۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات و دلنوشته‌ها» ثبت شده است

خاطرات تلخ و شیرین ما - رویای مینای شهر ما



عشق از جنس آشوب است یا که چیزی شبیه آتش برخاسته از مغز استخوان آگاهی که تا گوشت بودن را نیز می سوزاند. عشقه آن پیچک باغستان خیال شاعران باشد . عشق از نظر ما جمعیت دانشجویی امام علی ها چیزی از همان جنس انکار آتش است و غرور مهیب بودن. از همین روست که خدا و شیطان و انسش در بر عشقند در ازل ابتدا 

عشق تو بود از جنس مهیب اگاهی با هیزم استخوانت که حتی گریه های سختت و چشمان همیشه بارانیت آتشش را خاموش نمی کرد. تو بودی نزدیک نزدیک. نزدیک تر از رگ گردن و خواب خدا به همه بچه های خاک سفید و دروازه غار و فرحزاد... تو بودی برتراز مهمل بازی های آدمهای الکی خوش که به بی هویتی خود با بغل کردن کودکان بی جا مانده و بی غذا هویت می دهند و میایند و می روند فصلی، بدون درک یا اندکی از سوختن آگاهی تو که بر جانشان نشیند. تو بودی با درد جانگاه همان سردی کوچه ها؛ خانه های دود زده اعتیاد؛ زنان فرش شده در ظلمت فحشا و بدتر کودکان بی فریاد رس بی فریاد... تو بودی عزیز... گریستی خواستی فریاد شدی طلبیدی ما را گفتی یا امام علی، معاویه شهرمان را سوزانده. گفتی دود در این کوچه ها خواب کودکان است. گفتی یا مردمان این سرزمین اگر دین ندارید آزاده باشید و برخیزید برای طفلک معصوم بی پناه... تو بودی که ما را آتش زدی و برخیزاندی

مینای من... دخترم تو بودی که مسیر روشن را به ما نشان دادی. پا به پای ما شدی و رسم عشق هویدا کردی و ما را به در خانه صدها کودک بردی. تو بودی که در بالماسکه صدها خیریه دروغ و این کمیته های بی امداد، گفتی رویای کودکان خاک سفید و دروازه غار را؛ تو بودی که رویایی داشتی. رویای حق کودکان سرزمینمان ...تو خواستی که خانه علم، علم و عمل باشد و بر علمیه های بی علم و عمل،‌ افضل و اعلا 

تو بودی خواستی دخترم. مینای من که من در پیش تدریس عشق تو، درد بودن را به استخوان آگاهیم نشاندم. تو بودی دخترم که مسیر رستگاری این خانه های علم و این طرح تدریس عشق و این طرح کودکان بی کتاب را به جمع مانشان دادی. دهها خانه علم ایرانی جمعیت که از روز اشک تو، رودخانه اشک تو، ‌اقیانوس اشک تو برقرار شده، مبارک. این خانه ها از دهها به صدها خواهد رسید عزیز. طوفان نوح صبر تو نزدیک است. ظلم رفتنی است. در زیتون نشسته بر منقار کبوتر صلح اندیشه تو 

بازهم می گویم مینای زمانیان من و ما این خانه ها بر تو مبارک باشد

---

شارمین میمندی نژاد - موسس جمعیت امام علی

---

آدرس صفحات فیس بوک خانه های ایرانی جمعیت مستقل امداد دانشجویی - مردمی امام علی

http://www.facebook.com/darvazeghar

http://www.facebook.com/sosapoverty

http://www.facebook.com/khanefarahzad

http://www.facebook.com/khane.irani.shahre.rey

http://www.facebook.com/khaneIrani

http://www.facebook.com/uneducatedchildren

http://www.facebook.com/art.sosapoverty

http://www.facebook.com/Pishva.IH

http://www.facebook.com/tadrisEshgh

برای شنیدن صدای مینا زمانیان دختری از محله خاکسفید تهران که اندیشه طرح کودکان بی کتاب و راه اندازی خانه های علم جمعیت امام علی از اوست، به لینک زیر بروید:

http://www.facebook.com/photo.php?v=3343235064258

۱۹ مهر ۹۱ ، ۰۷:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - خاله بازی

خاطرات تلخ و شیرین ما 

---

امروز خدا با تمام بزرگی اش، پشت در خانه علم دروازه غار کنار سودابه و المیرا و فاطمه روی چادری که پهن شده بود، با آنها به سادگی یک عشق خاله بازی می کرد ...!

---

عکس و نوشته از زهره؛ داوطلب فعال در خانه علم


۱۶ مهر ۹۱ ، ۱۲:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - بخشندگی نیما



امروز نیما 3 تا تیله با خودش آورده بود.بهش گفتم من خیلی تیله دوست دارم و با هم یه کم تیله بازی کردیم. بعدش با بچه ها یه کاردستی جالب درست کردیم که بچه ها خیلی دوست داشتن.

نیما که از کاردستیش خیلی خوشحال بود 3 تا تیلشو یادگاری به من داد. من اولش نخواستم قبول کنم ولی نیما تیله هارو گذاشت تو جیبم.

بعد یکی از تیله ها رو گرفت و به خاله محیا داد...

نیما به اندازه خوشحالیش خواست خوشحالمون کنه...

اون 3 تا تیله برای نیما خیلی عزیز بود... نیما به راحتی گذشت...ما از چی میگذریم...؟؟؟


زهرا مربی مهد کودک خانه علم


۰۹ مهر ۹۱ ، ۱۸:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

Unknown


معین پسرکم آن روزی را به یاد می آورم که از آرزو هایت برایم می گفتی.... این که به سر کار بروی ،خانه ای داشته باشی تا خواهرت را از بهزیستی بیاوری که درکنار تو و مادرت در آن زندگی کند .... این که به همه آنانی که اعتیاد وجودشان را به خاکستر نشانده کمک کنی تا دیگر رنجی را که تو از آتش اعتیادمادر و برادرت بر جانت نشسته بر جان کودک دیگری زخمه نزند.....و پارکی که تو در آن صبح را به شب و شب را به صبح رسانیده ای دگر رنگ خاکستری کارتن خوابی را ازتن بشوید ورنگ زیبای خنده های کودکان ای را به خود نقش زند........

ارزویت این بود که معلم بشوی و در خانه علم به کودکان هم محله اییت درس بدهی..... تو یک به یک آرزوهایت را بر من خواندی حال من به تو می گویم....... 

معین پسرکم بایست که ایستادگی را از تو اموخته ام آن هنگام که تو به پای مادرت که خماری و نئشگی هایش تو را ز یادش برده است مردانه ایستادی.....

معین پسرکم تاریکی محله و خانه و شهرت را باور نکن که نگاه تو به من باور نور را بخشید.....

معین پسرکم تو شب هایت را زیر سقف آسمان به صبح رسانیده ای،این چنین است که وجودت وسعت آسمان را در برابرم به تصویر میکشد ....پس باور آسمان را در خود داشته باش

و به تو می گویم که آرزوهایت محال نیست چرا که تنها در کنار تو میشود به باور ممکن شدن تمام ناممکن ها رسید.........


۲۷ شهریور ۹۱ ، ۰۶:۲۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما؛ دختری کوچک با دلی بزرگ تر از همه دنیا

امروز به نقطه ی صفر زندگیم رسیدم ... فقط با یا یک جمله.

امروز دنیایی را دیدم که قدر شناسی اش دنیایی ارزش داشت ...

آری دنیای خودمان را می گویم ، همان فرشته ی کوچک 10 ساله ..

دختری که با یک دنیا مشکل دلش نمی خواهد مشکل کسی باشد. دختری کوچک را دیدم با دغدغه هایی بزرگ ، یک ساعت تمام تماشا کردم تلاش بی اندازه اش را برای دور کردن خودش فقط برای چند ساعت از تمام مشکلاتی که خانواده اش به او داده اند و او چه صبور است وقتی به تنهایی تمام آنها را به دوش می کشد و چه بی طاقت است برای دوچرخه ای که بی صبرانه در پشت بام خانه علم انتظارش را می کشد . خانه ای که تمام امید اوست ... خانه ای که در آنجا غذای گرم می خورد و تنها جایی که در آن محبت می بیند ...

امروز برای دنیا زمین تابستان ، داغ تر بود از هر روز دیگر بود وقتی بی رحمانه گرمایش را به پاهای برهنه ی او می سایید .

نگاه کردم به پاهای سیاهش که انگار زمین های شهر ، بی ملاحظه می خواست تمام دوده هایش را ذخیره کند در پاهای کوچک او ... بعد بی اراده نگاه کردم به کفش های خودم و پرسشگر نگاهش کردم ، فهمید چه می خواهم بپرسم . جواب داد : دمپایی ندارم ، مربی اش را صدا کردم و گفتم دنیا پا برهنه است ، پرسید : دنیا دمپایی هایت کجاست ؟

دنیا با خجالت جواب داد گمشان کردم .

حق داشت دنیا ... وقتی مجبور باشی تمام روز را درخیابان ها راه بروی ، استراحت کنی ، غذا بخوری ... حتماً دمپایی هایت را هم گم می کنی .

مربی اش با دلخوری گفت تو دیگر بزرگ شدی من از تو انتظار ندارم که دمپایی هایت را گم کنی .

دنیا خیلی زود غصه ای را که صورت مربی اش را پوشانده بود فهمید و سریع جواب داد : خانم کفشهایم در خانه است .

مربی اش لبخند زد و مهربانانه گفت پس از فردا کفش هایت را بپوش .

با هم خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم از خانه علم . درکوچه پرسیدم دنیا چرا کفشهاتو نپوشیدی ؟ 

زمین داغ است ... پاهایت می سوزد ... زخم می شود ....

چشمانش را دوخت به چشمانم و گفت کفش ندارم .

قیافه ناراحت به خودم گرفتم و گفتم دروغ گفتی ؟ 

ایستاد و رویش را برگرداند ... نشستم جلوی پایش ...

گفتم تو نباید به مربی ات دروغ بگویی ، می دانی چقدر برای تو و دوستات زحمت می کشد...

دوباره نگاهم کرد اما این بار چقدر عجیب بود نگاهش .

گفت : می خواستم خیالش راحت شود ...


آری او خیلی بهتر از من و هر کس دیگر معنای قدر شناسی را می دانست.

او با تمام گوشت و پوست و خونش می فهمید خستگی زحمات مربی اش را.


آه ... قلب کوچکش چقدر بزرگ بود وقتی که می خواست خودش تنهایی غصه ی نداشتن هایش را بخورد ...

---

مهسا م.؛ عضو داوطلب تیم روانشناسی خانه علم دروازه غار

۰۶ شهریور ۹۱ ، ۱۷:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

Unknown

تو در امروز این زلزله بودی . برخاستی . به تو گفتند مردمانی ناگهان به زیر آوار رفته اند و تو نخاستی که غفلت کنی . درورد خداوند بر تو باد اما آیا کوچه های شب زده دروازه غار را دیده ای ؟


ادامه مطلب...
۰۳ شهریور ۹۱ ، ۱۰:۵۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بادبادک بازی



کودکان خانه علم دروازه غار در پارک خواجوی کرمانی در خیابان هرندی محله شوش، در سایه آرامش و ایمنی که دانشجویان داوطلب فعال در خانه علم جمعیت امام علی برایشان فراهم کرده اند، بادبادک بازی می کنند. روزگاری آرزوی مان بود که در پارک هرندی تنها معتادین نباشند که خوش می گذرانند و حالا آرام آرام داریم به آرزوی مان می رسیم، البته اگر بعضی ها بگذارند! 

"عکسهای بیشتر در ادامه مطلب"

ادامه مطلب...
۳۰ مرداد ۹۱ ، ۰۸:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

به روزی می اندیشم که دیگر کودکی هیچ کودکی، در سرزمین من بر باد نرود


شادمانم که امروز تو را می بینم که اینجا در خانه ی علم مان نشسته ای و کودکی می کنی.
اگرچه هنوز در دنیای من، هر روز کودکی های بسیاری از میان می روند؛
به روزی می اندیشم که دیگر کودکی هیچ کودکی، در سرزمین من بر باد نرود...

۰۹ مرداد ۹۱ ، ۰۵:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلنوشته ها: معصومیتی بی پناه


به واقع اگر با کودکی به رنج افتاده و مستضعف با آرزوهایش که حقوق نداشته اش است مواجه شوی ( کودکی که معصومانه آرزوی خوردن غذایی گرم بر سرسفره مهر خانواده را دارد)، معصومیتی بی پناه می یابی که هر لحظه تو را مظلومانه می خواند که: «مرا دریاب که اگر درنیابی شاید به یکی لحظه غفلت، پژمرده و خشک شوم. بمیرم. آرزویم، که حق به لبه پرتگاه آمده ام است، از بین برود.» در نظر بگیر عاشق این همه معصومیت شده ای و در غفلتی مرگش را نیز در می یابی . مگر سیر کردن این کودکان کار سختی بود؟ پس به خود می گویی نشاید که من غافل باشم از حق کودکی و نشاید که من جزو غافلان باشم و نشاید که من غافلان را تذکر ندهم تا بیایند و به یاری کودکی های انسان بشتابند...
---
شارمین میمندی نژاد؛ موسس جمعیت امام علی

۰۷ مرداد ۹۱ ، ۰۷:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

Unknown


شنبه سر کلاس مهد کودک بچه ها مشغول کشیدن نقاشی بودند. موقع نقاشی شروع کردند به تعریف کردن خاطره هاشون... یکی از بچه ها صحبت درباره ماشین ها رو پیش کشید و همه ی پسر بچه ها شروع کردند به تعریف کردن خاطره هاشون درباره ماشین ها! و من از حرف هاشون خنده ام می گرفت! اما خاطره ی نیما باعث شد چند ثانیه خشکم بزنه: " من داشتم تو خیابون راه می رفتم که یکی از ماشین پیاده شد می خواست به من یه آمپول بزنه و من رو ببره، من هم اینطوری زدمش و از دستش در رفتم... نگاه کن خانم، این طوری زدمش...."
با همون زبان بچه گونه اش و لبخندی که هیچ وقت از لباش نمی ره! داشتم فکر می کردم برام قصه گفته یا واقعا خاطره اش بوده؟ خدا رو شکر نیما هنوز اینجاست!

طراوت م.؛ معلم داوطلب خانه علم

۲۷ تیر ۹۱ ، ۰۸:۵۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰