۱۹ مطلب در دی ۱۳۹۰ ثبت شده است

خاطرات تلخ و شیرین ما - فاطمه کوچولو هم به خانه علم آمد...



فاطمه رو برای اولین بار توی جشن روز کودک دیدم خیلی ناز و خوشگل بود بهش گفتم ما یه خونه علم داریم دوست داری بیای اونجا نقاشی کنی ، کاردستی درست کنی .... خوشحال شد 
خیلی منتظرش شدم ولی نیومد تا اینکه یه روز تو خونه فریبا اینا دیدمش بهش گفتم خاله چرا نیومدی معصومانه بهم نگاه کرد و آروم گفت مامانم نمیذاره رفتم در خونشون تا اجازشو از مادرش بگیرم فهمیدم مادرش بارداره و شدیدا بیمار. پدرشم رهاشون کرده بود ...وضعیت خونشون خوب نبود ..........بازم ...
گذشت تا اینکه وفتی امروز وارد خونه علم شدم فاطمه رو دیدم که با یه لبخند خوشگل داشت نگام میکرد بهم گفت خاله خودم اومدم تنهای تنها ،راهو بلد بودم...
ابن لحظه ها برام با ارزش و بی انتهاست شاید قبلا گفتم اما درونم بهم میگه باید گفت هزاران بار باید گفت ....
با حضور این بچه ها با وجودی مالامال از عشق تو خونه علم حضور خدارو کنارم حس میکنم اون قدر نزدیک که میخوام فریادش بزنم....
محیا واحدی کمال
۲۹ دی ۹۰ ، ۰۶:۲۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

افتتاح کلاس درس روزهای یکشنبه و سه شنبه برای بچه های عضو تیم فوتبال


دیروز یکشنبه نخستین جلسه کلاس درس پسرهای بزرگتر عضو تیم فوتبال خانه علم دروازه غار برگزار شد. از این به بعد یکشنبه ها و سه شنبه ها هم خانه علم باز خواهد بود.
نکته خیلی جالبی دیروز اتفاق افتاد و اون این بود که طبق برنامه قبلی قرار بود روزهای یک شنبه و سه شنبه بچه های دیگه تعطیل باشند و ما فکر می کردیم که چون ما نمیرویم، آنها هم روزهای یکشنبه نمی آیند، ولی دیروز فهمیدیم که اونا همیشه هر وقت بتونن میآن، چون عاشق اومدن و بودن توی خانه علم هستند.
راستی بچه هایی که از این بعد روزهای یکشنبه و سه شنبه به خونه علم میآن هم خیلی عالی بودند، و راضی کننده بود. ما فکر نمی کردیم در روز اول برگزاری کلاس های درس در روزهای یکشنبه و سه شنبه برای بچه های تیم فوتبال با چنین استقبالی از طرف بچه ها مواجه بشیم. دیروز 13 بچه جدید برای حضور در کلاس اومده بودند.
خدایا شکرت و به ما همت بده و اینکه بتونیم هرچه بهتر به وظیفه ای که به عنوان یک انسان در جامعه مان داریم عمل کنیم.
امروز بودن ما در بودن این بچه ها معنی پیدا کرده است.

۲۶ دی ۹۰ ، ۰۶:۵۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شعر هیچ کس نیست - تقدیم به ساحله عزیزمان...


تقدیم به ساحله عزیزمان...
هیچ کس نیست!


هیچ کس نیست
هیچ کس...
صدای باد می آید
و بوی خاک...
بوی خاک و آب می آید!
شبیه نم نم باران!
ولی نه ابر و نه باران!
نه! باران نیست،
ابری نیست.
صدا پس چیست؟
جلوتر می روم
شاید بدانم کیست؟
صدای گریه و زاریست...
صدای کودکی در باد می پیچد...
صدای کودکی تنها
صدای کودکی بی کس!
صدای گریه اش در باد پیچیده است.
که هستی تو...؟
«منم،
من،
کودک ایرانی تنها.
منم،
من کودک کارم.
نمی دانم چرا مادر ندارم؟
و یا بابا نمی بینی کنارم؟
من اینجا در میانِ مردمانِ خواب این کوچه، هویت هم ندارم!
کی ام من؟ یا گناه ام چیست؟
این را هم نمی دانم...
من اما خوب می دانم که تا امشب اگر بی پول برگردم،
خدا می داند و هم من، که چون باشد سرانجامم...»
سرانجامش؟
حقوقی نیست!
حقی نیست!
خدا پس کیست؟
چرا او نیست؟
خدا می داند و هم او، که چون باشد سرانجامش.
سرانجامش به دست ماست...
---
لطفا متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.

فرزاد

ادامه مطلب...
۲۳ دی ۹۰ ، ۱۴:۱۳ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - امام حسین (ع) و بچه های دروازه غار

ده اول محرم بود. مراسم روضه خوانی بود و سیل آدمی که برای عزاداری منتظر نشسته بودند. سخنران صحبت می کرد علی رغم اینکه کمتر کسی توجّه داشت من به حرفهاش گوش می کردم. از کلّ یوم العاشورا می گفت و کلّ ارض کربلا و اینکه در هر زمان و هر زمینه ی درسی، کاری، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی تعبیر کرد. حرفهای جالبی می زد.

وقتی مداح روضه می خواند و از ظهر عاشورا می گفت و از تشنگی و گرسنگی بچّه های کاروان.... من ناخودآگاه یاد بچه های دروازه غار افتادم. وقتی از آتیش گرفتن لباس بچّه ها و تاول زدن پاهاشون می گفت ... یاد روزی افتادم که برای شناسایی منطقه دروازه غار برای بچّه ها جشن گرفته بودیم و اکثر بچّه ها با پاهای برهنه روی سنگ های داغ راه می رفتند و می دویدند، صحنه بچّه های کوچیکی که با التماس می خواستند کمی اون ها رو بغل کنم از ذهنم نمی رفت پاهای من با کفش می سوخت چه برسه به پاها و بدنهای ظریف و عریان اون بچّه ها، هرچند دقیقه یکبار یکی گوشه لباسم رو می کشید و می گفت: (( خاله تورو خدا بغلم کن، پاهام سوخت)) وقتی مداح با ریتم تندی شروع کرد به گفتن: آب، آب، آب، آب، ...

مداح می گفت: (انشاالله روزی که امام حسین رو می بینی سر افکنده نباشی!)

تمام تنم داشت می لرزید! روزی که امام حسین رو ببینم؟!...

نکنه بهم بگه چرا در مورد رقیه های من بی تفاوت بودی ؟ چرا در مورد اصغرها و اکبرهای من بی تفاوت بودی و کوتاهی کردی؟!

نکنه بهم بگه چرا از کنار قاسم های من راحت و بی اعتنا گذشتی؟

نکنه بهم بگه خون تمام عزیزان و خانواده من به خاطر این ریخته شد که ظلم نباشه! ظلم رو دیدی و چشم هات رو بستی و گذشتی؟

---

از مربی های مهد

لطفا متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه مطلب...
۲۱ دی ۹۰ ، ۱۱:۵۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - فاطمه کوچولو با نگاهش سخن میگفت.





بیشتر از 3 سال نداشت، قدش به زحمت به میز می رسید همیشه او را می دیدم که درست مثل برادرش مویش را با کلاه می پوشاند ولی شاید چون شاگرد من نبود، خیلی به او دقیق نشده بودم. داشتم به او نگاه میکردم که با زحمت زیادی تلاش می کرد قاشق غذا رو به دهانش برسونه از مربی بچه ها پرسیدم: همیشه چه جوری میخوره؟ گفت: خودمون بهش غذا میدیم. دستش رو گرفتم و گفتم خاله بیا بریم اونطرف غذا تو بهت بدم. همین طور که داشتم به چشم های درشت و نازش نگاه می کردم، قاشق های غذا رو بهش میدادم تمام مدت خیره نگاه می کرد و اصلاً به لبخندهای من، حتی صدای موسیقی بلندی که برای بچه ها گذاشته بودند توجه نمی کرد کمی شکلک در آوردم و با شعرای خاله ستاره همراهی کردم ولی فاطمه کوچکترین عکس العملی نشان نمیداد، حتی وقتی آب میخواست فقط لیوان رو بالا گرفت و با اشاره سرش سوال من که پرسیدم آب میخوای؟ رو تایید کرد هرچقدر با خنده باهاش حرف میزدم جواب نمیداد. مطمئن بودم خیلی خوب همه چیز رو میفهمه ولی نمی خواد حرف بزنه!
قاشق بعدی رو که بالا گرفتم، لبهاش رو از هم باز نکرد، دوباره قاشق رو پر کردم و گفتم خاله بخور! بازم لبهاش رو هیچ تکونی نداد، حتی روش رو هم برنگردوند، حتی دستم رو پس نزد یا مثل خیلی بچه های دیگر وقتی سیر می شدند از جاش بلند نشد، فقط خیره خیره به من نگاه میکرد. 
آنچنان تا عمق چشم های من نگاه میکرد که گویا تر از هر سخن دیگری بود. گفتم: دیگه نمیخوای؟! گفت: نوچ!
همین. با صدای کوچکی که از زبونش شنیده بودم برایم غنیمت بود. فاطمه بلند شد و رفت ولی انگار از همه چیز خالی شدم انگار به دنیای جدیدی وارد شده بودم، احساس می کردم من انسان کوچکی در دستان و نگاه های او بودم و اختیارم دست او بود و اراده من را به سخره گرفته بود. احساس کردم او برای من کاری انجام داده نه من برای او.
تا روزها دل و حواسم پیش او بود، انگار فاطمه با آن نگاه عمیق که از میان مژه های زیبایش به قلب آدم نفوذ میکردبه آدم ها میگفت: بچه های دیگر: جیغ زدند، داد زدند، گریه کردند، فریاد زدند ولی کسی نشنید. هیچکس صدای دندان های بچه های دستفروش خیابان را که از سرما به هم میخورد را نشنید، انگار میگفت هیچ کس صدای ناله ی دخترکانی که در ازای چند اسکناس معامله میشوند را نشنید، هیچکس صدای پسر بچه هایی که جای توپ بازی، مواد بازی میکردند را نشنید.
نگاه این دختر سه ساله خیلی عادی هر روز تکرار می شد ولی برای من نشان از نگفته های هزاران بچه ی دیگر چون او بود...
---
معلم مهد کودک: زهرا نعمتی
۲۰ دی ۹۰ ، ۱۴:۲۹ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نمایشگاه نقاشی به نفع خانه علم دروازه غار تهران



با سپاس از هنرمند گرامی، خانم زهره شریفی، از شما دوستان خوبمان دعوت می کنیم تا از نمایشگاه نقاشی ایشان به نفع کودکان محروم از تحصیل تحت پوشش خانه علم دروازه غار تهران دیدن فرمائید.
زمان: 17 الی 22 دیماه 1390
مکان: بلوار کشاورز، نبش خیابان 16 آذر، نگارخانه کمال الدین بهزاد

گزارش خبرگزاری مهر از نمایشگاه نقاشی:
ادامه مطلب...
۱۶ دی ۹۰ ، ۲۱:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آلبوم عکس نازی کوچولو

حالا دیگر او و خواهرش هر دو به مدرسه می روند. به آرزوی شان رسیده اند. صبح تا ظهر به مدرسه می روند و بعد از ظهر با همه خستگی ها تازه به خانه علم می آیند تا بیشتر یاد بگیرند تا تکالیف شان را هم همین جا حل کنند و به راستی که آنها شناسنامه امروز و فردای خانه علم ما هستند. این خانه هرگز بی حضور این کودکان صفا ندارد. خدا را شکر که با حضور آنان به خانه ما صفا داده است. خدایا لیاقت بودن کنار این کودکان را همواره در وجود ما زنده نگاه دار... — at خانه علم محله دروازه غار

لطفا برای دیدن تمامی عکس ها به ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب...
۱۶ دی ۹۰ ، ۱۶:۵۴ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما - فریبا معلم دوستان خود شد!



دیروز به خانه علم چند تا از بچه هایی اومدن که اون روزای اول که خانه علم تأسیس شده بود می اومدن تا درس بخونن ولی بعد از یه مدت به خاطر رفتن به شهرستان یا از روی تنبلی درس رو رها کردن دیروز وقتی اومدن دیدن که دوستای دیگشون مثل فریبا و ناهید و نگین ....میتونن حروف رو بخونن و بنویسن بهت رو میشد تو چشماشون دید و اصرار داشتن همون لحظه درس رو باهاشون شروع کنیم .......
وقتی درس رو شروع کردیم فریبا اومده بود کنارشون و سعی داشت حروف رو بهشون یاد بده درست مثله یه معلم .....
به یقین همین بچه ها فردای دروازه غار رو به زیبایی رقم خواهند زد و با همین دستهای کوچکشون دستان بچه های دیگر رو خواهند گرفت و تسلیم جهالت نخواهند شد

۱۶ دی ۹۰ ، ۱۶:۱۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آلبوم عکس دوستی دیماه 1390

لطفا برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب...
۱۱ دی ۹۰ ، ۲۱:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات مربی کلاس امید

من توی زندگیم مشکلات زیادی دارم. الان 6 سالی می شد که رنگ آرامش و ندیده بودم، انگار همه چیز سر ناسازگاری گذاشته بودن! دیگه کم آورده بودم تا اینکه اومدم این جا. این بچه ها آرامشی به من دادن که توی همه زندگیم احساس نکرده بودم. مشکلاتم هنوز برطرف نشده اما درونم زیرو رو شده.

این بچه ها وجود شون بوی خدارو میده. امروز سولماز بهم یه نقاشی هدیه داد و گفت ببخشید که دفعه پیش داد زدم و دختر خوبی نبودم. امروز یوسف کاردستی اش رو بهم نشون داد، با ˏگل کاردستی درست کرده بودن. به جای گلدون قلیون درست کرده بود.

 سولماز

۰۹ دی ۹۰ ، ۱۸:۲۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰