۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات و دلنوشته‌ها» ثبت شده است

خاطرات تلخ و شیرین ما - کوچه ی بن بست آفتاب


یک پای دنیا همیشه می لنگد! فکر کن قرار است زمین را روی شانه های ما بنشانند، خورشید را در یک دست و ماه را در دست دیگر، حتی فکر کن قرار شود همه ی ستاره ها را در پیرهنمان بریزند و آسمان را به همان بیکرانگی در چشمهایمان پناه دهند و بعد بگویند هر کجا می خواهی برو!

فقط یک لحظه فکر کن! چقدر معلق می شوی بین زمین و آسمانی که در تو خلاصه شده و پاهایی که تاب رفتن ندارند... نه اینکه نخواهند! نه اینکه اختیار رفتن نداشته باشند... فقط و فقط در ابتدای یک سوال جاخوش کرده اند: کجا... به کجا؟ 

آمده بودی که زود بروی! آمده بودی که انتقامت را از لنگ ترین پای دنیا بگیری، غنیمت برداری و ... خدا حا فظ... حالا در آستانه ی در مانده ای، درمانده ای ... آمده بودی غنیمت برداری، تمام دنیا را هم انگار برداشته بودی، ولی سنگینی ِ کدام درد پاگیرت کرده؟ شانه هایت را خرد کرده، پیراهنت را در دم سوزانده و چشمهایت را به بارانی ترین شهر دنیا پیشکش کرده است... 

همیشه باید یک پای دنیا بلنگد تا پای دیگرش که شاید تو باشی، سنگینی آن یکی را به جان بخری که راه رفتن را یاد بگیری که رفتن را بفهمی، که دردت دامنه ی بودنت را در نوردد، که اشک تن پوش شادی ات باشد و شانه به شانه ی زمین به تقدیر پیراهنی فکر کنی که گرگهای گرسنه به کمینش نشسته اند... 

اینجا بعضی لبخندها، بعضی نگاه ها هستند که پاگیرت می کنند، که در چارچوب مهربان ترین خانه ی دنیا میخکوبت می کنند... بی آنکه بفهمی زمین را روی شانه هایت می خوابانند، پیراهنت را ستاره باران می کنند و چشمهایت را به آسمان می سپارند. اینجا مهربان ترین خاک دنیاست، اینجا کوچه ی بن بست آفتاب است: خانه ی علم دروازه غار

---

مزدک موسوی


۰۸ آبان ۹۱ ، ۰۶:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

قصه های کوچه - رقیه و عمه زینب


دختربچه پرسید: «عمه بابایم کجاست؟»

زینب در حالی که اشک توی چشماش حلقه زده بود،

رقیه رو در آغوش کشید و گفت: «تو هم مثل من وقتی به دنیا اومدی بابا بالای سرت نبود»

«همه عمرم مجبور بودم برای خودم هم پدر باشم هم مادر؛ خدا رو شکر که تو لااقل منو داری»

رقیه نگاهی به کف پاهاش که از بس روی زمین کشیده بود، سیاه شده بود انداخت و پرسید: «عمه جان اینجا کجاست؟»

زینب دستای کوچیکش رو گرفت و گفت: دخترم اینجا متروی این شهر پر از بی عدالتیه و من و تو مجبوریم هر روز برای گذرون زندگی مون توی راهروهای شلوغ و خالی از انسانیتش گدایی کنیم...

---

تقدیم به زینب، دختری از دروازه غار

فرزاد حسینی؛ از اعضای جمعیت امام علی

"قصه های کوچه" مجموعه داستانهایی است بر اساس حقایقی که هر روز در کوچه های جنوب و حاشیه شهرمان شاهد آن هستیم

۰۱ آبان ۹۱ ، ۰۹:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نقطه سر خط

زنگ مدرسه می خورد

کوله پشتی ام از شادی دهانش باز می شود و

کتاب و دفترهایم را می بلعد

باز پاک کنم را گم کرده ام 

انگار این سیاهی های دفتر زندگی ام میلی به پاک شدن ندارد

کوله پشتی روی کولم می پرد

هر روز کارش این است 

بعد از مدرسه کنار بساط دود پدر می نشیند 

تا شب خسته از کار اجباری برگردم و او با دیدنم دهانش باز شود و 

من بنشینم سر مشق هایم و باز 

نقطه سر خط

---

عاطفه صحرایی؛ از اعضای جمعیت امام علی


۳۰ مهر ۹۱ ، ۱۵:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما


امیر رضا یکی از همین کودکان کاری ست که رویاهای بزرگشان، بزرگراه های شهر از نفس افتاده را به لحظه ای در می نوردد... عضو تیم فوتبال خانه ی علم است، خوب کتاب می خواند و بسیار باهوش است... با معرفتی هم که با خون بچه های "پایین شهر" در هم آمیخته و همه ی اینها را که کنار بگذاری، لبخندش دنیایی ست که برای تلخ ترین روزهای زندگی زیباترین مرهم است...

اینها انقدر خوب اند که می توانی مثل یک رفیق واقعی روی دوستی شان حساب کنی، درد دل کنی و همراه زیبایی ِ بی پایانشان شوی، حتی اگر بگویند بزرگترین آرزویشان داشتن یک ماشین شاسی بلند است و اگر بگویند وقتی ماشین شاسی بلند خریدند تنهایی می روند "عشق و حال" و تو را سوار ماشینشان نخواهند کرد... خاله محیا که از بزرگترین آرزوهایشان می پرسید، امیر رضا این پاسخ را داد و من فکر می کردم مگر کدام ما این بچه ها را نیمه شبهای سرد سوار ماشینمان کردیم و به خانه رساندیم؟ هرچند مطمئنم امیررضاها آنقدر با معرفتند که حتی دوچرخه ی نداشته ی شان و شادی ِ دویدن دنبال یک توپ فوتبال در حیاط خانه ی علم را به راحتی با ما قسمت می کنند... 

---

با سپاس از مزدک موسوی



۳۰ مهر ۹۱ ، ۱۵:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تنهایشان نگذاریم


تو امروز با این اوضاغ و احوال چقدر زجر می کشی .ببین کودکان محروم سرزمینمان با این وضع چه می کشند . تنهایشان نگذاریم .

۳۰ مهر ۹۱ ، ۱۴:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - مریم و یه دنیا عشق


تو آن روز که به خانه ما آمدی آشفته بودی و خسته از دنیا و آدمهایش....مریمم تو خود سلام خدا بودی بر ما که طالب عشق بودیم و ایمان.... می خواهم فریاد شوم روزهایی را که تا آرام و خندان در کنارمان بودی و من می ماندم از این همه آزادگی تو .....مریمم تو را پیامبری یافتم که مرا به خدایی می خواند که نه در آسمان بلکه بر روی زمین مرا در آغوش میگیرد ....

مگر میشود تاریکی دروازه غار را باور کرد با تویی که همچو خورشیدی بر کوچه شب زده قالیشوها طلوع کردی و رهسپار خانه ای شدی که شیطان در پوستین اعتیاد به ویرانیش کشیده تا برادر و خواهرت را سر پناه شوی...

در این روزگار که به مثابه دوزخی است که آدمیانش از کنارت بی تفاوت عبور میکنند و اسکناسی بر کف دستانت میگذارنند تا صحه بگذارند بر سنگ بودنشان تا سوزانندگی این آتش را دو چندان کنند، بودن در کنار تویی که مریم وار روح خدا در تو مسیح آزادگی و عشق را پرورانده فریاد زدن عین رهایی است از این دوزخ...

---

محیا واحدی

خانه علم دروازه غار تهران

---

عکاس: حمیده روزی طلب


۲۷ مهر ۹۱ ، ۰۷:۴۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خدا کجاست؟


«خدا را در لبخند کودکان جستجو کنیم.»
خانه علم دروازه غار تهران؛ حامی کودکان کار محروم از تحصیل
www.facebook.com/darvazeghar
---
عکاس: ندا مرادی


۲۷ مهر ۹۱ ، ۰۷:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

وقتی از رویاهایشان حرف می‌زنند...

وقتی از رویاهایشان حرف می‌زنند، می‌گویند که دوست دارند خواندن و نوشتن یاد بگیرند، دوست دارند دکتر شوند یا خلبان... صبح مدرسه بروند و ظهر از راه نرسیده، مشق‌های فردا را آماده کنند. اما در رویاهایشان جایی برای کیف نو، مدادگلی، تراش و لیوان قر
بان صدقه‌های مادر جلوی در مدرسه نیست. آنها هیچ چیز از جشن شکوفه‌ها نمی‌دانند و هیچ کس برای ثبت نامشان در مدرسه ذوق و شوق نداشته است.
با سپاس از زهره شریفی از اعضای خانه علم دروازه غار
این مقاله در تاریخ 1 مهرماه توسط خبرگزاری مهر منتشر شده است. 

۲۵ مهر ۹۱ ، ۰۶:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - زندگی سرخپوستی

توی کلاس برای بچه ها از رسوم زندگی سرخپوستها و تمام آداب و مراسم و نحوه ی شکار کردن و مفهوم قبیله و رییس قبیله گفتیم... انتهای جلسه بود که از بچه ها پرسیدم به نظرتون چه چیزایی از زندگی سرخپوستا بده
 و چه چیزایی ش خوب؟
پاسخ هاشون بی نظیر بود:
سمیه: اینکه مجبورن به اجبار ازدواج کنن دختراشون، بده
زینب: جنگ کردنشون بده
حمید: جشن برگزار کردنشون خیلی خوبه، ولی وقتی دعواشون میشه جای اینکه سوا کنن همدیگه رو می کشن بده
فریبا: دعوا کردن بده
زینب: بعد از جنگ و کشتن، جشن می گیرن بده
سولماز: اینکه یه نفر هر چی میگه بقیه باید گوش بدن بده
---
خاطره ای از آقای مزدک موسوی عزیز
۲۲ مهر ۹۱ ، ۱۹:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلنوشته اعضا



کسی که بود و دید و انتخاب کرد، نور را به جای تاریکی، و از ظلمت فاصله گرفت،به حق که در این دریای سیاه پیدا کردن بارقه ای از نور کاریست بس دشوار و حساس،بی درنگ که پنج هزار احساس به احساسم پیوستند،این احساس همواره همراهم است،حتی اگر بخواهند تاریکش کنند،حتی اگر هر ناروایی به آن تحمیل کنند(البت که توانشان نخواهد بود) چرا که برایش جنگیده ام،وابستگی به این حس دنیای روشن اطراف را نوید می دهد.

و من گوشه ای نشسته و چشم به روشنایی فرداهای دور و نزدیک دوخته ،پر از خفقان و ترس و تنهایی هنوز امید دارم...

امید دارم به فردا که غبار پیری بر چهره ام نشسته است پشتم گرم به گرمای وجود یوسفی یاشد که نگذاشتیم گمگشته شود و به کنعان آوردیمش،دلم گرم به معینی که جهان زیبایی دارد و زیبایی می آفریند،نگینی که میدرخشد و دنیایی که خدایی میکند،نوید برای من پیامبر آزادی و آزادگیست و فریبایی که فریب را ندیده و به سرانجام پاکی در این شهوتزار کثیف رسیده است...

نازی دیگر ناز میکند و ناز میفروشد و نازش خریدار دارد...فاطمه به عصمت زهرا رسیده است و نیما به پاکی علی...

و من همچنان خیره به فرزندان سرزمینم که هر یک بزرگمرد و شیرزنی شده اند تا فردا را به طرحی نو دراندازند و سیاهی را مغلوب کنند و جسارتشان را زندگی...

آری تنها و تنها ترسیم این آینده مرا زنده نگاه میدارد و امیدم می بخشد تا دمی را که به جبر فرو برده ام،به اختیار بیرون دهم...

---

حامد نخجوانی؛ از اعضای خانه علم

۱۹ مهر ۹۱ ، ۰۷:۳۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰