خاله میشه بیاید بابای منو ترک بدید...

خاله میشه بیاید بابای منو ترک بدید آخه منو خیلی اذیت میکنه... انعکاس طنین خواهش کودکانه ای که وجودت رو به تلاطم میندازه و نگاه پر تمنایی که خواهان حضوریست که رهاش کنه از مردمانی که جز وحشت و رنج براش تعریفی نداشتن و ندارن همه و همه تو رو تبدیل به فریادی میکنه که دیگه قادر به خفه کردنش نیستی و خواهان اونی که به اندازه تمام همه نبودن ها ،نشنیدن ها و نفهمیدن ها تو باشی ، بشنوی و بفهمی....

۱۴ آذر ۹۰ ، ۰۷:۵۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

...

می خواهم در کنارت بایستم ، فریاد زنم نیستم در زمره آنانی که تو را میبینند و روی برمیگردانند و اشک را برای متاعی میریزند که در دکان خودخواهی هایشان به حراج گذاشته اند و فریادی سر میدهند که جز ازجهالت نشانی دگر ندارد ...

۱۴ آذر ۹۰ ، ۰۷:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کودکان در حال تحصیل و شادی در خانه علم دروازه غار تهران


ادامه مطلب...
۱۰ آذر ۹۰ ، ۰۶:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما



موقع برگشتنم از خانه علم تمام بچه ها با گریه ها و خنده هاشون همراهم بودن.
صورت نازی زمانی که توی بغلم بی قرار بود و گریون بهم میگفت خاله یه آقاهه بهم عرق داده خوردم از جلوی چشمام کنار نمیرفت.....
بودن در کنار این بچه ها و رنجهاشون تو رو بینا یی می بخشه ،آگاهی و فهمی رو برات به ارمغان میاره که بتونی در میون تمام ناممکن ها ممکنی رو ایجاد کنی و زیبایی رو در پهنه ی زشتی ها دگرگونه تعریف کنی .این اون چیزیه که مارو به رفتن و نایستادن در این مسیر وا میداره.
امروز کلاس بنفشه
۰۸ آذر ۹۰ ، ۰۸:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تولد دوباره تیم فوتبال محله دروازه غار مبارک باشه...

سکوت حاکم بر این ورزشگا ها اونم تو محله ای که پر از فریاد بچه هایه که سرشار از انرِژی اند و برای داشتن یک تیم فوتبال روز شماری می کنن جای ؟؟..........
ولی دیگه این ورزشگاه خالی نمیمونه چرا که تیم فوتبال خانه علم دروازه غار در حال شکل گیریه ومجوز تمرین توی این ورزشگاه گرفته شده و از روز جمعه تمرین ها آغاز میشه از همین الان دارم هیاهوی بچه های تیم رو در حالی که دارن با تمام وجودشون فوتبال بازی می کنند رو میشنوم ...

۰۷ آذر ۹۰ ، ۱۱:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

گالری عکس - مهد کودک برای بچه های زیر 7 سال

لطفا برای دیدن تمامی عکس ها بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید.

ادامه مطلب...
۰۷ آذر ۹۰ ، ۱۰:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما



هر روزی که پا به خانه علم می گذارم حس یه شاگردی رو دارم که اینبار معلماش از خودش کوچکترن و درسی که بهش میدن بی انتهاست.
امروز با دیدن فریبا که داشت کتاباشو خودش جلد میکرد در حالی که اونطرف تر پدرش و چند مرد یگه داشتن مواد مصرف میکردن دوباره من شدم شاگرد و اون شد معلم عشق و استقامت من.
من تو برق نگاه خندون فریبا رنگ عشق رو دیدم وفهمیدم ......عشقی مسیحایی که هر روز بی دریغ هستی رو بر تن یخ زده من می دمه .. به من توان ایستادن میده ....و میشه دلیل من برای بودن.......
۰۶ آذر ۹۰ ، ۰۶:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کمک های پزشکی به کودکان خانه علم


امروز به خانه علم ما یه آقای دکتر مهربون اومد تا بچه هارو معاینه کنن جالب اینجا بود که بچه ها عوض اینکه از آقای دکتر بترسن سر اینکه زودتر معاینه بشن با هم در حال رقابت بودن.آخر سر بچه ها با آقای دکتر عکس یادگاری گرفتن و کلی خندیدن...

۰۶ آذر ۹۰ ، ۰۶:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شعر: «خانه ی علم کجاست؟»

‎- «خانه ی علم کجاست؟»
- «در همین نزدیکی!»
امروز در متروی شهر،
دانشجوی جوانی پرسید:
- خانه ی علم کجاست؟
گفتم:
- «در جنوب شهر است،
وسط تاریکی ها
کوچه ی باریکیست؛
آخر آن کوچه
خانه ی پر مهریست،
که به سوی نور،
می شود باز درش...»
***
پیرمردی پرسید:
- «خانه ی علم کجاست؟»
گفتم:
- «کودکان کار،
کودکان بی یار،
توی آن خانه پی تحصیل اند.»
***
کودکی فال به دست،
پیشتر آمد و گفت:
- «آقا!
می شود در آنجا،
ما هم درس بخوانیم؛ آیا؟»
گفتم:
- «آنجا مال شماست.»

...

لطفا بقیه شعر را در اامه مطلب بخوانید...

۰۵ آذر ۹۰ ، ۱۸:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات تلخ و شیرین ما



با تو از تو می نویسم، تا بدانی قلبم برای تو می تپد.
تقدیم به سمانه که با مهرو استقامت بی حدش از برادر کوچکش مراقبت می کند و عصرها بعد از کلاسهای درس خانه علم در مترو از من و شما میخواهد از او دستمال کاغذی بخریم تا مخارج خانه را در غیاب پدرش به همراه مادر فراهم کنند.
۰۵ آذر ۹۰ ، ۱۸:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰