۲۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

خاطره - دلنوشته های یک داوطلب



مهد کودک خانه علم برای کودکان دروازه غار فرصتی است برای با هم بودن ، شاد بودن، خطی به یادگار کشیدن، خط خطی کردن.

کودکم اینجا یاد می گیرد باید کاغذ سفید را خط خطی کرد، نباید اجازه داد خطهای سیاه ، سفیدی قلب را پر کند.

اینجا اگر قطعات پازل را کنار هم می چیند، یاد میگیرد که زندگی پازلی است پر از قطعات گم شده ، که باید آنها را پیدا کرد و درست سرجای خود قرارداد.

یاد میگیرد اگر نبودِ آغوش پر مهر مادر و مردانگی پدر، پازل زندگی اش را به هم ریخته است، شاید بتوان آن را با آغوش پر مهر مربی اش کامل کرد، شاید....

او می آید تا یاد بگیرد ، اما درسی بزرگ به ما می دهد.

می آموزد چگونه کودکی در خانه ای است که خالی از مهر مادر است، که پر از درد است ، پر از دود است.

چگونه میشود با همه کودکی درک کرد فقر را، اعتیاد پدر را ، اعتیاد مادر را و نامردی زمانه را. چگونه می شود این همه درد داشت اما بازهم مهربان بود؟!

او یاد میگیرد اما من هم چنان در حیرتم...

---

زهرا ن، معلم داوطلب خانه علم

۱۴ خرداد ۹۱ ، ۲۰:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نمایشگاه نقاشی کودکان کار تحت پوشش خانه علم دروازه غار - اردیبهشت 91 - خانه هنر


لطفا آلبوم کامل عکس ها را در ادامه مطلب مشاهده نمائید.

ادامه مطلب...
۱۳ خرداد ۹۱ ، ۱۷:۳۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آغاز به کار ساختمان خانه علم جدید



لطفا آلبوم کامل عکس ها را در ادامه مطلب مشاهده نمائید.

ادامه مطلب...
۱۳ خرداد ۹۱ ، ۱۷:۲۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خانه علم در دلنوشته های یک دوست و عکس های ایشان از یک روز زندگی در کنار کودکان خانه علم دروازه غار



فرشته هایی که گم کرده ایم در این شهر شلوغ و سیاه و بی رحم ، میان دلمشغولی ها و خودخواهی هایمان ، بین دود و درد و سرب و سیاهی ، زیر دست و پای گرگ ها ، له می شوند و ما هم از رویشان رد میشویم و صدای خرد شدنشان را نمی شنویم که درد می کشند که همه ی زشتی های این دنیا را خیلی زودتر از آنکه باید با چشمهای زیبایشان تماشا می کنند ، می ترسند ، غمگین می شوند ، ساکت می شوند ، گم می شوند ! گم می شوند در هیاهوی شهر افسرده و در چشم های آدم های دلمُرده ! گم می شوند و ما می خندیم ، گم می شوند .... درد می کشند ! آدم ها ... آدم های خوب .... سر که برگردانید فرشته های سپیدی را می بینید که از دود ماشین ها سیاهی بر صورتشان نشسته و رد اشک هایشان است که تو را می رساند به لبان خشک و زخمیشان که ، که نمک می زنیم بر دردهایشان با همه ی بی تفاوتی هایمان .....ا منحنی زیبای لبانشان در آن هنگام که تو را می بیند و برق نگاهشان که میگیرد ات اگر کمی و فقط کمی دل داشته باشی ، کمی دلی برایت مانده باشند .... در این هم سنگدلی ... و دهانشان که جز به سلام باز نمی شوند پیش از آنکه از بُهت درآیی و به خودت بیایی ! پیش از آنکه بخواهی بغضت را بشکنی و ابر بهار شوی برای این همه بی کسی خودت ! بغضی که انگار هزار هزار سال است روی گلویت مانده ، از اولین کودکی که درد کشید ، که گم شد ! سلام می کنند و انگار نیرویی همه ی بغضت را می دزدد و اشکت را میان سیاهی چشمهایت چنان پنهان می کند که انگار اصلا همه چیز خوب است ! همه چیز همان است که خدا می خواسته از روز اول باشد ، از همان روزی که من را و تو را آفرید ... این فرشته ها گمشده های زندگی بی روح و تکراری و حزین من و توانند . کمی بیشتر نگاهشان کنیم ، که ما محتاج تریم به بودنشان تا آنها .....

---

نازنین زهرا؛ از اعضای داوطلب فعال در خانه علم

۱۳ خرداد ۹۱ ، ۱۷:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

اجرای سرود ای ایران توسط گروه سرود خانه علم دروازه غار تهران



گروه سرود خانه علم دروازه غار تهران در تاریخ 6 خرداد 1391 به مناسبت دومین سالگرد ثبت جهانی جمعیت در شورای امور اقصادی اجتماعی سازمان ملل متحد، به اجرای سرود ای ایران در خانه هنر جمعیت پرداخت. این کودکان همچنین از دیدن نمایشگاه نقاشی های خودشان بر دیوارهای خانه هنر شگفت زده و شادمان شده بودند.

۰۷ خرداد ۹۱ ، ۱۶:۲۶ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بازی های دوستانه 6 خرد اد 91 ؛در دروازه غار به مناسبت دومین سالگرد ثبت جهانی جمعیت



لطفا آلبوم کامل را در ادامه مطلب مشاهده نمائید.

ادامه مطلب...
۰۷ خرداد ۹۱ ، ۰۷:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلنوشته - پاک کردن صورت مساله


محله ما ،دروازه غار چهار پارک دارد که کوچکترینش پارک هرندی است. تا چندی پیش این پارک با اینکه کنار خیابان اصلی شهید هرندی قرار داشت و دارد، مرکز فساد و اعتیاد بود. نمیدانم مسئولان محترم چطور شد که به فکر پاک سازی این پارک افتادند ،ولی خوشبختانه از یک ماه پیش با حضور دائمی پلیس در پارک، ما دیگه فساد و اعتیادی در این پارک نمیبینیم و ما هم از این اقدام مسئولان صمیمانه تشکر میکنیم که این پارک را جایی برای بچه ها پارک کردند. ولی یک سوال اینجا پیش می آید و اینکه آن همه معتاد و مفسد کجا رفتن؟ جوابش خیلی ساده است همه بین سه پارک بزرگتر پخش شدند و هرکدام قسمتی از پارک را تصرف کردند و کار خود را با وسعت بیشتری انجام می دهند و مشغول فاسد کردن پارک های جدیدی هستند. ای کاش مسولان یک فکر اساسی می کردند و اینقدر معتادان و مواد فروشان را جابه جا نمیکردند و صورت مساله را پاک نمیکردند و به راستی حلش می کردند. ای کاش یک مکانی را درست میکردند که تمام معتادان و کارتن خواب ها را در آنجا ساماندهی می کردند و موقعیتی را برایشان فراهم می کردند که آنهایی که واقعا دوست دارند ترک کنند و به جامعه بازگردند را کمکشان کنند و به جامعه بازگردانند... البته طرح های زیادی میتوان برای حل این مشکل داد و اگر این طرح هزینه و انرژی زیادی ببرد مطمئناً از این هزینه سنگین اقتصادی و اجتماعی که الان دارد بر دوش جامعه می گذارد، خیلی کمتر است. 

---

مسعود، از اعضای خانه علم

۰۶ خرداد ۹۱ ، ۰۶:۳۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - تنهایی امیرحسین در شب عید


شب عید بود درست مثل داستان.

با خوشحالی به سمت مترو می رفتیم که او را دیدیم ، خوابیده بود کنار خیابان ، معصوم ؛ معصوم تر از دخترک کبریت فروش !

با این که بهار بود هوا به سردی آن شب نحس دختر کبریت فروش بود!

پسرک دستمال فروش ما 5-6 سال بیشتر نداشت . گیج خواب بود یا افیون؟ نمی دانم . آن قدر که برای متوجه کردنش به حرف هایمان، داد می زدیم مگر دریابد . گنگ جواب میداد . کمی که به حال خود آمد. وحشت جای آن گیجی را گرفت. ترس در عمق چشمان زیبایش دیده می شد و با حجابی از اشک می کوشید آن را بپوشاند، مگر برای ما غریبه ها هویدا نشود!

تلاش کردیم اطمینانش را جلب کنیم و پرسیدم چرا این جایی؟ با که آمدی؟؟ و...؟؟ جواب ها این بود :

پدرم مرده ، با مادرم آمده ام ، می آید دنبالم . یک برادر 2 ساله دارم. در شوش زندگی می کنم.

برای این یک خط اطلاعات ساعتی تلاش کردیم تا به حرف آید می خواستیم برسانیمش خانه اش ، قبول نکرد . خواستیم ما را پیش مادرش ببرد با همان ترسی که گویا از بین نمی رفت گفت خودم می روم شما نیایید . پرسیدم مادرت ما را ببیند عصبانی می شود سری به علامت مثبت تکان داد با بغضی در انتظار شکستن!! بعد از مدتی جست و جو بالاخره مادر را با طفل 2 ساله ای در بغل مشغول گدایی یافتیم . ابتدا منکر مادری او بود اندکی بعد با نگاه به او حرف خود را تغییر داد و ما را در این شک که او را کرایه کرده گذاشت!!! با مادر که حرف میزدیم مردم جمع شدند ؛ صدایمان که بالاتر رفت 2 سرباز هم آمدند . صدا که بلند شود جمعی به نظاره می آیند ، اما که فریاد اول را بلند می کند ؟؟؟ همه آنهایی که جمع شدند همان هایی بودند که او را دیده و عبور کرده بودند؛ شب عید بود درست مثل داستان دخترک کبریت فروش.

صدا که بلند شد همه خواب زدگان به دنبال علت بلندی آن صدایی بودند که چرتشان را به هم زده بود ، بود. اندکی هم صدا شدند وعده ای ملول از این بیداری لحظه ای سریع تر عبور کردند تا شب عیدشان ثانیه ای تلخ نشود از تلخی زندگی یک کودک! نمی دانستم از خواب بی خیالی جماعت ملول باشم یا خواب گوشه خیابان کزکرده امیرحسین!! بی شک اولی اگر نبود دومی رخ نمی داد .

چهره معصوم امیرحسین با ترس از غریبه هایی که رحمی بر او نمی کنند ، عبور می کنند و گاهی نیشی می زنند و مادر آشنای غریبه ای که تنهایی ، غربت و ترس او را نمی بیند و رهایش کرده از جلوی چشمان به خواب رفته ام کنار نمی رود ، چشمانی که هر چه می بیند بیدار نمی شوند. صورت پاک و بی آلایش کودکانه اش با سوال های زیادی از چرایی غربتش که گویا پاسخشان را در چهره ما یافته بود، مرا بر آن میدارد که بخوانم: خدایا، بیداری را روزی و عیدی امسال من و همراهانم کن باشد که فریاد بلند شده اول باشیم!

---

روژین ک

---

عکس: جشن پیام مهر دروازه غار تابستان 1389

۰۴ خرداد ۹۱ ، ۰۵:۳۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

گزارش تصویری از تمرینات تیم فوتبال خانه علم دروازه غار


۰۲ خرداد ۹۱ ، ۰۵:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - پیمان



از وقتی وارد شده بود یک لحظه آرام بود یک لحظه ناآرام. یکدفعه می‌آمد همه جا را به هم می‌ریخت؛ چند دقیقه بعد می‌‌آمد عذرخواهی و می‌خواست دوباره مرتب کند. یکبار می‌آمد داد و فریاد راه می‌انداخت و بچه ها را می‌ترساند و چند دقیقه بعد....با اینکه امروز برای ناهار بچه ها و دیگر کارها به ما کمک کرده بود ولی بیشتر از کمک دردسر ایجاد کرده بود. وقتی آخر ساعت بچه‌ها تعطیل شدند و رفتند خانه، سر جایش نشسته و بود و می‌گفت از اینجا نمی‌رم! و بعد همۀ جزوۀ درسی آموزشی عمو خیاط را پرت کرد روی زمین و به هم ریخت. داشتم برگه ها را به ترتیب مرتب می‌کردم و در عین حال سعی داشتم اذیتهایش را جدی نگیرم و برعکس سعی داشتم به او بفهمانم این کارها ضرری برای کسی جز خود او ندارد!
بلند بلند شماره صفحات را می‌خواندم و مرتب می‌کردم. به صفحاتی که زیر دست او بود اشاره کردم و گفتم: پیمان صفحۀ 70 به بعد پیش تو نیست؟ اصلاً برایم بخوان چه صفحه ای زیر دست توست؟ کمی هاج و واج به من و صفحه های زیر دستش نگاه کرد بعد شروع کرد به زیر و رو کردن و بالا و پایین کردن صفحات، اون هم سر و ته! اینکار را عمداً انجام نمی‌داد بلکه به خاطر این بود که اصلاً نمی‌دانست آنجا چه نوشته‌اند. اصلاً بلد نبود کلمات را بخواند. دوباره پرسیدم اول صفحۀ چنده؟ قیافه اش دیدنی بود! بریده بریده و با صدای آرام ناشی از استیصال گفت : یه دونه 1، یه دونه 0 با یه دونه 7، می‌شه چند؟ در دلم خندیدم و گفتم 107! مثل قلدری که کرک و پرش ریخته باشد بازوان پنبه‌ای‌اش فرو ریخته بود! او با چهارده سال سن و این همه ادعا و سر و صدا حتی نمی‌توانست یک عدد را بخواند. جای تعجب بود، چون بچه های بالای ده سال اینجا شمارش را خوب بلدند. حالا نوبت من بود! با تاکید خاصی گفتم: تو که باید عددها را خوب بلد باشی! راستی چند سالت بود؟ بچه های کوچکتر از تو که اومدن اینجا خوندن و نوشتن بلد نبودند ولی الان دارن یاد می‌گیرن! تو بلد نیستی؟ مگر برای همین نیامده‌ای اینجا؟ نگاهم کرد و گفت: نمی‌دونم! بعد آرام برگه ها را به سویم دراز کرد و گفت من بلد نیستم، خودت مرتب کن! گرچه بعد از آن دوباره به کارهای خود ادامه داد ولی امیدوار بودم در همان چند لحظه به ضعفهای بی سواد بودن کمی فکر کرده باشد.
---
زهرا ن؛ معلم داوطلب خانه علم

۰۱ خرداد ۹۱ ، ۰۵:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰