۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات و دلنوشته‌ها» ثبت شده است

خاطرات تلخ و شیرین ما - شله نخود!



در بین درس ریاضی که داشتم به پیمان درس می دادم، تمرینی بود که فصل ها را به ترتیب مشخص می کرد.

وقتی رسیدیم به فصل بهار، گفتم چه فصلی هست که سفره هفت سین میندازیم، عید نوروز میرسه؟ پیمان گفت نمیدونم!بعد کمی فکر کرد.

گفت: همون وقتی که 13بدر هست؟ گفتم : آره.

گفت: موقع " شله نخود"!

گفتم چی!؟ گفت: هیچی شله نخود! 

گفتم یعنی چی؟؟ گفت نخود رو میپزیم روی گاری می بریم می فروشیم.

گفتم کی می فروشه؟ گفت: من و بابام. بعد شهرداری میاد ما رو بگیره، ما فرار میکنیم!

بعد خندید و گفت: خانم این چیزها رو ولش کن بیا بریم تمرین بعدی!

پیمان عید نوروز و بهار رو فقط به شکل " شله نخود " میشناخت....

---

معلم: زهرا نعمتی؛ معلم داوطلب خانه علم

۰۹ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۰:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - خانه علم ، خانه خدا

وقتی پسربچه شش ساله با خواهر کوچکترش را میبینی که در پارک آواره هستند و پدرشان آنها را رها کرده و مادرشان گرفتار اعتیاد و فساد شده یا وقتی مادری از شوهرش میگه که همسر قبلی اش را زمانی که تقاضا طلاق کرده در دادگاه در جلوی چشمان قاضی با چاقو به زنش حمله میکنه و چشمانش را کور میکند و خودش هم تمام دندان های جلویش ریخته بود و وقتی ازش پرسیدیم گفت شوهرش با مشت زده و تمام دندانش را ریخته و میگفت زن فاحشه به خانه میاورد و باید از او پذیرایی کند و هرچه از صبح تا شب کار میکند شوهرش به زور ازش میگیرد ، یا پسربچه ایی که از 9سالگی خرج پدر و مادر معتادش و خواهر و برادر کوچکش را میداده ،یا مادری که از فقر و گرسنگی خود را می خواست بسوزاند که همسایه ها نگذاشته بودند و خودم موهای سوخته اش را دیدم،یا مادر 23 ساله ای که قیافه اش مثل یک پیرزن 70 ساله هست که دختر 7 ساله نازش را به زور یا با مواد خواب میکند و میرود گدایی میکند و اجازه نمیدهد دخترش از خانه بیرون بیاید و این طفل معصوم از صبح تا شب شاهد مواد کشیدن مادرش با دوستانش هست یا... ،این ها که گفتم فقط مشاهدات من است که مدت کمی است در این محله مشغول فعالیتم. وقتی این چیزها رو میبینی به پوچی میرسی و به این میرسی که واقعاً دلیل زنده بودن ماچیست؟ اصلاً برای چی به این دنیا آمدیم؟ آمدیم که کودکی کنیم سپس درس بخوانیم فارق التحصیل شویم بعد کار خوب، همسر خوب، زندگی خوب و مرفه و بعد مرگ خوب. آیا زندگی فقط همین است؟ در اینجاست که از خود رها میشوی و از این قفسی که برای خود ساختیم رها میشوی و مسائل مهم دنیوی و مادی به معنی واقعی کلمه برایت حقیر و هیچ میشود.

وقتی میبینی آن پسر بچه با خواهر کوچکش را یک نفر از نیاوران می آید و سرپرستی اش را قبول میکند و الان با بهترین امکانات دارن زندگی میکنن یا آن دختر بچه نازنین که مادرش به زور به گدایی میبردش و نمیگذاشت بچه اش بیاید پیش ما ولی الان مرتب میاید پیش ما و هرروز بهتر میشود ،یا آن پسربچه که از 9سالگی خرج پدر و مادر معتادش رو میداد الان هردو ترک کردن و پدرش دنبال کار است و این پسر برام تعریف میکرد که وقتی پدر و مادرش معتاد بودن هرشب که می آمد خانه جیبش را خالی میکردن و صبح با جیب خالی میزد بیرون و وقتی می اومد خونه دوباره همون داستان تکرار میشد و میگفت الان خودم هرروز صبح 6 یا 7 تومان میزارم بالای سر بابام و میام بیرون و یا... ،حالا وقتی که این ها رو میبینی در واقع خدا رو میبینی که خودش آمده به کمک این ها و از پوچی به خدا میرسی یا بهتر بگم  مسائل دنیایی و مادی برایت پوچ و بی معنی میشود و خدا رو با تمام وجود لمس میکنی و صدایش رو میشنوی و میبینیش. من به حج مشرف نشدم ولی فکر نکنم کسی به آنجا برود و به این مقام برسد.

طواف ما هفت روزی است که به این خانه نور ،خانه علم یا همان خانه خدا میاییم است. سنگ زدن به شیطان ما، مبارزه واقعی با ظلم و ستم و سنگ زدن به اعتیاد و فحشا و فقر ،سنگ زدن به فرمانروای تاریکی به نام مواد مخدره. هروله زدن ما به یاد هروله های مادرانه هاجر برای سیرآب کردن پسر بچه اش ،هروله زدن و رفت و آمدهایی که میکنیم بین خانه های بچه ها و خانه علم برای آوردن بچه ها به خانه علم و سیرآب کردنشان از عشق و محبت و مهر و نور خدایی که در خانه خداست. قربانی کردن ما ،قربانی کردن خودخواهی ها، غرورمان و دنیاپرستیمان هست که هر روز صبح قربانیش میکنیم. سر تراشیدن ما و صاف و براق کردن سرمان ،تراشیدن کینه و حسرت و حسد و ناامیدی و تاریکی وجودمان هست و صاف و براق کردن وجودمان و دلمان از هرگونه آلودگی دنیایی هست. چشمه زمزم ما که هر روز از آن مینوشیم عشق و محبت به این معصومان مظلوم هست که هیچوقت تمام نمیشود و کم هم نمیشود و بسیار هم گواراست. رفتن به غار حرا برای دیدن محل وحی و عبادت پیامبر ما ،رفتن به محل زندگی این بچه ها هست که با تمام وجود نازنینشان خدا را صدا میزنند و منتظر وحی خداوند هستند و مطمئناً خداوند به تک تک آنها وحی نازل میکند. ما هرهفته ،هرروز و هرساعت در حال حج هستیم و در کنار خدا هستیم و او هم در کنار ما هست و در خانه خدا هستیم و مشغول کارهایی هستیم که خود او به ما گفته... 

قرآن خواندن ما عشق و محبت دادن به بچه ها و سواد یاد دادن به آنها است. جهاد ما مبارزه با ظالمانی هست که زورشان فقط به کودکان بی گناه میرسد و مبارزه با فقر و اعتیاد و فحشا هست . خمس و زکات ما وقف حداقل یک پنجم خودمان برای این بچه ها هست . روزه ما جلوگیری کردن از هرگونه آلودگی نفسانی و دنیایی به وجودمان هست و...

چه خوب بود اگه دین را به صورت واقعی اجرا میکردیم نه فقط به صورت سمبلیک و نمادین!!!

خدای واقعی را در عمل واقعی میتوان یافت نه اعمال نمادین.

---

دلنوشته ی مسعود از اعضای خانه علم دروازه غار

۱۷ فروردين ۹۱ ، ۱۹:۵۱ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - جوانمردان واقعی



دو تا از اعضای تیم فوتبال خانه علمبازی جوانمردانه رو باید از این بچه ها یاد گرفت.هر دو نان آور خانه اند. یکی با دست فروشی و دیگری با کار در مکانیکی.از طرفی هم دارن برای باسواد شدن تلاش می کنن چون شرط کاپیتان تیم شدن، باسواد شدنه...
۱۲ فروردين ۹۱ ، ۱۹:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما؛ نازی کوچولو و حاجی فیروز هفت سین برکت 1391


توی جشن هفت سین همه بچه ها خوشحال بودن و بهشون خوش می گذشت.

اما نازی کوچولومون زیاد حالش خوب نبود و تب داشت. بردمش طبقه بالا تا کمی  استراحت کنه. حاجی فیروز جشنمون هم اونجا بود. نازی ازش پرسید:چه جوری صورتتو سیاه کردی؟

فکر کردم براش جالبه. حاجی فیروز براش توضیح داد که از یه ماده ای استفاده می کنه که بازیگرای تلویزیون استفاده می کنن.

بعد حاجی فیروز از نازی  راجع به کارش پرسید. نازی گفت که خواهرش گدایی می کنه و خودشو پدرش میرن تو خیابون. پدرش می خونه و نازی حاجی فیروز میشه و می رقصه!

نازی گفت که صورتشو با ذغال سیاه می کنه!

من و حاجی فیروز تازه متوجه شدیم که چرا سیاهی صورت حاجی فیروز برای نازی  مهمه!

سرما خوردگیش هم به خاطر سرمای این چند شبه.

نمی دونم اما شاید حاجی فیروز جشنمون برای نازی یاد اور سرمای خیابون و نگاه منتظر به دستهای مردم باشه.شاید.....

---

زهرا؛ مربی مهد خانه علم دروازه غار

۰۲ فروردين ۹۱ ، ۱۶:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چند خاطره و یک اطلاعیه

گوشه کوچکی از خاطراتم از اعضا داوطلب در فعالیتهای خانه علم برای حمایت از کودکان کار:
احساس کوچکی کردم در مقابل کسی که تصمیم داشت از زمان صرف ناهارش در محل کارش بگذرد و ساعتی را نیز مرخصی بگیرد و برای تدریس به خانه علم بیاید.
احساس کوچکی کردم در مقابل دانشجویی که وقتی بابت پیگیری پزشکی و جراحی یکی از دانش آموزان مان از او تشکر کردم ناراحت شد و گفت دیگر از او تشکر نکنم چون کاری غیر از وظیفه اش انجام نداده.
احساس کوچکی کردم در مقابل کسی که به پیوست ایمیل ارسال فرم عضویتش این جمله ها رو نوشته بود:
"می خواستم ببینم از کی میتونم فعالیتم رو شروع کنم، یعنی کی و کجا بیام و انشاله بتونم یه گره ی خیلی کوچیکی رو باز کنم."
احساس کوچکی کردم در مقابل کسی که وقتی از او برای انجام وظیفه دعوت کردم با ناراحتی بسیار و ابراز شرمندگی فراوان گفت که در بیمارستانی در یزد بستری است وگرنه حتما میامد هیچ چیز جلودارش نبود.
احساس کوچکی کردم در مقابل خانم شاغلی که چند روز پیش برای آشنایی از نزدیک به خانه علم آمده بود و حالا اصرار داشت وظیفه ای تا شبها که در خانه است انجام دهد به اومحول کنیم.
احساس کوچکی کردم در مقابل کسانی که شبانه روزی و خستگی ناپذیر وقت صرف خدمت به این کودکان میکنند.
احساس کوچکی کردم در مقابل کسی که با شنیدن نیاز به اهدای خون یکی از اعضا بی مقدمه خواست که هر زمانی نیاز بود حتما او را با خبر کنم.
شنیدم که کسی گفت نسل این انسانها از بین رفته ،سیاهی، شهر را در خود بلعیده ،قصه این انسانها زیر خروارها خاک فراموش شده... ولی من انسانهایی را دیدم که خورشید بودند و نورافشانی میکردند،دریا بودند سرشار از انسانیت... قدمهای همه یشان را میبوسم و سرمه چشم میکنم.
---
اطلاعیه:
به منظور فعالیت هرچه بهتر واحد نیروی انسانی و نیز سایر واحدهای خانه علم دروازه غار به یک دستگاه کامپیوتر قابل حمل نیاز داریم. کسانی که مایل به اهدای لب تاپ به خانه علم دروازه غار هستند لطفا با شماره تلفن 09393381135 و یا 09396007178 تماس حاصل فرمایند.
---
با تشکر؛ واحد نیروی انسانی خانه علم دروازه غار

۰۱ اسفند ۹۰ ، ۱۸:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - خدایا یاری مان کن...

کودک شهرمان با تو از زندگیش می گوید.

وقتی رفتم جلوی در کلاس و صدایش زدم که بیا بابات اومده، ترس و غمی در چشمان معصومش نشست. دلیل ترسش را وقتی فهمیدم که پشت در پناه گرفته بود و جلو نمی رفت. پدرش گفت:چرا اونجا ایستادی، بیا کارت دارم . 

و او به آرامی جواب داد: میخوای بزنی؟! گفت:نه! گوشی منو تو برداشتی؟ بده میخوام برم کار دارم.در همین حین به بیرون حیاط نگاهی انداختم، زنی جوان با ظاهری غیرمعمول منتظر ایستاده بود. پدرش دوباره گفت گوشیمو بده میخوام برم. او در حالی که داشت از جیبش گوشی را بیرون می آورد گفت:بابا وایسا منم بیام. کجا میری؟ پدرش گوشی را گرفت و رفت. 

و او به دنبال پدرش صدا میزد: بابا... بابا... کجا میری؟ وایسا منم بیام. پدرش وسط کوچه ایستاد و با عصبانیت حرفهایی به او زد و گفت که اگر دنبالش برود او را کتک میزند.

این روزها با فهم و غیرتی بیشتر از سنش همه دغدغه اش این شده تا بفهمد پدرش پولی را که مادرش با زحمت از کار کردن در خانه های مردم به دست می آورد کجا میبرد و برای چه چیزی یا چه کسی خرج میکند.

چقدر کودکانه و معصوم برای آگاه کردن پدرش دارد تلاش میکند. 

واقعا این چیست که برای پدرش مهمتر از گرسنگی و تنهایی او و دو خواهر دیگرش و مادرشان شده است و کودکی ده ساله را مجبور به سر درآوردن از مسائلی کرده است که ...،....! هر روز او را پژمرده تر میکند.

خدایا یاریمان کن تا کودکان شهرمان را از سیاهی و شر افیون نجات داده و به تو پناهشان دهیم....

عاطفه؛ از اعضای فعال خانه علم دروازه غار

۲۳ بهمن ۹۰ ، ۲۲:۱۳ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - از دریچه ی نگاه یک داوطلب

تو جمعیت که اومدم فهمیدم جاهایی مثل دروازه غار و خاکسفید وجود داره. واقعا ممنونم از بچه هایی که نشونم دادن چندتا محله و خیابون او نطرف تر داره چی می گذره. دلم خوش بود که حتما فقط تهران اینقدر وضعیت حاد داره به خاطر مهاجرپذیری زیادش و ... این طور حاشیه نشینی های معضل خیز داره و فکر می کردم شهرهای دیگه معضل اعتیادشون این جوری نیست. چه ساده دلانه...

ولی این چند وقت شنیدن از محله هایی مثل حصه تو اصفهان یا شنیدن از محله ی بیات شیراز که چیزایی که ازش شنیدم از دروازه غار نشنیده بودم... داغ دل رو داغ تر می کنه.

اگر من به داد همسایه ی خودم نرسم، دو روز دیگه خودم تو دروازه غار ها و بیات ها و حصه ها زندگی خواهم کرد... 

اگر نگم و نشنوم که هیچ وقت نمی فهمم کجا باید باشم، که کجا یه بچه منتظره. اگه نباشیم که کودکان شهرهامون از دست می رن...

وقتی یه بار لبخند بچه هایی مثل سولماز و سونیا رو ببینم، دیگه دنیایی را با نشستن کنار اون بچه ها و پابه پاشون قدم برداشتن و دیدن رشد سلامتشون عوض نمی کنم.

چه ساده می شه انسانی رو نجات داد اگر دست به دست هم بدیم.

طراوت؛ مربی مهد خانه علم

۲۲ بهمن ۹۰ ، ۰۹:۲۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - او دوباره کودکی اش را از سر خواهد گرفت.




درست از روزی که به خانه علم نمی آیی ما تو را چشم در راهیم .....
تو را هر روز در مسیرمان به خانه علم میبینیم که ساکت از کنارمان میگذری تا مبادا صدایت را که میگویی خانما یه دستمال ازم بخرید رو بشنویم ....
امروز به خانه یتان آمدیم پدرت را دیدیم که خماری را با سرخی چشمانش فریاد میزد سراغ تو را گرفتیم تو سر کار بودی تا دوای خماری پدرت و نان سفره یتان ،اجاره خانه یتان .... را با دستان کوچک و توانایت به خانه آوری.
هر روز نجوایت را با خود تکرار میکنم تا مبادا فراموش کنم آن رنجی را که در صدایت بود ....یعنی میشه به بابای من کمک کنید تا ترک کنه .....
امروز که از سر کار برگشتی به خانه و کنار من نشستی و دستانت را در دست گرفتم سردی دستانت ، چشمان سرخ و تبدار پدرت ....گویای قصه ای بود تکراری که در این محله هر روز از خانه به خانه اش به گوش میرسد ، قصه تباهی دخترکان و پسرکان معصومی که بهای اعتیاد پدران و مادرانشان را به جان خریده اند .....
چشمان گریان و ملتمس تو که از پدرت میخواستی که با ما همراه شود تا ترک کند وجودم را به لرزه انداخت ،در برابر پاکی نگاهت ، زلالی اشکانت چه کسی را صدا بزنیم..... از که بخواهیم تایاریمان کند تا به سر منزل برسانیم رسالتی را که تو با نگاه پر از دردت و صدای به بغض نشسته ات ما را به آن خواندی 
ما خدایی را صدا میزنیم که تو او را هر روز و هر شب با رنجت فریاد میزنی ..تا بشوید سیاهی اعتیاد را با نوری که در وجود تو به ودیعه گذاشته است.
زیبایی را تنها میشود در غیرت دختری دید که برای نجات پدرش این چنین استوار قیام کرده است ....خدایا یاریمان کن تا چون او قیام کنیم.
دعا کنیم که پدرش برای ترک اعتیاد قیام کند تا او دوباره کودکی اش را از سر بگیرد...

محیا - از اعضای فعال در خانه علم
۲۰ بهمن ۹۰ ، ۱۸:۲۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - دوستی ها در تیم فوتبال خانه علم


دیروز که تو خونه علم بودم مربی تیم فوتبال بهم زنگ زد و در مورد تیم کلی صحبت کرد ...میگفت روز اول بچه ها سر توپ و گرفتن نوبت بازی با هم دعوا داشتن و به سختی میشد بینشون انضباط و احترام گذاشتن به همدیگر رو ایجاد کرد ولی الان باور کردنی نیست همون بچه ها اون قدر تغییر کردن که خودشون مدافع نظم و ادبن کلی باهم رفیق شدن وبه تعدادی از بچه هایی که تازه عضو تیم شدن تاکید می کنن که اینجا فرق میکنه ،نباید به هم بی احترامی کنیم......باید توی تیم نظم رو رعایت کنیم....شعفی که تو صداش بود نوید یه اتفاق زیبای دیگرو میداد ... تولد مهر در بین بچه های تیم و صمیمیت و همدلی بینشون دعوت دوباره ماست به رفتن و تردید نکردن و ایمان داشتن ....این اتفاقا درست مثل چراغین که با نورشون حقیقت مسیر رو برات یاد اور میشن و تلنگری اند بر تمام تردید ها و شک های ما.....

۱۷ بهمن ۹۰ ، ۱۹:۳۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - یوسف معلم بزرگ خانه علم ما



امروز یوسف ما ، بزرگ مرد کوچک خانه علم ، به جای این که بره توی چهار راهها یا مترو دست فروشی کنه رفت سر کار ،بعنوان دستیار تو کارای سیم کشی و برق ساختمان کارشو شروع کرد ....بعد از کارش با یکی از بچه ها که این کار و براش جور کرده بود در ست به موقع اومد خونه علم تا درسش رو هم بخونه ..... وای چقدر لبخندش واقعی بود ، غرور تو چشماش موج میزد میگفت خاله من دیگه یه برق کارم گفتم داداش حالا کجاشو دیدی تو الان کنار کارت درست رو هم می خونی و یه روز مهندس برق میشی با یه جدیتی بهم خندید.....یوسف دوباره به خونه علم برگشت ....یه لحظه یاد اون روزی افتادم که یوسف اومد بهم گفت خاله من باید برم دست فروشی نمیتونم بیام خانه علم .....تو را صدا زدیم ،تورا که در نگاه معصوم یوسف یافتیم صدا زدیم....و تو چه رسا پاسخمان دادی ...دوباره تو را شنیدم که می گویی بخوان مرا ....تنها مرا بخوان ... بخوان تا برکت را در هنگامه نیستی .....امید را در پس نا امیدی .... در پیش چشمانتان به تصویر کشم خواندیمت و تو دوباره ناممکنی را برایمان ممکن کردی .......
۱۵ بهمن ۹۰ ، ۲۱:۲۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰