۲۱ مطلب در آبان ۱۳۹۱ ثبت شده است

خواب دیدم گرسنگی چندین روز ریشه‌کن شده!!!

عجب رویای شیرینی بود. در رویایم، سپیده‌دم با دوستان و همسایه‌ها میله و داربست‌های فلزی را از انبار آورده و شروع به کار هر ساله‌ی خود کردیم. بعد از سرِ هم کردن پایه‌ها و میله‌های سقف، چادرهای برزنتی را آوردند و در نهایت روکش پلاستیکی را روی بزرنت کشیدیم تا هنگام باران و برف در امان باشد. همه چیز با برنامه، یکی پس از دیگری و با همیاری انجام می‌شد.
فرش‌های شسته شده در تکیه پهن شد و دیوارها با پارچه‌های نواری به رنگ سیاه و سبز و با شعرهایی آراسته شد و بر درب ورودی، پرچم‌هایی در دو سو و میانه‌ی آن آویزان بود. غروب شده بود و هوا رو به تاریکی بود، که ناگهان چراغ‌ها روشن شد و صدای صلوات همه بلند شد که نشان دهنده‌ی پایان کار برقکار محله بود!
در حال آب پاشی جلوی هیات بودم که سیستم صوتی بکار افتاد. رادیو اذان پخش می‌کرد؛ "حیّ علی الفلاح" " حیّ علی الفلاح" "حیّ علی خیر العمل" " حیّ علی خیر العمل" ... 
همه به داخل آمدند. آقا رسول سینی پر از استکان چایی‌‌اش را آورد. چایی‌هایی با عطر و طعم خاص که خستگی همه را رفع کرد.

بعد از چند دقیقه حاج رضا رو به ما و با اشاره به اکبرآقا گفت: برای برنامه‌ی غذای نذری امسال نکته‌ای هست که اگر چند لحظه سکوت کنیم، اکبرآقا برایمان توضیح می‌دهد.

اکبرآقا مثل همیشه با آن چهره‌ی مصممی که دارد و همیشه بانی سازماندهی و جمع‌آوری کمک به اهالی محل را بعهده دارد سخنش را شروع کرد و گفت: امسال تصمیم گرفته‌ایم برای عزاداران و اهالی محل غذای نذری نپزیم!

پیش از آنکه تعجب ظاهر شده بر صورت دیگران با کلام به زبان آورده شود، با لبخندی که نشان از خوشنودی بود، ادامه داد: امسال با کمک شما غذاهای نذری را در بسته بندی با کودکان کار و دستفروش‌ها و نیازمندان سهیم می‌شویم. درخواست می‌کنم خودمان هم از همین امشب برویم و از خانواده و آشنایان و اهالی محل بخواهیم که نذرهایشان را نقدی به خیریه‌ی سرِ چهارراهِ دوم بدهند. شنیده‌ام که این موسسه برای کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست و کودکان کار و خیابان فعالیت می‌کند...
صحبت‌هایش آنقدر جدید بود که وقتی به پایان رسید همه در فکر فرو رفته بودند. نه صدای تاییدی بلند شد و نه اعتراضی شنیده شد.
در حال نگاه کردن به صورت بزرگترهای محل بودم و منتظر شنیدن دیدگاهشان، که با صدایی بلند از خواب بیدار شدم. در تاکسی بودم و هنگام غروب بود، پسرکی فال فروش را با لباسی نامناسب برای فصل سرما در میان ماشین‌های پشت خط عابرپیاده دیدم.
صدا، صدای بوق ماشین پشتی بود که فریاد میزد چراغ سبز روشن شده، ای بهت‌زده راه به منزل رسیدن باز است، بیدار شو...
---
آبان 1391 – محسن نامی
با سپاس از محسن برای ارسال این داستان برای خانه علم دروازه غار
۲۹ آبان ۹۱ ، ۰۷:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آبی




سولماز عاشق رنگ آبیه...آبی مثل آسمون....مثل دریا....مثل لباس سیندرلا.....مثل آرامش خونه علم....
مثل جمعیت امام علی
 
 
الناز از اعضاء

۲۷ آبان ۹۱ ، ۱۶:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چهار فصل


کاردستی پیمان ...

حالا دیگه برای پیمان پسری درمحله دروازه غار تهران بهار..تابستان...پاییز...و زمستان... معنا داره

۲۴ آبان ۹۱ ، ۱۰:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

Unknown

معلم مرا میخواند که باید بیابی نور را در دل تاریکی .....باید معنای زیبایی را از دل زشتی بخوانی ... همیشه برایم سؤال بود چگونه....مگر میشود ....

امروز وجود معین است که ما را به نور می خواند در پهنای تاریکی دروازه غار .....فریبای ماست که چون گل نیلوفری زاده شده در مرداب ، زیبایی را در عمق زشتی برایمان به تصویر می کشد ......

در این خانه و کنارکودکانش ما به باور ممکن شدن تمام نا ممکن ها رسیدیم.....کودکی که تا دیروز نا آرام بود وبی اعتماد امروز آرام است و پر از شوق امدن به این خانه .....

۲۴ آبان ۹۱ ، ۱۰:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

فروش دائمی به نفع خانه علم دروازه غار


*یه خبر ویژه - فروش دائمی به نفع خانه علم دروازه غار*

یک فرصت استثنائی برای خرید کسیه های دوستدار محیط زیست؛ مزین به هنر دستان هنرمندان کوچک خانه علم

دوخته شده توسط بانوان سرپرست خانوار و نقاشی شده به دستان هنرمندان کوچک خانه علم دروازه غار تهران (کودکان کار و خیابان دیروز، هنرمندان باسواد امروز)

---

در تمام روزهای هفته برای سفارش این محصول با 23051110، 55895759؛ 09396007178 تماس بگیرید.

---

قابل ارسال به تمام نقاط ایران و جهان بسته به سفارش شما.

قابل تهیه در ابعاد و طرح های متنوع بسته به سفارش شما.

قابلیت چاپ آنچه شما می خواهید بر روی کیسه ها به صورت سفارشی. (قابل تهیه عمده به سفارش شرکت ها و سازمانها در هر تعداد)

---

خانه علم دروازه غار؛ حامی کودکان کار محروم از تحصیل...

www.facebook.com/darvazeghar

آدرس: تهران، خیابان شوش، متروی شوش، خیابان خیام جنوبی، کوچه آذر، بن بست چهارم، پ1


۲۰ آبان ۹۱ ، ۱۶:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بازارچه

امروزجمعه از ساعت 10 صبح تا 8 شب
ما هم اینجا در این بازارچه خیریه حاضر هستیم و محصولات مان را به نفع خانه علم دروازه غار و جمعیت امام علی در یکی از میزهای بازارچه به فروش گذاشته ایم
Tehran- Zaferaniye, Ejazi, Mina, Kooh Daman, Mahdavi International school
تهران، زعفرانیه، ایجازی، مینا، کوه دامان، مدرسه بین المللی مهدوی
منتظر دیدار شما هستیم
۱۹ آبان ۹۱ ، ۰۷:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

قایقم هدیه به تو...



قایقم هدیه به تو... قایق را به اب بیانداز...پارو بزن...امواج پر تلاطم است...دریا طوفانی است... دورم کن از تاریکی...از ظلمت...از ظلم...از جور...از اعتیاد...از فساد...فحشا...تا با هم به ساحل امن عشق...ازادگی...نور و یگانگی برسیم... اری کودکم...با هم به نور خواهیم رسید لبخندت...برق نگاهت...چشمان پر امیدت...توانی است بر بازوان نا توانم... زهرا لاسجردی از اعضای مهد خانه علم‬ 

۱۷ آبان ۹۱ ، ۱۴:۳۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سیاوش



سیاوش به من رو کرد و گفت: «عمو من خیلی این بارسا رو دوس دارم. دارم نقاشیشو میکشم، شماره این مسیه چنده؟ میشه شماره دروازه بانو بذارم 80؟ عمو هفتو به اینگیلیسی چجوری مینویسن؟» منم سمت راست بالای صفحه براش نوشتم.

«عمو یازده تا بازیکن بکشم کافیه؟ یا ذخیره هارو هم بکشم؟» گفتم اگه تو کاغذ جا میشه بکش.

گفت: نه یدونه مسیو بکشم کافیه... تازه نقاشیو که کشیدم تموم شد باید بزنیش به دیوارا گفته باشم..

---

حامد نخجوانی؛ از اعضای خانه علم دروازه غار


۱۷ آبان ۹۱ ، ۱۴:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خانوم مهربون


امروز یه خانوم مهربون به خونه علم دروازه غار اومده بود. میگفت: من همون کسی هستم که همیشه توی فیس بوک از راه دور با شما در تماس بودم. میگفت: آرزوم بود که یه روز بیام ایران و این بچه ها رو از نزدیک ببینم.
ایشون یکی از هزاران ایرانی مهربونی هستند که اگرچه در گوشه دیگه ای از این کره خاکی زندگی می کنن، ولی مردم شون رو فراموش نکردن و قلب شون همیشه برای کودکان سرزمین مادری می تپه...
راستی این خانوم مهربون کلی سوغاتی هم برای بچه های خانه علم آورده بودند: لب تاپ، تلفن، یه عالمه لوازم التحریر و دستکش گرم و کلاه و شکلات و خیلی چیزای دیگه که بخشی از اونا رو توی این عکس می بینید.
همیشه شاد باشی ای بانوی ایرانی که دل بچه های ما رو شاد کردی.


۱۳ آبان ۹۱ ، ۱۷:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

انسانیت


انسانیت، مرز و بوم، نام و مقام، و دین و آیین نمی شناسد.

۱۳ آبان ۹۱ ، ۱۴:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰