۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات و دلنوشته‌ها» ثبت شده است

Unknown


می گویم چهار نوع ه داریم : ه اول، ه وسط، ه آخر چسبان، ه آخر تنها... 

دور "ه" آخر تنها، خط می کشه و میگه خانوم این مثل منه، تنهاس!

 او فقط 12 سال دارد اما در کلاس کودکی هایش انگار همیشه شادی و خانواده و امنیت غایب بوده اند و جایشان را به محرومیت و بغض و تنهایی داده اند.

  عاطفه؛ از اعضای جمعیت امام علی

۲۶ دی ۹۱ ، ۱۸:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما: دوستی سه نفره!


یکی از سخت ترین کارا تو خونه علم فهموندن مفهوم دوستی به بچه ها بود. بچه های معصومی که از بدو ورود به این دنیای خاکی چیزی جز خشونت و بی مهری ندیدن. براشون مفهوم دوستی و دوست داشتن، چیز عجیب و غریبی بود. یه بعد از ظهر که راهی خونه علم دروازه غار بودم، از دور سولماز و پریسا و میترا رو دیدم. اونا با دیدن من ایستادن. اما چهره هاشون بر خلاف معمول خندون نبود. نزدیکتر که شدم، سولماز درمانده به سمتم اومد و خودشو انداخت تو بغلم. همینکه گفتم سلام سولماز... زد زیر گریه!؟ هرچی می گفتم چی شده؟ فقط گریه می کرد. اون طرف تر پریسا و میترا هم ساکت ایستاده بودن و بغض کرده بودن! سولماز بعد از اینکه حسابی گریه کرد بریده بریده گفت: «خانوم! من نمی دونم چه جوری هم با پریسا دوست باشم هم با میترا!»

خنده ام گرفته بود! سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم. سولماز که اینو گفت، پریسا و میترا هم اومدن طرفم و منو بغل کردن و شروع به گریه کردن!؟ با خودم گفتم این مدلیشو دیگه ندیده بودم!

بعد از اینکه سه تایی گریه کردن و از ناتوانی شون در برقراری یه رابطه دوستی سه نفره (!) شکایت کردن، به سمت خونه علم راه افتادیم. تو راه اونا درد دل کردن و منم سلولهای خاکستری مغزمو به کار گرفته بودم که یه چیزی بگم تا از این حال و هوا در بیان. تو راه شعر خوندیم و شعرهایی ساختیم که توش سه تا دوست بتونن جا بگیرن! "ما سه تا سه دوستیم. با هم مثل یه پوستیم، ما سه تا خواهریم. مثل یه بال و پریم..."

یاد روزهایی افتادم که باید بچه ها رو در حالی که تو خونه علم در حال کتک کاری بودن، جدا می کردیم... اما حالا باید بهشون دلداری می دادم که مطمئن بشن می تونن همزمان با دو نفر دوست باشن و همدیگه رو دوست داشته باشن... چقدر بچه های خونه علم عوض شدن... خدایا چقدر این خونه برکت داشته... خدایا عشقی که اینجا جاری کردی چقدر باشکوهه... چقدر زیباست... خدایا شکرت...

معصومه؛ داوطلب فعال در خانه علم دروازه غار

اما یه نکته مهم از ادمین: این عکس رو دنیای کوچیک خونه علم ما گرفته. کی می دونه؟ دنیایی که شاید یه روز نمایشگاه عکساش رو توی یه گالری در شهر ونیز برپا کنه. آرزو بر ادمین پیج دروازه غار عیب نیست. تازه این آرزو برای بچه های خونه علمه. برای دخترمون دنیا. عکس صورت نازش رو هم کوچولو اون پایین گذاشتیم :)


۲۷ آذر ۹۱ ، ۱۳:۰۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سوختن...

سوختن...... شعله های آتش..... می سوزند و ما نظاره گر خاکسترشدن شان هستیم... امروز کودکی در کلاس درسش سوخت و هر روز و هر روز کودکی بر سر چهار راه... چه کسی جواب خواهدشد... هر روز کودکی را میبینم که می سوزد و فریادش در میان همهمه این شهر خاکس
تر نشین به خاموشی می رود و من می مانم و بهت این درد... پسرک از سرما به خود می لرزد و من از وحشت این زمانه بی رحم... کتک هر روزه پدر را به جان می خرد او باید هر روز و هر روز به خیابان های این شهر بیاید و از من و تو خواهش و التماس کند تا بر کف دستش سکه دلخوش کنکی بیاندازیم و به خود ببالیم که با همین یه سکه و اسکناس مهر در ما حلول کرده است و چه خیال باطلی... دخترک با چشمان گریان از من میخواهد او را به جای دوری ببرم جایی که هیچ کس نباشد او خسته است از پدر و مادری که با بی رحمی تمام کودکی را در او کشته اند نگاهش خسته است و خالی از شوق زندگی و گریزان از همه کس مجبور است کار کند ،خواهر و برادرهایش را نگهدارد ، درس را رها کند، کودکی را به فراموشی سپارد به جرم تولدی در شهری خاکستر نشین... شاید سیاهه نمایی هم برای روزگار ما دیگر واژه خنده داری شده است سیاهی هر روز بر ما فریاد می شود و ما چشمان خود را میبندیم تا در رویایمان رنگی دیگر را به تصویر کشیم غافل از آنیم که ما هم در این سیاهی سهیم هستیم و خود را به خواب زده ایم... وای بر آنانی که سیاهی را سوال نمی شوند و خود دلیل این تارکی اند...
---
محیا واحدی؛ خانه علم دروازه غار تهران


۲۳ آذر ۹۱ ، ۱۱:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک دانشجو؟ یک معلم داوطلب؟ یک بانوی ایرانی؟

یک دانشجو؟ یک معلم داوطلب؟ یک بانوی ایرانی؟
به راستی چه نامی برازنده این همه بزرگی و عشق است جز "انسان"؟
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر، کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست... گفتند یافت می نشود، جسته ایم ما... گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست...
«انسان عاشق همنوع در یکی از خانه های ایرانی جمعیت امام علی» و شاید عشق را هم باید از نو معنی کنیم.


۲۳ آذر ۹۱ ، ۱۱:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

رویای گرم محبت؛ مادری که هیچوقت نداشتم...


تابلوی نقاشی تلخ و شیرین (یه اثر کاملا متفاوت)

این جیب شلوار لی نیست! یه پتو هست که روی یه بچه کشیده شده...

نام اثر: «رویای گرم محبت؛ مادری که هیچوقت نداشتم»

مریم؛ 10 ساله از دروازه غار

این نقاشیِ مریم خانه ی ماست؛ مریم با همه ی سرمای زندگیش، از رویایی حرف میزنه گرم، رویایی که شاید برای خیلی از ما تصورش هم غیرقابل باور باشه که یه بچه آرزوش اینه که کاش مادری داشت که دوستش میداشت و موقع خواب پتو روی اون می کشید تا سرما نخوره... 

راستی این نقاشی فروشی نیست. اینو قاب می کنیم میزنیم دیوار خونه علم. می تونید بیآید از نزدیک ببینیدش.


۱۶ آذر ۹۱ ، ۱۶:۴۶ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خواب دیدم گرسنگی چندین روز ریشه‌کن شده!!!

عجب رویای شیرینی بود. در رویایم، سپیده‌دم با دوستان و همسایه‌ها میله و داربست‌های فلزی را از انبار آورده و شروع به کار هر ساله‌ی خود کردیم. بعد از سرِ هم کردن پایه‌ها و میله‌های سقف، چادرهای برزنتی را آوردند و در نهایت روکش پلاستیکی را روی بزرنت کشیدیم تا هنگام باران و برف در امان باشد. همه چیز با برنامه، یکی پس از دیگری و با همیاری انجام می‌شد.
فرش‌های شسته شده در تکیه پهن شد و دیوارها با پارچه‌های نواری به رنگ سیاه و سبز و با شعرهایی آراسته شد و بر درب ورودی، پرچم‌هایی در دو سو و میانه‌ی آن آویزان بود. غروب شده بود و هوا رو به تاریکی بود، که ناگهان چراغ‌ها روشن شد و صدای صلوات همه بلند شد که نشان دهنده‌ی پایان کار برقکار محله بود!
در حال آب پاشی جلوی هیات بودم که سیستم صوتی بکار افتاد. رادیو اذان پخش می‌کرد؛ "حیّ علی الفلاح" " حیّ علی الفلاح" "حیّ علی خیر العمل" " حیّ علی خیر العمل" ... 
همه به داخل آمدند. آقا رسول سینی پر از استکان چایی‌‌اش را آورد. چایی‌هایی با عطر و طعم خاص که خستگی همه را رفع کرد.

بعد از چند دقیقه حاج رضا رو به ما و با اشاره به اکبرآقا گفت: برای برنامه‌ی غذای نذری امسال نکته‌ای هست که اگر چند لحظه سکوت کنیم، اکبرآقا برایمان توضیح می‌دهد.

اکبرآقا مثل همیشه با آن چهره‌ی مصممی که دارد و همیشه بانی سازماندهی و جمع‌آوری کمک به اهالی محل را بعهده دارد سخنش را شروع کرد و گفت: امسال تصمیم گرفته‌ایم برای عزاداران و اهالی محل غذای نذری نپزیم!

پیش از آنکه تعجب ظاهر شده بر صورت دیگران با کلام به زبان آورده شود، با لبخندی که نشان از خوشنودی بود، ادامه داد: امسال با کمک شما غذاهای نذری را در بسته بندی با کودکان کار و دستفروش‌ها و نیازمندان سهیم می‌شویم. درخواست می‌کنم خودمان هم از همین امشب برویم و از خانواده و آشنایان و اهالی محل بخواهیم که نذرهایشان را نقدی به خیریه‌ی سرِ چهارراهِ دوم بدهند. شنیده‌ام که این موسسه برای کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست و کودکان کار و خیابان فعالیت می‌کند...
صحبت‌هایش آنقدر جدید بود که وقتی به پایان رسید همه در فکر فرو رفته بودند. نه صدای تاییدی بلند شد و نه اعتراضی شنیده شد.
در حال نگاه کردن به صورت بزرگترهای محل بودم و منتظر شنیدن دیدگاهشان، که با صدایی بلند از خواب بیدار شدم. در تاکسی بودم و هنگام غروب بود، پسرکی فال فروش را با لباسی نامناسب برای فصل سرما در میان ماشین‌های پشت خط عابرپیاده دیدم.
صدا، صدای بوق ماشین پشتی بود که فریاد میزد چراغ سبز روشن شده، ای بهت‌زده راه به منزل رسیدن باز است، بیدار شو...
---
آبان 1391 – محسن نامی
با سپاس از محسن برای ارسال این داستان برای خانه علم دروازه غار
۲۹ آبان ۹۱ ، ۰۷:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آبی




سولماز عاشق رنگ آبیه...آبی مثل آسمون....مثل دریا....مثل لباس سیندرلا.....مثل آرامش خونه علم....
مثل جمعیت امام علی
 
 
الناز از اعضاء

۲۷ آبان ۹۱ ، ۱۶:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

Unknown

معلم مرا میخواند که باید بیابی نور را در دل تاریکی .....باید معنای زیبایی را از دل زشتی بخوانی ... همیشه برایم سؤال بود چگونه....مگر میشود ....

امروز وجود معین است که ما را به نور می خواند در پهنای تاریکی دروازه غار .....فریبای ماست که چون گل نیلوفری زاده شده در مرداب ، زیبایی را در عمق زشتی برایمان به تصویر می کشد ......

در این خانه و کنارکودکانش ما به باور ممکن شدن تمام نا ممکن ها رسیدیم.....کودکی که تا دیروز نا آرام بود وبی اعتماد امروز آرام است و پر از شوق امدن به این خانه .....

۲۴ آبان ۹۱ ، ۱۰:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خانوم مهربون


امروز یه خانوم مهربون به خونه علم دروازه غار اومده بود. میگفت: من همون کسی هستم که همیشه توی فیس بوک از راه دور با شما در تماس بودم. میگفت: آرزوم بود که یه روز بیام ایران و این بچه ها رو از نزدیک ببینم.
ایشون یکی از هزاران ایرانی مهربونی هستند که اگرچه در گوشه دیگه ای از این کره خاکی زندگی می کنن، ولی مردم شون رو فراموش نکردن و قلب شون همیشه برای کودکان سرزمین مادری می تپه...
راستی این خانوم مهربون کلی سوغاتی هم برای بچه های خانه علم آورده بودند: لب تاپ، تلفن، یه عالمه لوازم التحریر و دستکش گرم و کلاه و شکلات و خیلی چیزای دیگه که بخشی از اونا رو توی این عکس می بینید.
همیشه شاد باشی ای بانوی ایرانی که دل بچه های ما رو شاد کردی.


۱۳ آبان ۹۱ ، ۱۷:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

انسانیت


انسانیت، مرز و بوم، نام و مقام، و دین و آیین نمی شناسد.

۱۳ آبان ۹۱ ، ۱۴:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰