکان دلبندم از دنیا ، امنیت، شادی ، مهر و عشق باشد . می خواهم وجودم پر شود از تو و همه کودکانم ، همه آنها که عاشق خنده های شیرینشانم و گریه هایشان امان از من می گیرد و خواهم دنیا را بپاشانم مگر آرام گیرند. کاش بی نهایت عاشق شوم و از خود بیگانه و مست، غرق در عشق بازی با شما. دنیا را خواهیم ساخت برایتان امن تر و زیبا تر، تا اعتماد و عشق عادت همیشگی تان شود. شما که بودنتان ارمغانیست از جانب خدایم برای وجودم! 

دلم نمی آید عشق بازی امشبم با تو تمام شود . من مست مستم امشب، عزیزم لب از سکوت شکست. کاش تا ابد مست بمانم و سرشار. صورت زیبایت از جلوی چشمانم کنار نمی رود. لبخند های بی صدایت رویای شبانه ام بود. وای که حالا با اعتماد و سخنت خواب از من ربودی. چه زیبا شبی و فرخنده روزیست امشب و امروز که تو با دنیای ما آشتی کردی و ما چه بی اندازه می بالیم به این آشتی که سروشی و مژده ایست به دنیای ما که بی امنی جهانمان با اعتماد تو به امنیت تبدیل خواهد شد و فراگیر شود به یمن تو و آشتی تو با دنیای ما ، مبارک باد امروز روز تو!

            90/10/29  روژین، مربی مهد 

۰۲ بهمن ۹۰ ، ۲۲:۳۲ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - فاطمه کوچولو هم به خانه علم آمد...



فاطمه رو برای اولین بار توی جشن روز کودک دیدم خیلی ناز و خوشگل بود بهش گفتم ما یه خونه علم داریم دوست داری بیای اونجا نقاشی کنی ، کاردستی درست کنی .... خوشحال شد 
خیلی منتظرش شدم ولی نیومد تا اینکه یه روز تو خونه فریبا اینا دیدمش بهش گفتم خاله چرا نیومدی معصومانه بهم نگاه کرد و آروم گفت مامانم نمیذاره رفتم در خونشون تا اجازشو از مادرش بگیرم فهمیدم مادرش بارداره و شدیدا بیمار. پدرشم رهاشون کرده بود ...وضعیت خونشون خوب نبود ..........بازم ...
گذشت تا اینکه وفتی امروز وارد خونه علم شدم فاطمه رو دیدم که با یه لبخند خوشگل داشت نگام میکرد بهم گفت خاله خودم اومدم تنهای تنها ،راهو بلد بودم...
ابن لحظه ها برام با ارزش و بی انتهاست شاید قبلا گفتم اما درونم بهم میگه باید گفت هزاران بار باید گفت ....
با حضور این بچه ها با وجودی مالامال از عشق تو خونه علم حضور خدارو کنارم حس میکنم اون قدر نزدیک که میخوام فریادش بزنم....
محیا واحدی کمال
۲۹ دی ۹۰ ، ۰۶:۲۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شعر هیچ کس نیست - تقدیم به ساحله عزیزمان...


تقدیم به ساحله عزیزمان...
هیچ کس نیست!


هیچ کس نیست
هیچ کس...
صدای باد می آید
و بوی خاک...
بوی خاک و آب می آید!
شبیه نم نم باران!
ولی نه ابر و نه باران!
نه! باران نیست،
ابری نیست.
صدا پس چیست؟
جلوتر می روم
شاید بدانم کیست؟
صدای گریه و زاریست...
صدای کودکی در باد می پیچد...
صدای کودکی تنها
صدای کودکی بی کس!
صدای گریه اش در باد پیچیده است.
که هستی تو...؟
«منم،
من،
کودک ایرانی تنها.
منم،
من کودک کارم.
نمی دانم چرا مادر ندارم؟
و یا بابا نمی بینی کنارم؟
من اینجا در میانِ مردمانِ خواب این کوچه، هویت هم ندارم!
کی ام من؟ یا گناه ام چیست؟
این را هم نمی دانم...
من اما خوب می دانم که تا امشب اگر بی پول برگردم،
خدا می داند و هم من، که چون باشد سرانجامم...»
سرانجامش؟
حقوقی نیست!
حقی نیست!
خدا پس کیست؟
چرا او نیست؟
خدا می داند و هم او، که چون باشد سرانجامش.
سرانجامش به دست ماست...
---
لطفا متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.

فرزاد

ادامه مطلب...
۲۳ دی ۹۰ ، ۱۴:۱۳ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - امام حسین (ع) و بچه های دروازه غار

ده اول محرم بود. مراسم روضه خوانی بود و سیل آدمی که برای عزاداری منتظر نشسته بودند. سخنران صحبت می کرد علی رغم اینکه کمتر کسی توجّه داشت من به حرفهاش گوش می کردم. از کلّ یوم العاشورا می گفت و کلّ ارض کربلا و اینکه در هر زمان و هر زمینه ی درسی، کاری، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی تعبیر کرد. حرفهای جالبی می زد.

وقتی مداح روضه می خواند و از ظهر عاشورا می گفت و از تشنگی و گرسنگی بچّه های کاروان.... من ناخودآگاه یاد بچه های دروازه غار افتادم. وقتی از آتیش گرفتن لباس بچّه ها و تاول زدن پاهاشون می گفت ... یاد روزی افتادم که برای شناسایی منطقه دروازه غار برای بچّه ها جشن گرفته بودیم و اکثر بچّه ها با پاهای برهنه روی سنگ های داغ راه می رفتند و می دویدند، صحنه بچّه های کوچیکی که با التماس می خواستند کمی اون ها رو بغل کنم از ذهنم نمی رفت پاهای من با کفش می سوخت چه برسه به پاها و بدنهای ظریف و عریان اون بچّه ها، هرچند دقیقه یکبار یکی گوشه لباسم رو می کشید و می گفت: (( خاله تورو خدا بغلم کن، پاهام سوخت)) وقتی مداح با ریتم تندی شروع کرد به گفتن: آب، آب، آب، آب، ...

مداح می گفت: (انشاالله روزی که امام حسین رو می بینی سر افکنده نباشی!)

تمام تنم داشت می لرزید! روزی که امام حسین رو ببینم؟!...

نکنه بهم بگه چرا در مورد رقیه های من بی تفاوت بودی ؟ چرا در مورد اصغرها و اکبرهای من بی تفاوت بودی و کوتاهی کردی؟!

نکنه بهم بگه چرا از کنار قاسم های من راحت و بی اعتنا گذشتی؟

نکنه بهم بگه خون تمام عزیزان و خانواده من به خاطر این ریخته شد که ظلم نباشه! ظلم رو دیدی و چشم هات رو بستی و گذشتی؟

---

از مربی های مهد

لطفا متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه مطلب...
۲۱ دی ۹۰ ، ۱۱:۵۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - فاطمه کوچولو با نگاهش سخن میگفت.





بیشتر از 3 سال نداشت، قدش به زحمت به میز می رسید همیشه او را می دیدم که درست مثل برادرش مویش را با کلاه می پوشاند ولی شاید چون شاگرد من نبود، خیلی به او دقیق نشده بودم. داشتم به او نگاه میکردم که با زحمت زیادی تلاش می کرد قاشق غذا رو به دهانش برسونه از مربی بچه ها پرسیدم: همیشه چه جوری میخوره؟ گفت: خودمون بهش غذا میدیم. دستش رو گرفتم و گفتم خاله بیا بریم اونطرف غذا تو بهت بدم. همین طور که داشتم به چشم های درشت و نازش نگاه می کردم، قاشق های غذا رو بهش میدادم تمام مدت خیره نگاه می کرد و اصلاً به لبخندهای من، حتی صدای موسیقی بلندی که برای بچه ها گذاشته بودند توجه نمی کرد کمی شکلک در آوردم و با شعرای خاله ستاره همراهی کردم ولی فاطمه کوچکترین عکس العملی نشان نمیداد، حتی وقتی آب میخواست فقط لیوان رو بالا گرفت و با اشاره سرش سوال من که پرسیدم آب میخوای؟ رو تایید کرد هرچقدر با خنده باهاش حرف میزدم جواب نمیداد. مطمئن بودم خیلی خوب همه چیز رو میفهمه ولی نمی خواد حرف بزنه!
قاشق بعدی رو که بالا گرفتم، لبهاش رو از هم باز نکرد، دوباره قاشق رو پر کردم و گفتم خاله بخور! بازم لبهاش رو هیچ تکونی نداد، حتی روش رو هم برنگردوند، حتی دستم رو پس نزد یا مثل خیلی بچه های دیگر وقتی سیر می شدند از جاش بلند نشد، فقط خیره خیره به من نگاه میکرد. 
آنچنان تا عمق چشم های من نگاه میکرد که گویا تر از هر سخن دیگری بود. گفتم: دیگه نمیخوای؟! گفت: نوچ!
همین. با صدای کوچکی که از زبونش شنیده بودم برایم غنیمت بود. فاطمه بلند شد و رفت ولی انگار از همه چیز خالی شدم انگار به دنیای جدیدی وارد شده بودم، احساس می کردم من انسان کوچکی در دستان و نگاه های او بودم و اختیارم دست او بود و اراده من را به سخره گرفته بود. احساس کردم او برای من کاری انجام داده نه من برای او.
تا روزها دل و حواسم پیش او بود، انگار فاطمه با آن نگاه عمیق که از میان مژه های زیبایش به قلب آدم نفوذ میکردبه آدم ها میگفت: بچه های دیگر: جیغ زدند، داد زدند، گریه کردند، فریاد زدند ولی کسی نشنید. هیچکس صدای دندان های بچه های دستفروش خیابان را که از سرما به هم میخورد را نشنید، انگار میگفت هیچ کس صدای ناله ی دخترکانی که در ازای چند اسکناس معامله میشوند را نشنید، هیچکس صدای پسر بچه هایی که جای توپ بازی، مواد بازی میکردند را نشنید.
نگاه این دختر سه ساله خیلی عادی هر روز تکرار می شد ولی برای من نشان از نگفته های هزاران بچه ی دیگر چون او بود...
---
معلم مهد کودک: زهرا نعمتی
۲۰ دی ۹۰ ، ۱۴:۲۹ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - فریبا معلم دوستان خود شد!



دیروز به خانه علم چند تا از بچه هایی اومدن که اون روزای اول که خانه علم تأسیس شده بود می اومدن تا درس بخونن ولی بعد از یه مدت به خاطر رفتن به شهرستان یا از روی تنبلی درس رو رها کردن دیروز وقتی اومدن دیدن که دوستای دیگشون مثل فریبا و ناهید و نگین ....میتونن حروف رو بخونن و بنویسن بهت رو میشد تو چشماشون دید و اصرار داشتن همون لحظه درس رو باهاشون شروع کنیم .......
وقتی درس رو شروع کردیم فریبا اومده بود کنارشون و سعی داشت حروف رو بهشون یاد بده درست مثله یه معلم .....
به یقین همین بچه ها فردای دروازه غار رو به زیبایی رقم خواهند زد و با همین دستهای کوچکشون دستان بچه های دیگر رو خواهند گرفت و تسلیم جهالت نخواهند شد

۱۶ دی ۹۰ ، ۱۶:۱۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات مربی کلاس امید

من توی زندگیم مشکلات زیادی دارم. الان 6 سالی می شد که رنگ آرامش و ندیده بودم، انگار همه چیز سر ناسازگاری گذاشته بودن! دیگه کم آورده بودم تا اینکه اومدم این جا. این بچه ها آرامشی به من دادن که توی همه زندگیم احساس نکرده بودم. مشکلاتم هنوز برطرف نشده اما درونم زیرو رو شده.

این بچه ها وجود شون بوی خدارو میده. امروز سولماز بهم یه نقاشی هدیه داد و گفت ببخشید که دفعه پیش داد زدم و دختر خوبی نبودم. امروز یوسف کاردستی اش رو بهم نشون داد، با ˏگل کاردستی درست کرده بودن. به جای گلدون قلیون درست کرده بود.

 سولماز

۰۹ دی ۹۰ ، ۱۸:۲۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰