۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات و دلنوشته‌ها» ثبت شده است

خاطرات تلخ و شیرین ما - زینب

پریروز رفته بودم توی محل که زینب را دیدم. گفت: «خانوم! می خوام بکشمت!» گفتم: «بکش خاله.»
یه دفعه محکم بغلم کرد! با خودم گفتم: «زینب، میشه هر روز منو بکشی خاله! کشتن تو عینه زنده کردنه»
این هفته سه شنبه که بچه های خونه علم را برده بودیم اردو، زینب هم باهامون اومد. یه مدت طولانی از آخرین باری که به خونه علم اومده بود می گذشت.
راستی امروز دوباره خودش اومد خونه علم. یه نیایش کوچیک داشتیم و بعد همه با هم دعا کردیم. زینب هم دعا کرد... دعا کرد که باباش اعتیادش را ترک کنه... پر از بغض بود.
یاد نیایش عاشقان افتادم... شبی که همه بچه های دانشجوی جمعیت توی پارک محله دروازه غار جمع شدیم و دعا کردیم. یاد نمازی که خوندیم افتادم و یاد بچه هایی که اون شب کنارمون بودن...
اون شب صدیقه بود که پیش ما بود و دوباره به خونه علم برگشت و امروز زینب دوباره کنارمون برگشته...
خدایا، به راستی که معجزه حضور تو، در لحظه لحظه بودن کنار این بچه ها برای ما معنی پیدا کرده... به راستی که تو در چشمان همین کودکان نشسته ای و به ما می نگری.

http://www.freeuploadsite.com/uploads/13708790651.jpg

 

۲۰ خرداد ۹۲ ، ۱۵:۴۶ ۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ما ایمان داریم...


امروز که لبخند خدا را بر لبان زیبایتان، و کارنامه قبولی مدرسه با بهترین نمرات را در دستان کوچکتان می بینم، چشم به روزنامه دیواری زیبایی که شما فرزندان خانه علم دروازه غار با عشق ساخته اید می دوزم، به یاد روزهای نه چندان دور گذشته می افتم و تنها خدای خودم را سپاس می گزارم؛ خدای این خانه را، خدای این محله را، خدای این شهر را، خدای این سرزمین را، خدای جمعیت امام علی خودمان را که در خانه های کودکان این سرزمین یافته ایمش...
و به یاد این جمله می افتم که خداوند هیچگاه کسی را تنها نمی گذارد. کافی است از خواب خود برخیزی و به دستان خویش بنگری و از خود برون آیی تا او را به تمامی و کمال شاهد باشی.
دختران عزیزمان، شما دلیلی هستید روشن، برای اینکه می شود این سرزمین را با دستان خودمان بسازیم. و نیز دلیلی برای ادامه این راه...
هنوز راه طولانی در پیش است، اما ایمان داریم که این راه به خانه خورشید می رسد.

http://www.freeuploadsite.com/uploads/13708007222.jpg

۱۹ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۵۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حداقل خودمون بدونیم...



هر موقعی از سال ، یکی از بازارها ، داغ داغ میشه و به قول معروف نونشون تو روغنه.

مثلا دم عید بازار آجیل فروشا جای سوزن انداختن نیست چون مردم برای عید آجیل میخوان.

یا بازار لوازم تحریری ها آخرای تابستون شلوغه شلوغه چون مردم برای بچه هاشون که اول مهر میخان برن مدرسه باید کیف و دفتر و مداد و.... بخرن.

یکی دیگه از بازار هایی که دم عید چراغش روشن میشه و رونق پیدا میکنه، بازار حاجی فیروزاس؛ که یه مراسم سنتی ایرانی هستش و الان هم این رسم به این صورت انجام میگیره که چند شب قبل از عید که مردم مشغول خرید کردن میشن و خیابونا شلوغ میشه حاجی فیروزا میان تو چهارراها ، خیابونا ، میدونا و ... شروع میکنن به رقصیدن و دایره و تمبک زدن.

مردم هم استقبال گرمی از حاجی فیروز میکنن ، خوششون میاد که حاجی فیروز میرقصه و دایره میزنه .

مردم همیشه دنبال شاد شدن هستن ، حالا که حاجی فیروز میاد و شادشون میکنه ، چی از این بهتر ، فقط در آخر احساس دلسوزی و هم نوع دوستی گل میکنه و به حاجی فیروز کمک میکنن.

حالا دیگه خیلی مهم نیست که کی پشت این چهره سیاه هست یا سن و سالش چقدره ، اصلا حاجی فیروز باید اینجا باشه یا نه ، اینکه این بچه ی سیاه چهره الان کجاها میتونسته باشه و نیست ، اینکه قانون ممنوعیت کار کودکان چطوریه و ...

در آخر هم ترکیبی از حسِ شادیِ پس از تماشای یک رقص ریتمیک و دلسوزی برای سیاه چهره ی قرمزپوش و رضایت از حس هم نوع دوستی و دستگیری از به ضعف کشیده شده نتیجش این میشه که ....

دو هفته مهد کودک خونه علم دروازه غار هیچ بچه ای رو به خودش ندیده باشه و خالی خالی باشه.

بچه هایی که رفته اند صورت سیاه کنند چرا که مشتری منتظر است و بازار داغ داغ ... .

محمدجواد ، از اعضای خونه علم

۱۵ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۲۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - نخستین روز



اوایل شروع کارمه.
امروز شاگردم نیومده و پرویز هم معلم نداره و من به جاش رفتم سر کلاس...
پرویز همش میپرسه معلم خودش چرا نمیاد؟!
وسط کلاس برای بچه ها میوه آوردند. پرویز همش میگه خاله تو هم بردار. باید بخوری...!!!
داشتم به یه خاله ی دیگه میگفتم: «پاهام سرده و یخ کردم.» بلافاصله پرویز بلند شد و رفت برام بخاری برقی آورد گذاشت پایین پاهام...!!!
کم آوردم... خیلی زیاد...
این بچه ها پر از عشق و محبت اند و من حالا می فهمم هر چقدر هم بهشون محبت کنم و عشق بورزم یک قطره ام تو یک دریا . . . . . . .
من خدا را در نگاه آنهایی دیدم که خود نیازمند محبت بودند اما باز محبت کردند...
مرد کوچک دوستت دارم...


۱۵ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۲۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - حاجی فیروز یا سیاهی روزگار بر چهره کودکی


هیاهویی در شهر برپاست هم سن و سالانت شادند چرا که بوی عید
و لباس نو می آید...
ولی کودکم تو در چه حالی؟! در گنجه ای خاک خورده را باز میکنی و لباس قرمز خوش رنگی را که شاید برای تو دیگر زیباترین رنگ دنیا نباشد بیرون می آوری. بر اندام نحیفت می پوشانی و صورتت را سیاه میکنی . باز هم تو حاجی فیروز شهرم شدی...
در میان هیا هوی کودکان همسالت گم میشوی و با لبخند که شاید
تلخ ترین لبخند باشد , شعر میخوانی و این داستان هر سال ادامه خواهد داشت...
کاش در میان هیاهوی این روزهای شهرم کسی هم از تو یاد کند و دستی مهربان سیاهی های روزگار را از صورتت پاک کند!!

۱۵ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - نازی کوچولو، معلمی به بزرگی یک پیامبر


خاطرات تلخ و شیرین ما - نازی کوچولو، معلمی به بزرگی یک پیامبر
---
وقتی وارد خونه علم شدم خوشحال بودم که میتونم کاری کنم و مفید باشم ، میتونم حتی خیلی کم چیزی به بچه ها یاد بدم ، اما هیچ وقت فکر نمیکردم جای ما عوض بشه و اونها معلمم بشن.
هر روز که میگذره یه درس تازه میگیرم . 
یادمه یه روز نازی تو کلاس کار آفرینی رنگش تموم شد به دو تا از دوستاش گفت تا بهش رنگ بدن ، دوستاش بهش گفتن الان معلم برات رنگ میاره ولی نازی اصرار داشت که تا معلم بیاد اونها بهش رنگ بدن ، من بهش گفتم نازی جان صبر کن الان معلمت برات رنگ میاره و دوستاشم بهش گفتن که صبر کنه تا معلمش رنگ بیاره ، اما نازی ناراحت شد ،همین موقع معلمش اومد و رنگاش رو بهش داد ، چند دقیقه بعد رنگ دوستاش تموم شد و از من رنگ خواستن تا خواستم برم براشون رنگ بریزم ، نازی که هنوز اخماش تو هم بود رو کرد به دوستاش و گفت بیاین از رنگای من بردارین . اینجا بود که واقعا از خودم خجالت کشیدم .
نازی کوچولو جدا به من یه درس بزرگ داد، بخشش و مهربونی.
---
شراره؛ از اعضای خانه علم دروازه غار

۰۴ اسفند ۹۱ ، ۰۸:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دنیا کوچولوی عکاس، خودش سوژه عکاس ما شد!


آموزش و تمرین عکاسی دنیا در خانه علم

این روزها دنیا برای خودش خاطراتی می سازه... براش دعا کنیم که به آرزوهاش

برسه...


۱۰ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۴۱ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - آرزوهای بزرگ معین!

داشت با تلفن حرف میزد صداش به گوش می رسید... با برادراش که توی کانون اصلاح و تربیت روزگار میگذرونه حرف میزد. میگفت مدرسه ام... خونه علم رو اینجوری توصیف میکرد...
از احوالش به برادر میگفت: میرم سر کار، میام خونه علم برای شطرنج... میخوام برم تیم ملی...
آخ که چقدر که پر از امیدی، چقدر ایمان داری به راهت...
آره پسرک، ما همگی باور داریم که تو یه روز از همین روزا قهرمان شطرنج میشی...
روزی رو به خاطره ام آوردی که بهم گفتی منو 4 ماه دیگه تلویزیون نشون میده.
و همچنان از اوضاع به برادر میگفت... از مادر... میگفت مامان میخواد از شنبه ترک کنه.
به خودم گفتم کاش این شنبه زودتر بیآد.

تو درس بزرگی به ما دادی... و چقدر ما کوچیک و ناتوانیم در مقابل تو...
تو شدی معلم ما و استقامت رو برامون معنی کردی... تو با تمام کوچک بودنت درس بزرگی به ما دادی. به ما آموختی که آرزوهای بزرگ دست یافتنی هستند، فقط یه کمی ایمان لازمه.
---
الناز؛ از اعضای خونه علم دروازه غار


۳۰ دی ۹۱ ، ۱۴:۱۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - معلمی که درس دوست داشتن می داد.

روز جمعه سر تمرین فوتبال تیم بچه های دروازه غار بودم. یکی از بچه ها در حالی که داشت به سمت آبخوری می رفت، وقتی پیش من رسید برای چند لحظه کوتاه توقف کرد و با عشق گفت: «عمو خیلی دوست داریم.»
حتی نموند تا جوابش رو بدم. با همون سرعتی که قبلش داشت حرکت می کرد به راه خودش ادامه داد...
از اون لحظه تا حالا همه اش به خودم میگم: «چقدر زیباست که یه نفر اینطور بی دریغ و بی دلیل هیچ خواهشی دوستت داشته باشه. درست مثل ابری که بی دریغ می باره یا خورشید که بی دریغ می تابه...
اما یه چیز مهمتری هم ذهنم رو درگیر کرده و اون این که معلم کوچک من در روز جمعه چقدر زیبا معنای دوست داشتن بی دریغ و بدون چشم داشت رو بهم آموخت...
همون طور که معلم بزرگترم هم قبلا گفته بود: «بیآین هر کدوم مون داد شیم، فریاد شیم، یه گوشه بریم، دعا کنیم زنده باشیم، به سان خورشید در زندگی یکی کودک... تک افتاده و خسته... آنجا که صبر می خواد، آنجا که استقامت می خواد، آنجا که ایستاده و فقط یه خورشید می خواد... زلال باشیم در کلام مون همچون آب، نجات بخش و شفابخش برای یک انسان، زیبا باشیم مثل آسمان»
آره بیآید خورشید باشیم بتابیم به سرزمین مون؛ ابر باشیم بباریم برای همه مردم مون و زیبایی رو بیآفرینیم بدون اینکه چیزی طلب کنیم. بیآید فقط عاشق باشیم، عاشق مردم مون، عاشق سرزمین مون، عاشق.

۳۰ دی ۹۱ ، ۱۴:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

Unknown


«معلم تو آن کودک است...»

 تا بیآموزی و بدانی که عشق یعنی چه.

۲۶ دی ۹۱ ، ۱۸:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰